لیلی رفتن است ، عبور است و رد شدن
لیلی جستجوست ، نرسیدن و بخشیدن
::به بهانه رفتن و نماندن الی و برای بادبادک آرزوهایم که نخش گم شد،
« و ما چیزی نمی گفتیم.
و ما تا مدّتی چیزی نمی گفتیم.
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود.
و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.
و حتّا در نگه مان نیز خاموشی.
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود... »
مهدی اخوان ثالث
تاریخ تکرار میشود ....، با دور ِ تند ، با دور ِ کُند ...
1
رفیق ، چه کسی باور میکند ؟ یادت هست از اتاق 1.5 متری موج سبز من را کشاندی به کوچکترین تحریریه دنیا ؟ بهمن و علی و نیما نوشته اند ، فقط میخواستم بگویم برعکس آنها من هر روز اعترافات (!) تو را میخوانم، سطرهای سفید ِ بین نوشته ها گویای همه چیز هست ، از همان اولین روزها که قرار گذاشتیم ، تا روزی که با شیطنت به بچه های سایت گفتی این را با نام خودم کار کنند ، زنگ صدایت هر روز در گوشم می پیچد که : عجب ترسویی هستی ... راست میگفتی . همین که من راست راست دارم راه میروم و تو معلوم نیست کجائی ، نشانه اش هست. من واقعن شرمنده ام ولی از این روزها می ترسیدم ...
2
خواهرم دیروز زنگ زده که در نماز جمعه فلانی گفته است که از این به بعد معترضین به انتخابات مقابل رهبر و نایب امام زمان ایستاده اند و حکم ارتداد و محاربه و چنین چیزهایی دارند...که چند وقت پیش هم فلان گردن کلفت خبر از تحت پیگرد قراردادن وبلاگرهایی را داده که به این اغتشاشات! دامن میزنند...چه میگفتم؟ گفتم چشم...محتاط تر مینویسم...! اما به شما میگویم...به خدا این روزها ترجیح میدهم توی دست اینها باشم تا اینکه برای خودم راست راست بچرخم و خوش بگذرانم... زیر بازجویی و شکنجه لااقل خیال آدم راحت است...خیالش راحت است که شرف دارد...که هنوز یک جو همت و مردانگی ته وجودش هست...که فرق دارد با این مخنث هایی که سرشان را کرده اند زیر لحاف و خودشان را به کوری و کری میزنند...انگار نه انگار که کشور مال آنها هم هست...که اینهمه دروغ و دغلبازی و رسوایی را میبینند و خودشان را به ندیدن میزنند...که هزار جور توجیه و دلیل و برهان برای کاهلی ها و ترس های خودشان می آورند تا بتوانند فقط زندگی کنند...توی گه زندگی کنند...در زندان لااقل آدم هر شب خواب چشمان بازمانده ی ندا و نداها را نمی بیند...که از خودش خجالت نمیکشد...آنجا آدم به خودش افتخار میکند که اگر آزاد نیست ولی آزاده است...نمیخواهم نگرانتان کنم...خود بزرگ بین هم نیستم...معتقد و مطمئنم که در این کشور آنقدر سمن هست که کسی سراغ یاسمن نمی آید...آنقدر آدم آزادیخواه و مبارز و شجاع هست که این قبیل نوشته های وبلاگی در مقام مبارزه یکجور شوخی ست...اما کاش اینطور نبود...کاش واقعا میتوانستم کمی خاطر اینها را با همین نوشته ها پریشان کنم...کاش انقدر خار چشمشان بودم که ساعتها وقت مفید از یک تیم اطلاعاتی اینها را که میتواند صرف ردیابی و دستگیری دیگران شود به خود اختصاص می دادم... کاش میتوانستم ساعتها و روزها وقت یک بازجو را بگیرم...کاش لااقل یک سلول از اینها را با تن خود اشغال میکردم...
به هر حال این دوره هم مثل هر دوره تاریخی دیگری می آید و می رود...ما هم که منگنه شده ایم به این بخش تاریخ کشورمان دیر یا زود محکوم به رفتنیم...برای من مهم است که درست زندگی کنم...بر اصول انسانی خودم استوار باشم...ترسها و کاهلی هایم شرافت انسانی ام را تحت الشعاع قرار ندهد...نتیجه اهمیتی ندارد...چه فرق میکند که اخرش چه میشود...حتی اگر اینها بروند و بدتر از اینها هم بیایند باز هم من به عنوان انسانی که سعی دارد درست زندگی کند وظیفه دارم در برابر اینهمه کجی و زشتی و دروغی که در پیرامونم میبینم اعتراض کنم...اگر غیر از این باشم حالم از خودم به هم میخورد! "شراگیم"
3
حوالی ِ نفسم انتقام زندانی ست ...
و حکم تبرئه اش یک هوای طوفانی ست
1- زنگ بزنیم نهاد ریاست جمهوری ، بگیم : الو ، میرحسین
پیشنهاد از Lithium
۲- روی پول هامون ، بیشتر هزار تومنی ها ، یکی از شعارهای جنبش رو بنویسم .. تا وقتی پول ها دست به دست میشه همه بخونن و چند وقت دیگه یادشون نره چه خبر بود... مثلن : یک یا حسین تا میر حسین ... / 25 خرداد 88 ، روز جمهوری/ ... ما همه ندا هستیم/ ...ما بیشماریم یا تاریخ ِقرارائی که جمع شدیم رو بنویسیم 25خرداد انقلاب تا آزادی / 26 خرداد ونک تا تجریش / 27خرداد هفت تیر تا دانشگاه
پیشنهاد از Sormeh

3- دور ِ درختای کوچیک ، نرده های اتوبوس و مترو ، تابلو های راهنمایی رانندگی ، روبان سبز ببندیم... به پنجره خونه مون یا سر ِ کارمون پارچه سبز آویزون کنیم
4- همه یه خودکار یا خونویس ِ سبز بزاریم تو جیب مون ، هر جا خواستن امضا کنیم ، خواستیم امتحان بدیم ، یا توی اداره های دولتی فرم پر کنیم ، با خودکار سبز بنویسیم ، اگه نذاشتن بگین دیگه خودکار ندارین : )
5- زنگ بزنیم روابط عمومی صدا و سیما با لحن کاملن جدی از همکاری تلویزیون با شورای نگهبان و وزارت کشور و پخش برنامه های مناسب وازاینکه باعث شدن احمدی نژاد رئیس بشه ، تشکر کنیم.
6- برای اینکه نشون بدیم هوا این روزا خیلی بده ، همه ماسک بزنیم بریم بیرون، بعلا وه عینک دودی رو صورت ، ...این جوری همه میبینن که ما درست نمیتونیم نفس بکشیم..هوای مناسب بهمون نمیرسه
عکس نوشت : خوب به عکس نگاه کنید، به پنجره ماشین یگان ویژه ... طرف را گرفته اند دارند میبرنش به ناکجا، ولی کوتاه نمیاد ، مچ بند سبزش رو گرفته بیرون که مردم ببینن ، دست مریزاد . هموطن عزیزم به وجودت افتخار میکنم.
به همه آنهایی که فکر میکنند "تمام شد" و می پرسند : یعنی هیچی به هیچی ؟
از میان این همه خبر، نوشته ، تحلیل و تفسیر ... به گمانم این ها را اگر در کنار هم بخوانیم به درک مطلوبی از وضعیت موجود و شاید بعدترها برسیم ... . (نوشته کامل را در وبلاگ اصلی بخوانید )
آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟ - اسلاوی ژیژک
هنگامی که حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک میشود، مراحل اضمحلالش قاعدتاًً در دو مرحله اتفاق میافتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرار آمیز به وقوع میپیوندد: به یکباره مردم در مییابند که بازی تمام شده است، آنها به سادگی دیگر نمیترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیتش را از دست میدهد، بلکه اعمال قدرتش به خودی خود به عنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر میشود. همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی میرسد، اما به راه رفتنش ادامه میدهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده میگیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز میشود که به پایین نگاه میکند و ژرفای دره را میبیند. رژیمی که اقتدارش را از دست میدهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافیست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد...
کودتای 23 خرداد 88 – احمد قابل
خدایا به حاکمان این
ملت، حیاء و عفت و شعور عنایت کن که از زیاده خواهی دست بردارند و به جایگاه
قانونی خود برگردند و حق حاکمیت ملت را با تمام لوازم آن بپذیرند و بیش از این
چهرهی دین تو و شریعت محمد مصطفی(ص) و رویکرد علیبن ابیطالب(ع) را ملکوک نکنند.
خدایا به ملت ما علم و آگاهی و توفیق بهرهگیری کامل از خرد خود و
خردمندان عالم را عنایت کن تا بیش از این زیر بار ستم و استبداد نمانند و عزت،
امنیت، عدالت، رفاه، تندرستی و شادی و نشاط را در ادامهی زندگی فردی و اجتماعی
خود تجربه کنند و هرگز از این نعمت ها جدا نشوند.
چه اتفاقی افتاده است؟ - عباس کاظمی
اکنون وضعیت به نقطه ای رسیده است که می تواند پایانش ناامیدی مطلق هواداران اصلاحات باشد.. در این روزهای یاس که بوی نا امیدی همه جا منتشر شده است گفت و گوهایی که با برخی از دوستان جامعه شناسم داشته ام خیلی به من کمک کرد که بر این موقعیت فائق آیم. من به جای پرسش "رسیدن به آخر" می خواهم به همین فرایند بودن توجه بیشتری کنمدر رخداد اخیر نیروهای خاموش از طبقه متوسط به عنوان عاملان ضروری تغییر اجتماعی مورد نظر قرار گرفتند.در تبیین های جامعه شناسانه از این پس طبقه متوسط جایگاه جدیدی خواهد یافت. چرا که همیشه منتقدان مطرح می کرده اند که طبقه متوسط به تعبیر سی رایت میلزی اش نیرویی تن آسا و ترسو است و توان تبدیل شدن به نیروی تغییر را ندارد. همین طور یکی از مهمترین مشکلات روشنفکری عدم توانایی در بسیج منابع و نیروها بود. رخداد 22 خرداد برای اولین بار توانایی طبقه متوسط را نشان داد. بنظر من این مرحله یکی از آن دقایق حساسی بود که طبقه متوسط توانست اعلام موجودیت کند.
زمانه عسرت - حامد قدوسی
گرچه زندگی بسیاری از ما در عرض یک شب زیر و رو شد ولی به این هم توجه کنیم که احمدینژاد و طرفدارهایش هم تازه باید کابوسهایشان را تجربه کنند و در مقابل خرابکاریهای چهارسال قبل جوابگو باشند. اگر احمدینژاد در چهار سال اولش به اتکای تهمانده صندوق ذخیره ارزی زمان خاتمی، باقیمانده مدیران و تکنوکراتهای دورههای قبلی در دولت، پروژههای قبلن شروع شده و درآمدهای نفتی بیسابقه توانست ولخرجیها و عوامفریبیهای خودش را پیش ببرد، در دوره دومش باید بیاید و این چکهای بیحسابی را که کشیده جمع و جور کند.
آینده از آن ِ ما ... -امیرحسین ک
ما صاحبان فن،دانش و هنریم.با شعار و باتوم نمی شود در سال برای یک میلیون نفر کار ایجاد کرد.با گاز اشک آور و موتور سوار نمی شود نرخ تورم را کاهش داد،نمی شود تحریم های بین المللی را از بین برد،نمی شود بر این گسست میان دولت و ملت پل زد.در پایان جنگ حاکمیت به اجبار به سراغ ما آمد،من بر این باورم که به زودی باز هم چاره ای جز مدد جستن از ما نخواهد داشت.فرق ماجرا این است که این بار ما پشتمان به یک جنبش اصلاح طلبانه با خواست های مشخص سیاسی ، فرهنگی،اقتصادی و اجتماعی گرم است.
مرتبط - محسن یادداشت خوبی نوشته درباره اینکه چه کسانی باید در برابر این جنبش ساکت باشند و دنبال اهداف شان در این جنبش نباشند ، بگذارند این جنبش مسیر خودش را برود و حمایت نکنند ،
پ.ن : خواندن این نوشته ها را برای علیرضا ، امیرحسین ، آتوسا و سارا واجب میکنم. :)
گاهی به آسمان نگاه کن
رفیق ! من که طعم ِ چماق ِ حضرتش را چشیده ام
رفیق ! من که دیگر به نعش ِ آرزویم رسیده ام
کنون من آرزویی رگ بریده ام
نارنجکی با ضامن ِ کشیده ام
در ستون ِ تسلیت ها دنبال ِ من نگرد
ایمان نیاورده ام به این فصل ِ سرد
این روز های خورشید مرده ، رفتنی ست
من باج نمی دهم ، حق همیشه گرفتنی ست...
ما هنوز هم میخواهیم بدون خون ، حق مان را بگیریم... شما اگر بخواهید خون بریزید ادامه دهید ، ما آماده ایم. هنوز دروغ میگویند ،... توهین میکنند ، همه مان را آشوبگر و اغتشاش گر میدانند ، همه را برانداز مینامند .هنوز آنطور که بلدند اظهار محبت میکنند: برین گمشین خونه هاتون ، میزنیم تون ، میکشیم تون . هنوز افتخارشان ، شعارهای شان هست : اقتدار ملی ! انسجام اسلامی!! وحدت ملی !!! جمهوری اسلامی
و حالا در جواب همه این کارها که خودتان بهتر میدانید ، ما منطق خودمان را دنبال میکنیم که معتقدیم :
سکوت از هر فریادی رسا تر است ... و سکوت سرشار از ناگفته هاست.
گل بر گلوله پیروز هست ، همانطور که روزی خون بر شمشیر

جمعه – ساعت یک ظهر – در همه جای ایران به همراه آیندگان این خاک ، به همراه کودکان مان ، روی پشت بام ها الله واکبر میگوئیم و بادکنک سبز ِ امیدها و آرزوهامان را به پرواز در می آوریم . بریم رو به آسمون فریاد بزنیم که خدا ما میدونیم تو بزرگی ... بعد هم بادکنک ِ سبز آرزوهامون رو بفرستیم به آسمون ....تصور کن که آسمون یهو یه سایه ی سبز میندازه رو ایران ، کشورمون... روی تهران ، رو شهرمون ...
از هر پشت بوم این خاک که یه بادکنک بره به آسمون ، دیگه حتمن خدا میاد پیشمون.
بعدش قشنگه ،بعدش اینا میخوان بگن که آشوبگرها با بادکنک هایی در دست به آسمان حمله ور شدند!
بعد همه دنیا میبینه ما داریم چه جوری میجنگیم واسه حق مون ، همه دنیا میبینه که ما جنگ طلب و آشوبگر به دنبال خونریزی نیستیم ، حق طلب و آزاد به دنبال صلح و حقیقت هستیم. کجای دنیا واسه گرفتن حق شون ، بادکنک ِ آرزو فرستادن به آسمون ؟ کدام اعتراض دنیا با شعار ندادن اینقدر رشد کرده و دوام داشته ؟ کدام اعتراض دنیا با این حد از خفقان و حتی با برپایی یک حکوت نظامی و خونریزی اینقدر صلح طلبانه جلو رفته ؟
این سبک مدرن ِ ماست
با بادکنک ها ، گل ها و پارچه های سبز و البته سکوت.... حق مان را میگیریم
شما هنوز با چماق ها ، گلوله ها و عربده و فریاد دنبال ِ ما بدوید ...
اول شما را نادیده میگیرند ، بعد به شما میخندند، پس از آن با شما مبارزه میکنند.... آنگاه شما پیروز خواهید شد " گاندی"
آقای میرحسن موسوی ،
سلام
دل تان خون و فکرتان حسابی مشغول و مشوش هست .. میدانم .
کدام ما این روزها دل ِ خوش داریم و سری سبک ؟
حالا میفهمم این بیست سال چرا سکوت کرده بودی مرد... حالا میفهمم. مزاحم اوقات نشدم تا از سختی ها و مرارت ها و سکوت این چند وقت بگویم ، بیانیه پنجم را خواندم و به قول خودتان "آمده ام تا" از یک برد مسلم برای شما بگویم . ما از همان روزهایی برنده بودیم که زن و مرد پیر و جوان ، و حتی کودکان با نشان های سبزشان می سرودند : به سلامت ِ ایران ِ جوان ...
دست مریزاد ، عجب فرهنگی راه انداختی بین ما ، فرهنگ دوست داشتن بدون هیچ آشنایی و شناخت. بارها از دوستانم شنیدم که چه لذتی میبرند در این همایش های سکوت. در کنار هم دوش به دوش ایستاده اند و لذت بردند ، لذت ناب. چه چیز یا چه کسی میتوانست ما را اینقدر به یکدیگر امیدوار کند؟ چه چیز میتوانست چهره واقعی "این ها" را همینقدر صاف و روشن نمایان کند ؟
بیا و مردانگی کن و یک بار دیگر بهت و اشک ِ هم زمان بر چشم هایشان بیاور . این بازی ها را به خودشان بسپار و واگذارشان کن به هم اویی که هر شب ساعت ده صدایش میکنیم. آدم به خواب رفته را به یک صدا میتوان بیدار کرد اما کسی که خودش را به خواب زده با هزار همایش و تظاهرات نمیتوان.
میرحسین عزیز ما برنده شدیم ، نه پایان مبارزه ، که پایان حضور در خیابانها را اعلام کن. برای پاسداشت کرامت انسان و برای اینکه بازهم شرافت و نجابت انسان را به ایشان نشان بدهی و برای جلوگیری از قتل و کشتار جمعی که متاسفانه از آن ابایی ندارند ! نه بخاطر این روزهای حکومت نظامی و درخواست آرامش از سوی آنها و این حرف های ِ ننه من غریبم ، که البته این ها هم خود دلیلی ست بر پیروزی ما ؛ پایان هفت روز تاریخی را اعلام کن برای اینکه این روزها باقی بماند و ته نشین شود. و بشود سرمایه روزگاران
من هم پایه ام تمام این چهار سال را هر روز یکی از میدان های این شهر قرار بگذاریم ، اما شما به ما گفتی برای عقلانیت آمده ام پس به جای صرف نیرو در مقابل این ها ، کاری دیگر میکنم. چهار سال ِ تمام مچ بند ِ سبزم را باز نخواهم کرد تا این هفته ی مقدس هر لحظه به چشم شان بیاید. و بدانند که هر لحظه اراده کنیم باز در میدانی جمع خواهیم شد و باز اشک "کسانی" را در خواهیم آورد...
یادمان باشد که بهمن 57 پایان ِ خرداد 42 بود ... ما نیاز به گذشت ِ زمان داریم .. در مقابل همه دروغ ها ُ تهمت ها و نسبت های بی جایشان ، و سوال شان که پشتیبان و یاورت کیست ، همین مردم را نشان بده بعلاوه اینکه حرف امام را یادشان بیاور ، انگشت اشاره به سمت کودکانی بگیر که شب های انتخابات سرودشان "احمدی بای بای" بود و این شب ها با صدای ظریف اما بلندشان همه "تکبیر" میگویند ...
امروز و امشب و شب های دگر ، به احترام همه خون هایی که در این هفته ریخته شد ، ولو یک قطره ، به احترام همه عرق هایی که با هر فعالیت و حرکتی بر پیشانی وبدن تک تک همراهان نشست روی پا می ایستم و با صدای بلند فریاد میزنم که :
انسانم آرزوست ...
با مهر و احترام – محمد 30 /3/88
پ.ن 1 : میدانم تا سالهای دیگر همچین قابی در ذهنم نمیشیند که یک سیاستمدار ِ ایرانی به میان مردم آمده باشد ، روی ماشین ایستاده باشد دستهایش را رو به انها بالا برده باشد و مردم به پاسخش دستهایشان را اینچنین ریشه دار بالا ببرند و فریاد بزنند : حمایت ، حمایت
پ.ن 2: ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم ...
رهبر ، هدایت کننده ؟ این حرفا یعنی چی؟
هر اعتراضی اگر برخواسته از عقاید و افکار و اهداف جمعی باشد، قطعن باید با هدایت و رهبری پیش برود ، اما ما در این نارضایتی و در این اعتراض چقدر به جنبه ی رهبری و هدایتگری میرحسین ایمان داشتیم و احترام میگذاشتیم ؟ میرحسین رسمن و از طریق بیانیه اعلام میکند که فقط سکوت کنید ، شعار ندهید ... کدام یک از تظاهرات های انقلاب ، ولیعصر ، هفت تیر و یا میدان امام ، بدون شعار به پایان رسید ؟ گیرم که همین چند ده نفر شعار داده باشند ... یعنی ما نمیتوانستیم ساکت شان کنیم ؟ میرحسین رسمن و از طریق بیانیه اعلام میکند که اموال عمومی را تخریب نکنید و باعث ایجاد تنش و اغتشاش نباشید ، اما خدایی کدام یک از ما جلوی برپا شدن آتش در یک بانک ، شکستن شیشه ها یا سوزاندن یک سطل آشغال را گرفتیم ؟ اینها دو نمونه از مشخص ترین موارد بود ، و البته در جواب آنها که خواهند گفت : ما برای میرحسین نیامدیم ، نمیدانم چه باید گفت؟!
اعتراض با لب خندان رو به دوربین !
اوایل و روزهای شنبه و یکشنبه را نمیدانم اما این روزها بخشی از مردم به وضوح برای این به میدان آمده اند که دیده شوند، مردمی که عصر به عصر قرار فردا را میگذارند ، خیلی هاشان با دیدن دوربین یادشان میرود که دارند چه میکنند و حتی خیلی هاشان ، برای هلیکوپتر نیروی انتظامی دست تکان میدهند و سوت میکشند به گمان اینکه صدا و سیما آمده از حضورشان ، حماسه تهیه کند!! همین خیلی ها شب که برمیگردند خانه مینشینند پای بی بی سی و صدای آمریکا تا خودشان را ببینند حضورشان را و اگر شد طوری خودشان را لابلای جمعیت پیدا کنند ... می بیند چه دردیست؟ از بس که این دولت و حکومت مردم راندیده و نگاهشان نکرده و به خواسته شان احترام نگذاشته آنها طوری میخواهند خودشان را نشان دهند و بنمایانند.
شایعه کسب و کار من است...
یک سوال از شما دارم ؟ به کدامیک از دوستان تان که در تظاهرات انقلاب تا آزادی بوده ، زنگ زدید و از کشته شدگان پرسیدید؟ یادتان می آید ؟ یکی شان بود که بگوید آن موقع من نبودم و اطلاع ندارم ؟ یا بی خبرترین شان هم یکی دو شنیده خودش را جوری بهم میچسباند و تحویل تان میدهد؟ حیف یاد نگرفتیم بگوئیم نمیدانم. یادنگرفتیم که به خیلی از شنیده هایمان شک کنیم و بازگوشان نکنیم. هر چقدر هم که داغ و دست اول و بکر باشد جلوی خودمان را بگیریم و بدانیم که خیلی شان ساخته ذهن بغل دستی ماست و بر هیچ مبنای خاصی نیست... این مواقع و این جور فضاها هم میطلبد که تا میتوانیم سخن پراکنی کنیم و بسازیم و تحویل خلق بدهیم!
واقعن آیا هر کسی را بهر کاری ...
آقای مهاجرانی در سایت شان پیشنهاد کرده اند که همانطور که در راهپیمایی با شکوه انقلاب تا آزادی ، با سکوت اعتراض خودمان را نشان دادیم ، این هفته در نمازجمعه شرکت کنیم و با صدای بلند به دنبال بازپس گیری رایمان باشیم... خب پیشنهاد و فکر خوبیست و باید بدانیم چه کسانی و چطور بروند... نه اینکه کسی که نماز یومیه را هم بلد نیست ، بیاید و از طریق همین سایت و بلاگ ، نمازجمعه بیاموزد...! درست مثل این ایده تبلیغاتی نپخته و بچه گانه هست که چند نفر از دخترهای آلاگارسون ِ سعادت آباد ، به زانو و بالاتر از زانوی خودشان شال سبز ببندند و بروند در میدان شوش تبلیغ برای میرحسین. میدانید چه میگویم ؟ به نظر شما تبلیغ هست یا ضدتبلیغ ؟ نماز جمعه چی؟ حضور هست یا عدم حضور...
سکوت علامت رضاست ؟!!
به گمانم هر چیزی حدی دارد ، اینکه هر روز یک جای دیگر را به بقیه پیشنهاد کنیم ، آن هم نه به صورت فکر شده بلکه کاملن خودجوش ، خوب هست اما تا کی میخواهیم بدون هیچ برنامه خاصی این طرف و آن طرف برویم ؟ مثلن قرار است که همه ببینندمان یا کسی را همراه کنیم؟ دست کم در این تهران که همه میدانند ما کجائیم و چه میخواهیم ، پس این راهپیمایی های خودجوش مردمی که به قولی فرسایشی هم هست تا کی ادامه پیدا میکند ؟ تا کی قرار هست ساکت باشیم ؟ آدم میکشند ساکت باشیم؟ به کوی حمله میکنند ساکت باشیم ؟ اشتباه نکنید این حرفم ، حرف اولم را نقض نمیکند ،نمیگویم همه اش شلوغ کنیم بدون توجه به دستورات بلکه اتفاقن میگویم چرا شکل این تظاهرات تغیر نمیکند ( تغییر نمیدهند) چرا وارد فاز جدید اعتراضات نمیشویم ؟
رابطان و حامیان، شوخی میکنی؟
از این همه موضوع ناراحت باشی و بعد بیانیه کاملن احساسی و بی دقت و سریع پخش شده را بخوانی ، که همه را دعوت میکند به برپایی نماز و عزاداری و همراه داشتن نشان سبز و مشکی و حضور در مساجدو تکایا ...بدون هیچ هشدار و یا کنترل کننده اوضاع ، بدون اعلام نفراتی برای هماهنگی ، بدون زمان و مکان مشخص. پس این همه سبزپوش قبل از انتخابات کجان ؟ یاریگران نسیم و یاری نیوز و الخ که در مراسم ها نظم را برقرار میکردند ، کجایند که حرفهای میرحسین را زود پخش کنند ؟ و به اطلاع مردم برسانند.
تو خود حدیث مفصل بخوان
قصد نتیجه گیری ندارم ، که اصلن نتیجه ای هم برایش متصور نیستم به جز این که این قصه سر دراز دارد ... اما برای پایان مطلب به شما عرض میکنم که با چند نفر از دوستان یک دفتر 100 برگ را از روز دوم (تظاهرات ونک تا تجریش) بین مردم بردیم و از خیلی شان خواستیم ، دو جمله درباره آنجا بودنشان بنویسند و اینکه اعتراض شان چیست ؟ بسیاری شان قبول نمیکردند ، نه بخاطر اینکه میترسیدند و یا به ما اعتماد نداشتند ، نمیدانستند چه باید بنویسند و هنوز هم این دفتر پر نشده ... ! پس هنوز هم خیلی هامان نمیدانیم چه میخواهیم و باز .... از ماست که بر ماست.