تبليغاتX
...اتاق پسر

 

:: حمیدرضاعلاقه بند  دوست نادیده ای هست که خودش را ابروی یک نسل میداند...البته من او را نه به این معنی اما به عنوان کسی که میخواند و میبیند و روح سرکشی هم دارد میشناسم و با هر نوشته اش با هیجان و شور و البته درک خاصی از آن موضوع روبرو میشوم.

:: لیلی نیکونظر نمونه کامل یک دختر جوان دهه شصتی- با تمام ویژگی هایی که یک روز خودش گفته بود کاملآ متناقض- هست و چقدر هستند که وبلاگش را برای همین وجود انواع حس ها و حرف های گاه متضاد میخوانند و البته بسیار قابل درک.

:: پدرام رضایی زاده یکی از نویسندگان جوانی است که احترام خاصی برایش قائلم و همیشه دیوانه که میخواهم بشوم به دیوانگی های کنار وبلاگش سر میزنم و هر از چند گاهی آرشیوش را میخوانم در پرشین بلاگ

و آنقدر از دیدن اسم وبلاگم در کنار وبلاگش خوشحال شدم که هنوز از او تشکر نکردم.

:: و البته خسرو نقیبی که همه میدانند و همه میگویند رفیق است.من هم وقتی اصلا وبلاگ نمینوشتم و اشتباهی کردم و چیزهایی نوشتم با اینکه معلوم نبود کی هستم و از کجا  برای اینکه دلخور نشوم کل کامنت مرا با جواب دوست همیشگی اش در یک پست  گذاشت و گفت حیف است آرشیو شود در کامنتها

یعنی اینکه جدای از زیبا نوشتن در مورد فیلم و قطعه های کوتاه و دلچسب شعر و پراکندگی ها یک رفیق به تمام معنا هست که مرام خاص خودش را دارد.

همه شان را با تمام وجودم به خاطر همه مطالبی که از آنها خواندم و یاد گرفتم دوست دارم و برایم قابل احترامندو وقتی چنین اتفاقی میافتد ناراحت و نگران میشوم.

شما همه تان در کنار هم بی شک تاریخ مجازی یک نسل را مینویسید و به قول نیما حیف است که مسائلی چون  کافه شوکا و محسن نامجو که خود شما معروفشان کردید و باعث شدید شناخته شوند حالا موجب درگیری شوند.

 

:: زبانم لال اگر هزار بار هم از این اتفاقات بیافتد عمرا پشت خاکریز هیچ کدام نمیروم نه به خاطر اینکه بی تفاوتم    مثل خیلی دیگر بلکه من همه را با هم میخواهم نه بر هم .

----------------------------

در این حوالی در هر چیزی  « شدت» وجود دارد...آن ها که تنبل هستند به شدت تنبلی میکنند و وقتی به همدیگر غضب میکنند به شدت عصبانی و غضبناک می شوند. وقتی دوست میشوند به شدت عشق و علاقه می ورزند و وقتی نفرت زده میشوند به شدت دشمنی و نفرت می ورزند. در شادی و قهقهه آن ها شدت وجود دارد.در گریه و دردشان نیز شدت مشاهده میشود.

وقتی نعره میزنند شدت نعره شان آدمی را می لرزاند و وقتی مهمان نوازی میکند خشوع و محبتشان آدمی را آب میکند...خلاصه بگویم زندگی در اینجا شدت و حدت دارد.زندگی ساده ای نیست...

عمر بر آدمی زیاد میگذرد. یعنی یک جوان بیست و چند ساله به اندازه مرد چهل ساله آمریکائی خشم ، عشق

کینه ، و زخم معده گرفته است. بله درست شنیدید : زخم معده. زخم معده در این حوالی زیاد است ؛ زیرا احساسات تند و تیز آدم را سالم باقی نمیگذارد.

این سوال مطرح میشود که چرا این جوانان این قدر زود پیر میشوند؟

جواب ها زیاد بود...یکی از جواب ها به نظر من وجود احساسات تند و شدت احساسات بود.یعنی همه چیزشان شدت دارد. لذا عمر هم شدت دارد و زندگی هم شدت دارد.در عرض یک سال آدمی به اندازه ده سال زندگی میکند، بنا بر این زودتر هم شکسته می شود. جریان عمر در آمریکا ملایم و آرام است ولی در این حوالی طوفانی و گردابی است.در هر روز زندگی طوفانی وجود دارد و در هر قدم ،گردابی است در کارها.

قانون و عقل هم کم تر دخالت دارند، زیرا سرنوشت به دست طوفان و در دامان گرداب معین می شود.

دنیا ، دنیای قهر و کینه است، یک واقعه کوچک ، ممکن است زندگی شما را کاملآ زیر و رو کند و یا یک تصادف ناچیز هستی شما را به باد دهد.

فراز و نشیب زندگی را، شنیده بودم ولی تا این حد را تجربه نکرده بودم.در عرض چند ماهی که در این حوالی هستم با همه صبر و تحملی که دارم هیچ بعید نمیدانم که زخم معده نگرفته باشم! زیرا اغلب اوقات ، در آتش قهر و عصبانبت میسوزم .جنگ اعصاب در اینجا امری طبیعی است و کسانی که به آن خو نگرفته اند در معرض خطرند...

راستی آدمی از دور خیلی حرف ها میزند و خیلی ادعاها میکند ولی در بوته آزمایش خمیرها معلوم میگردد.

 

پ.ن : متن برداشتی از یکی از نوشته های دکتر چمران است

خوب که خواندم دیدم انگار در مورد ایران و همین دهه شصتی ها و اصلا همین ماجرا هست.

 

مرتبط (یادداشتهای در مورد نسل سوم یا دهه شصتی ها ):

رفیق... - نوشته لیلی نیکو نظر

گالیوریسم دهه شصتی - نوشته پدرام رضایی زاده

من یا نسل من ؟ - فروغ

بازی با عشق یا عشق بازی ؟ - آرش

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:28 توسط محمد |

یا آنقدر پشت سر هم مینویسم که خودم هم وقت کم می آورم یا مثل الان یک ماه است که ننوشتم

چه سوژه هایی که از دست دادم و چه مطالبی که باید نوشته میشد .

از بیست و یکم فروردین تا بیست و یکم اردیبهشت خیلی چیزها بود که بگم و بنویسم

تازه از بد بیاری من این هوای اردیبهشت تهران طوری ست که خیلی از این وبلاگ نویسای مورد علاقه من را به نوشتن میاندازد و پشت سر هم آپ میکنند و حالا منم و کلی وبلاگ نخونده

 

پ.ن : این یک ماه البته خیلی چیزهای شخصی داشت که فعلآ نگویم بهتر است... و فکر کردم چه خوب که هیچ کدام را ننوشتم.آخه میدونید که بعضی چیزها مال خود آدم است نباید با هیچ کس تقسیم شان کرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 20:0 توسط محمد |