کدام عید ؟؟

برای درک موضوع آن سکانس "خیلی دور خیلی نزدیک " را به یاد بیاورید که مرد چاه کن به دنبال دکتر آمده تا او را بر بالین پسرش ببرد که چاه بر سر او ریزش کرده و جواب میشنود که مگر نمیدانی عید است و او پاسخ میدهد :
حرفا میزنی فلانی...مگر ما عید داریم ؟؟
+ کاریکاتور عید - از مهرزاد دانش
+ عید یا عیب؟ - از کیوان
پی نوشت : عید همه آنها که عید دارند مبارک!
----------------------
دلتنگیهای مدام...
از درخت وُ از برگ
از سبز ِ روشن ِ شمشاد
از بی پايانِ نورانی ِ دشت...
از همه چيز دلزده ام
جز از تو،
افسوس...!
--------------------
بودن...
اين روزها دارم سعی میكنم كه باشم. نه به خاطر خودم. به خاطر آنهایی كه فكر میكنم ممكنه بودنم به دردشان بخوره. اما دستهام خاليه و از اين دستهای خالی كاری برنمیآد.
ميان پراكندگیهای ذهنم ديگه بايد كارهای روزمره را هم به خودم يادآوری كنم. و تحمل اين يادآوری مدام داره نفسم را میگيره.
حس میكنم كه دارم روی آب راه میرم. تمام تمركزم را گذاشتم روی پاهام. هر لحظه امكان داره كه فرو برم. خودم را زير آب میبينم. دارم خفه میشم اما تقلا نمیكنم. هيچی نمیگم. صدام در نمیآد. فقط میخندم به آدمهایی كه بالای آب ماندند...
« مرضیه ریاحی »
1) تصویر اول – دل آرا (زندانی رنگها)
"... من دل آرا دارابی، 20 ساله، متهم به قتل، محکوم به اعدام، سه سال است که با رنگها و فرمها و واژهها از خودم دفاع میکنم. این نقاشیها سوگندی است به جرمی ناکرده. تا مگر رنگها مرا به زندگی بازم گردانند. از پشت دیوارها به شما که به دیدن نقاشیهایم آمدهاید سلام و خیرمقدم میگویم."
این بخشی از نوشته دل آراست برای نمایشگاه نقاشی اش که در آبان همین امسال برگزار شد ...
(اين نمايشگاه از 29 مهر تا 4 آبان از ساعت 16-20 در نشاني دروس، شهيد كماسايي. شماره 42 برگزار شد. آسیه خانم امینی و دوستانشان زحمت زیادی کشیدهاند برای راه انداختن نمایشگاه.)
2) تصویر دوم – سریال زیر تیغ
نمیدانم سريال زير تيغ را میبینید یا نه اما این سریال که فاطمه معتمدآريا و پرويز پرستويي در آن به ايفاي نقش پرداخته اند در حال پخش است و قصه اين سريال در مورد مردي - پرويز پرستويي - است که مرتکب قتل شده و همسرش - فاطمه معتمدآريا- براي گرفتن رضايت از اولياي دم به خانه آنها مراجعه مي کند و با برخوردهاي نامناسب آنها مواجه مي شود.
3) تصویر سوم – شمایل دو ستاره آسمان انسانیت
دو هنرپيشه معروف سينما و تلويزيون ايران روز گذشته(دوشنبه 23/11/1385) براي جلب رضايت اولياي دم دل آرا- دختري که متهم است يکي از اقوامش را به قتل رسانده- به خانه آنها رفتند و از فرزندان مقتول خواستند از اعدام دل آرا صرف نظر کنند. به گزارش خبرنگار اعتماد، فاطمه معتمدآريا و پرويز پرستويي دو ستاره سينماي ايران صبح روز گذشته براي مذاکره با اولياي دم دل آرا دختر نقاش زنداني به شهرستان رشت رفتند و چندين ساعت با اولياي دم مهين (مقتول) به مذاکره نشستند.
هرچند اين دو هنرپيشه حاضر به مصاحبه با خبرنگار اعتماد نشدند و اين مساله را موضوعي شخصي عنوان کردند، اما يک منبع آگاه گفت؛ آنها ساعت ها براي اينکه اجازه صحبت کردن با فرزندان مقتول را پيدا کنند تلاش کردند و بعد از چند ساعت وارد خانه شدند و تا دير وقت نيز اين صحبت ها ادامه داشت.
4) تصویر چهارم - قضیه چیست؟
دل آرا دارابي دختر 19 ساله يي که دو سال است در زندان به سر مي برد، به اتهام قتل دختر عموي پدرش بازداشت شده است. دل آرا متهم است به اتفاق پسر مورد علاقه اش اميرحسين مرتکب اين قتل شده و پس از ربودن جواهرات و پول هاي مهين از محل متواري شده است. هرچند دل آرا در مراحل مقدماتي قتل را پذيرفت، اما سپس منکر اين جرم شد و گفت؛ براي نجات جان اميرحسين اتهام را پذيرفتم، در آن زمان به خاطر رفتار پدر و مادرم از آنها بريدم و اتهام قتل را پذيرفتم، اما من نه مرتکب قتل شدم و نه از نقشه اميرحسين براي کشتن مهين باخبر بودم.
هرچند دل آرا منکر قتل شد اما دادگاه او را به قصاص محکوم کرد ولي اين حکم در ديوان عالي کشور نقض شد و پرونده دوباره به دادگاه اطفال برگشت و پس از اينکه اين شعبه نيز دوباره وي را به قصاص محکوم کرد، ديوان عالي کشور نيز چند روز پيش اين حکم را مورد تاييد قرار داد.
بر گرفته از وبلاگ وارش : آسیه امینی
و روزنامه اعتماد : دل آرا را از مرگ نجات دهيد
عکسی از نادر داوودی : خانواده دل آرا
پ.ن: دربخش ادامه مطلب یادداشت خودم و گلایه از دوستان هم دانشکده ای ام قرار دارد ...
مصطفی کیست؟ - بخشی از نوشته زندگي در شهر زيبا - از همشهری جوان
مصطفي يكي از كشتيگيرهايي است كه هر روز روي اين تشك كشتي ميگيرد. قد بلندش، حكايت از بلوغ زودرسي دارد كه بين جنوب شهريها چندان غريب نيست و هيكل استخوانياش از فقر خبر ميدهد.
از روي دوبنده، استخوانهاي دندهاش به راحتي قابل شمارش است. اينجا در شهر زيبا هر كسي داستاني دارد و داستان مصطفي شنيدنيتر از داستانهاي ديگر است.
فقط پانزده سالش بوده كه پشت موتور مينشيند و توي محل ويراژ ميدهد و انگار اين چرب و نرمترين لقمهاي بوده كه اشتهاي يك زورگير را تحريك كرده. براي همين، زورگير سراغ موتور ميآيد. اما مصطفي به اين راحتي زير بار زور نميرود و با زورگير درگير ميشود.
كار به جايي ميكشد كه مصطفي با «طلق» موتور به زورگير ضربه ميزند اما گوشه تيز طلق توي دلش ميرود و طرف جا به جا ميميرد. الان او به جرم قتل اينجاست و هر روز تمام عقدههاي وجودش را روي تشك خالي ميكند
تنها اشتباه او در زندگي، دفاع از حقش بوده و براي همين وقتي «عبدالله موحد»، كشتيگير افسانهاي ايران ميهمان شهر زيبا بوده، حاضر شده دو ميليون تومان از ديه مصطفي را بدهد. غير از موحد چند نفر ديگر هم دُنگي از ديه زورگير را قبول كردهاند. اما انگار جمع پولها به حد رضايت خانواده زورگير نرسيده.

مصطفی ، مرگ را ضربه کرد!
عزیزی که خدا نگهش دارد همیشه میگوید : آدمی ،بعد چند لحظه مکث میکند و میگوید : دمی...
یعنی اینکه فقط یک لحظه کافیست که از این رو به آن رو شوی که خوشحالی ات ... عزا شود.
که زندگی ات ...به مرگ بیانجامد.
آیا به لحظه لحظه زندگی فکر میکنیم و برای هر دم آن تصمیم میگیریم ؟!
اگر اینطور است تکلیف ما چیست؟ در مقابل یک انسان که مرگ را روبرویش میبیند
مصطفی جان تمرین کن وباز هم کشتی بگیر اما بدان دیگر معلوم نیست چه زمان حریف مرگ شوی؟
اصلآ مگر میشود کسی حریف مرگ شود؟ بله مردم بیائید ببینید مصطفی مرگ را زمین زد
دیگر اصلآ به او فکر نکن ...تو خاکش کردی ..تو با آن رک گویی با آن نزدیکی به مرگ خاکش کردی
فتیله و بارانداز که سهل است تو ضربه اش کردی...
دو سال و هشت ماه انگار منتظر مسابقه ات بودی و مدام تمرینُ تمرینُ تمرین
نه روی تشک که در ذهنت
در فکرت و هر شب که رفقایت،( که همه ی ما) میخوابیدند ( میخوابیدیم ) تو به حریفت فکر میکردی و اینکه بعد از مسابقه چه میشود که خانواده ات که مادرت
وای مادرت وای مادرت ....
متن کامل در ادامه مطلب درج شده است.
-----------------------------------
بچه های جمعیت امام علی همت کردند به رسم و فکر خودشان مراسمی حسینی با نام "طفلان مسلم " در روز تاسوعا برگزار کردند که در آن به جمع آوری کمک برای آزادی کودکان و نوجوانان از اسارت پرداختند خوشبختانه طی مراسم و بعد از آن دیه مصطفی تهیه شد و او در شرف آزادی است ...
زمان : شنبه ۱۹/۱۲/۱۳۸۵ مصادف با اربعین حسینی ساعت : ۱۵:۳۰
مکان : بلوار ایت الله کاشانی - شهر زیبا - میدان کن- خیابان کانون - سالن نمایش کانون
برای اطلاعات بیشتر به این دو آدرس بروید :
همراه شو عزیز... - عکس و شعری مربوط از آرش عاشوری نیا
پول، نان، دو نام یا دو چیز؟ - نوشته ای تامل برانگیز از کوروش علیانی
پ.ن : شبه گزارشی از مراسم روز تاسوعا در ادامه مطلب

اصلآ قصدم این نبود که در مورد زیر تیغ بنویسم ، میخواستم در مورد بزرگی دو انسان بنویسم که در این سریال نقش آفرینی میکنند اما دیدم بی انصافی ست که از کنار زیر تیغ همینطور بگذرم ..
بدون تردید این تنها سریالی است که با آن زندگی میکنم (بقیه را شاید فقط نگاه کنم)، فقط برایم بسیار مهم است که چطور تمام می شود چون همونطور که می دونید متخصص خراب کردن هستیم و در آخرین لحظات گند میزنیم به همه چیز!!! اما اونطور که از پایان شنیدم زیاد خوشم نیومد(پیش داوری نکنیم بزاریم به وقتش) اما به هر حال هرچه باشد داریم در مورد زیر تیغ حرف میزنیم واین چیزی ست که دیگه تکرار نمیشه ...
این روزها عادت کردهایم كسانی را ببينیم که به طور مطلق به خود و جهان اطرافشان مینگرند و با همین روحیه، در حال به هم زدن آرامش روحی و معنوی جامعه هستند؛ فقیر و غنی و باسواد و بيسواد هم ندارد، به گستره این جامعه بزرگ، هر کسی میتواند بر اسب سرکش نفس خود سوار شده، همه چیز را در چشم بر هم زدنی به هم ریخته و نابود کند.
حکایت این روزهای جامعه ما، نمونه آشکار تضادهای اخلاقی و اجتماعی در گفتار و رفتارمان است.
بارها دیدهاید که در رانندگی، حقوق شهروندی، احترام به شخصیت اجتماعی یکدیگر و حتی رعایت حقوق دیگران به اندازهاي عجول و بیتفاوت هستیم که به راحتی میتوان از شیوه رانندگی در خیابانهایمان یا صبر و تحمل در فضای جامعه یا محیط اطراف زندگی خودمان متوجه آن شویم.
اما در گفتار، آنقدر قربان و صدقه هم ميرويم و ادعا و غرور داریم که یکی نداند، گمان میکند در چه آرمان شهری زندگی میکنیم!
زیر تیغ، سریال تأثیرگذار و خوشساخت این روزهای شبکه یک، نمونهاي از تلنگرهایی است که نشان میدهد چقدر راحت کاخ حرفهایمان با بمب رفتارها نابود میشود!
دنیای فانتزی رفاقتی طولانی که عیار سختی و مشکلات اجتماعی، باعث درگیری در آن شده، بستر داستانی جالب و واقعی از زندگی امروز مردم ایران است. این سریال آنقدر به وضعیت زندگی امروز مردم ایران نزدیک است که به خاطر شباهتهای بسیار، باعث واکنش مخاطبان شده و حتی برخیها را مجبور به اظهارنظرهای عجولانه نسبت به پخش آن کرده است، اما واقعیت ملموس به خاطر ساخت شخصیتها و فضای این سریال و تأثیر این تراژدی است که در بند بند ماهیت و ساختار آن، درست به هم متصل شده و ذهن مخاطب را با تمام قدرت در اختیار گرفته و توانسته فکر او را به این موضوع جلب کند. در واقع، اثر رسانه، زمانی پدیدار میشود که بتواند بیواسطه درون جامعه خود را با تشکیل فضای خیر و شر به تصویر بکشد تا خود مخاطب در معرکه عقل خودش برای رسیدن به نتيجه لازم تلاش کند.
بخشی از مطلب طولانی اما بسیار زیبای بازتاب در مورد سریال
حتمآ بخوانید
آقا محمودها، رضاها...! یادداشت بسیار زیبایی در مورد سریال
عشق، عشق مي آفريند یادداشت کوروش تهامی درباره سریال
جایی که عشق نباشد... یادداشت پرویز پرستویی درباره سریال (بعلاوه هوشنگ توکلی و فریبا جدیکار)
هر آنچه از سریال باید بدانید... پرونده کوچک همشهری جوان در مورد سریال
چند لینک دیگر :
مريم هنوز شروع نشده، صبر کنيد مصاحبه با الهام حمیدی بازیگر نقش مریم
همه حق دارندحتي بدجنس ها مصاحبه با غزل صارمی بازیگر نقش مهناز
بیست سال رئال نویسی مصاحبه با نویسنده سریال - اعتماد
هنرمند ازخودش میگوید یادداشت کارگردان درباره خودشو این سریال
+ چند یادداشت... یادداشتهایی در همشهری در مورد سریال
پ.ن مهم :گویا بازتاب هم فیلتر شده و این لینک ما بی تاثیر و مسخره شده برای اینکه نوشته منتشر شده در بازتاب را همه بتوانند بخوانند در بخش ادامه مطلب کل این مطلب را آورده ام ...وقت بگذارید، بخوانید...ضرر نمی کنید.
پیش نوشت( یا اطلاع ثانوی) : حالم خوب بود ...تمام شد ...بازگشت به همان حال قبلی به لطف !! یک دوست.
میدانم بعد از این نوشته از طرف هرکسی به چیزی متهم میشوم و یا اینکه هر کس هر فکر زرد و بوداری در موردم به سرش میزند ] مثلآ اینکه این یارو عجب آدم جلفی هست مثل این دِپ زده ها مدام از خودکشی مینویسد و در کنارش چرت و پرت[ همه این حرف ها و هرچه خواهید گفت ( و من الان نمیدانم که بگویم ) همه را با جان و دل میپذیرم چون این منم خود خودم. چه زرد عامه پسند باشم چه بنفش و روشنفکر .

نشئه جادو
اگر بوف کور را خوانده باشید و هامون داریوش مهرجویی و بزرگراه گمشده دیوید لیچ را دیده باشید حتمن می دانید این دو فیلم شباهتهای انکار ناپذیری با شاهکار صادق هدایت دارند. بوف کور ساختاری چند پاره دارد، همچون فیلم هامون و بزرگراه گمشده. تو در تو است. دو بخش اصلی و یک مقدمه و موخره. این دو بخش در دو فضای متفاوت میگذرد، اولی فضایی استرلیزه، اساطیری و رویاگونه و دومی فضایی واقعگراتر.
در بوف کور پیرمرد خنزپنزری را داریم و همچون مرداسرارآمیز در بزرگراه گمشده و دبیری در هامون. یکی از مهمترین شباهتهای این دو فیلم به بوف کور ظهور دو جلوه متفاوت از یک زن واحد است. زن در بخش اول بوف کور همچون رنه و مهشید حالتی اثیری و دستنیافتنی دارد و در بخش دوم همچون آلیس و مهشید لکاته است.
در هر سه جا، بوف کور، بزرگراه گمشده و هامون مرد، زن را میکشد. درست است در هامون زن کشته نمیشود ولی مهرجویی به خاطر مسایل سانسور وزارت ارشاد نتوانسته است حرف دلش را بزند. در هامون، حمید هامون تا پای کشتن زن هم پیش میرود ولی در آخر تیرش خطا میرود. یکی دیگر از شباهتهای این سه اثر در نگاه هدایت، لینچ و مهرجویی به عشقاسطورهای میباشد.
عشقی که هیچ وقت به دست نمیآید. شخصیتهای اول هر سه اثر به زن دست پیدا نمیکنند. خیلی شباهتهای دیگر هم هست. هر سه اثر در حالتی از اوهام، ایهام و توهم سیر میکنند. تا خرخره پر از مفهوم اگزیستانسیالیسم هستند. هیچ چیز در آنها واقعی به نظر نمیرسد. انگار برشی از یک کابوس است.
در هر سه، تصاد و هراس وجود دارد هراس از چی؟ هراس از ویرانی دنیای موجود، از به دست نیامدن و از دست رفتن ...، در بوف کور، بزرگراه گمشده و هامون با این سه نقطهها زیاد سر کار داریم. نقطههایی که پشت سر هم ترتیب شدهاند برای چی؟ معلوم نیست. باز هم با علامتهای سوال زیادی سر و کار داریم.
:: امشب هوس این سه تا «بوف کور، بزرگراه گمشده و هامون» توی سرم افتاده است. میل به خودکشی در هر سه اثر وجود دارد و این دیوانه کننده است.
مهم : کلیه این نوشته به جز پیش نوشت ، توسط حمید خان گردباد رفیق اعلای ما نوشته شده اما چون فعلآ در دسترس نیست لینک ندادم و همچنین پیش نوشت را طوری نوشتم که انگار مطلب خودم هست به این دلیل هست که واقعآ حرفهای من هم همین هاست و خب رفقا حرفشان یکی هست دیگر.
پ.ن : اگر شما هم درک شان کنید یک لوپ از اینها میسازید و مدام میروید سراغشان در آن بیست روز کذایی تجربه اش کردم : 5 بار هامون 4 بار بوف کور و 6 بار بزرگراه گمشده
پیش نوشت : این نوشته مربوط به اتفاقات روز دوشنبه 30 / 11 /85 هست 
تا اطلاع ثانوی من آن آدم اخموی عصبی که مثل سگ به همه می پَرَد نیستم!
میخواهم کمی آنطرف قضیه را رو کنم !
معمولآ پیش نمی آید اینقدر شاد باشم اما وقتی تصمیم میگیرم خوشحال باشم و شادی کنم(افعال رو حال میکنید!) دیگر انگار همه چیز برای خوشحالی فراهم شده باشد... به شکاف دیوار هم میخندم!!
اما دلایل این شادی چیست :
1- نوشته ای که در زیر آورده ام
2- امروز از صبح که بلند شدم آدم هایی را دیدم که به واقع دوستشان دارم نه آن آدم های همیشگی بی حس و حال!
3- دو جا که خیلی با حال و پر انرژی هست رفتم و آدم های درست و حسابی دیدم ...دو مجله دوست داشتنی.
4- به خانه هنر مندان رفتم و سه نمایشگاه( 1 2 3 ) در سبک های متفاوت دیدم ...خیلی خوب بود خیلی..
دان هرالد ( Don Herold ) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد.
بخوانيد:
" البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد."
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: «شادى از خرد عاقل تر است».
همه ما امیر قادری را دوست داریم هر کدام دلیلی داریم بعضی به خاطر نثرش – بعضی چون پر کار است و از یک جوان بعید است انقدر کار کردن- بعضی به خاطر تاثیر گذاری اش ( همین چند روز پیش بود که از میان آن همه منتقد و نویسنده و روشنفکر! – خودتان میدانید منظورم کیست؟!- وقتی سنتوری در لیست اکران قرار نگرفت او خطاب به مسولین در ویژه نامه اعتماد مطلبی نوشت و خواست که اکران شود...و ادامه اش رو خودتون میدونید) بله میگفتم بعضی هم فقط به خاطر خودش او را دوست دارند.
فیلم امیر خان اکران شد ...خیلی هامون دیدیم و خیلی ها هم نه از بین اونا که دیدند اکثرآ فقط از فیلم تعریف کردند (همین دوستان-بر و بچ- در کامنتها و سروش صحت در اعتماد) خب البته تعریف هم دارد اما مطلبی از آرش خوشخو در چلچراغ چاپ شد که من فکر میکنم از همه نوشته ها قشنگتر است چه در مورد فیلم و چه در مورد خود امیر خان به هر حال این قسمتی از آن نوشته است که کلش را میتوانید در لینک پائین بخوانید.

" اما ... امير قادري ... احتمالا پرکارترين منتقد تاريخ سينماي ايران، منتقدي که مي تواند در طول سال 365 فيلم را به عنوان بهترين فيلم تاريخ سينماي جهان انتخاب کند (دقيقا آخرين فيلمي که ديده است!) مي تواند شيفتگي معصومانه اش به يک فيلم را به پشتوانه نثر پرقدرتش به يک ايده همه پسند تبديل کند و از آن سو مي تواند از يک فيلم متنفر شود و سپس مانند يک ديپلمات، متني دو پهلو را تحويل خواننده دهد.
عشق او به سينما پهلو به پهلوي نسل جادويي منتقدان فيلم ايران (دوايي، وجداني و ...) مي زند، اما از آنها دورانديش تر و محافظه کارتر است.
داستان ساخت فيلم «آقاي کيميايي» به چند اتفاق مجزا مربوط مي شود. عشق اميرقادري به فيلم هاي کلاسيک کيميايي، بخصوص ردپاي گرگ، عصبانيتش از فيلم سربازهاي جمعه و نوشتن نقدي معترض به فيلم در مجله فيلم (که تنها به قصد برانگيختن واکنش کيميايي نوشته شده بود) و سپس همان اتفاق هميشگي ارتباط کيميايي با منتقدي که سينماي او را دوست دارد اما از آخرين فيلمش دلگير است...
و اين گونه شد که «آقاي کيميايي» کليد خورد. حاصل چندين هفته حضور امير قادري در پشت صحنه ساخت رئيس آخرين فيلم کيميايي وچندين ساعت مصاحبه با او. "
متن کامل نوشته : تا اطلاع ثانوي، رفاقت تعطيل
پ.ن 1: این عکس در چلچراغ چاپ شده اما من یه عکس از امیر خان دارم که عمرآ هیچ کدوم ندیدید ...باشه واسه بعد!
پ.ن2: امیر خان(جان) خدایی یه اکران خصوصی بزار به خصوص برای اونا که نتونستن فیلم رو ببینن البته اونایی هم که دیدن باید دوبارشون کامل بشه دیگه...!