عقايد نوكانتي/ شقايق نورماندي
دو صفحه پرونده/ براي يك خواننده
ذكاوت و رندي/ با طعم تمر هندي
خواننده برنده/ احترام به شنونده
تسلط بر آواز/ سهتار و موزيک جاز
پديده آينده/ صداش در ذهنم مانده
جسارت و طنازي/ خنده به ريش ماضي
آن جذاب و كوبنده/ آن قالب شكننده
دانشجوي يك دنده/ با قلب يك پرنده
رويه بهلولي/ زندگي مثل كولي
عقايد نوكانتي/ شقايق نورماندي
اسم نويسنده / آقاي نامجو شرمنده
1- بهجاي صفتهايي چون دزد يا پررو، ترجيح ميدهم از كلمه «عجيب» براي توصيف چنين آدمهايي استفاده كنم. آن سيديفروش عجيب بود، چون ما در وضعيت عجيبي به سر ميبريم كه نهتنها فضاي فرهنگ و هنر بلكه تمام شوون زندگيمان را در بر گرفته است.
ما در جامعهاي زندگي ميكنيم كه در آن خيرهشدن عادي دو شهروند به يكديگر به راحتي ميتواند به دعوا و منازعه منجر شود. ما به ديگري بهعنوان دشمن نگاه ميكنيم. مشكل هر كس، مشكل خودش است و حتي اگر چيزي يا كسي را دوست داشته باشيم يك آن به مسووليتمان در قبال او فكر نميكنيم. بعد از ملاقات با آن سيديفروش، ملاقاتي با بعضي از اهالي فرهنگ، چند ناشر موسيقي و... داشتم و چيزهايي دستگيرم شد كه وظيفه انساني خود دانستم شخصا بازگردم و در فرصتي مغتنم از آن سيديفروش عذرخواهي كنم.
2- از هياهوي ادبي – هنري دهه هفتاد چيزي به جايي نرسيد و صدايي به گوشي چنان كه بايد نرسيد. شورش ادبي بيدليل يا با دليل آن نسل دهه پنجاهي، آنطور كه بايد، به ثمر ننشست يا هنوز ننشسته است. تاثير آن فضا را در تجربههاي موسيقايي نامجو نميتوان ناديده گرفت. نامجو خوانندهاي از آن نسل است؛ نسلي كه سرخوشي و حتي مشنگي هنرياش بن و بنياد داشت و در جدي نبودنش، جدي بود.
3- نمیشود بازیگوشیهای آقای محسن نامجو را تحسین نکرد، آنجا که آویختن به زلف معشوق را به «واعتصموا به حبل الله جمیعاً و لا تفرقوا» وصل میکند و بعد حرف حلقآویز شدن از روی پل فردیس را پیش میکشد. وقتی هم میخواند: «ای خاطرهات پونز نوک تیز ته کفشم» مو بر تن آدم سیخ میکند. یقه را میگیرد و ول نمیکند تا هی گوش کنی و گوش کنی و وقتی به این بند رسید٬ ولوم اسپیکر را تا ته بچرخانی و باز از نو.
ولی امان از وقتی که این بازیگوشیها میرود به جاده خاکی. آقای نامجو پدیده عجیبی است؛ یک نابغه شوریده و انکار ناپذیر که کارهایش یک دست نیست و اتفاقا ویژگیاش همین است؛ این که مدام غافلگیرت میکند. بعضی وقتها با اوجهایش و گاهی با فرودهایش. نمیتوانی حدس بزنی کار جدیدش کدام است؛ باید گوش کنی و... غافلگیر شوی. همین نکته هم هست که به شدت امروزیاش میکند.
- 4 وقتي فيلم سنتوري در جشنواره نمايش داده شد، آنها كه فيلم را ديدند و با محسن نامجو هم از نزديك آشنا بودند، ميگفتند كه فيلم به طور ناخواسته و نادانستهاي روايتگر داستان زندگي محسن نامجوست. فيلمي كه ترانههاياش را محسن چاوشي خوانده بود. كدام از اين دو نفر، علي سنتوري اصل كاري هستند؟
محسن نامجو و محسن چاوشي با هم رفيق هستند. چاوشي جايي گفته كه كارهاي نامجو را دوست دارد و محسن نامجو هم دربارهي محسن چاوشي گفته «استعدادي كه چاوشي دارد بايد 100 تاي نامجو جلويش لنگ بياندازند.»
بحث استعداد و توانايي نيست. بحث شانس است كه يا داري يا نداري. باقي همه حرف اضافه است.
5- کار نامجو ضعیف باشد یا قوی، اصل باشد یا کپی، خودنمایی باشد یا واقعی، برامده از میان همین جامعه ایست که ما در آن زندگی میکنیم. شاید این مسئله را جوانان هم سن و سال من 25 ساله و نامجوی 32 ساله بیشتر بفهمد. وقتی در جامعه ای زندگی میکنی که چپ و راست باید عدد بدهی و هنرت را بدون مدرک و یا در باند فلان استاد نبودن قبول نمی کنند، حتماً از « پس از سه راه آذری» لذت میبری. اگر در میان عشق به وطنت و شکوفایی دنیای مدرن در تعارض مانده باشی، از تبدیل شور به بلوز بوسیلۀ سه تار، احساس خوشایندی بهت دست میدهد. وقتی تمام فیلمها و موسیقیهایی که از آن لذت می بری انگلیسی باشد، وقتی تمام وسایل ارتباط جمعی مزین به منوهای انگلیسی باشد، وقتی برای تأکید بر احساستت مجبور باشی از کلمات انگلیسی مثل ok. Sorry. Thanks. Stress. Goodbay party و... استفاده کنی، و متولیان فرهنگ جامعه _دولیتی و غیر دولیتی_ در چسباندن «آن» به «ها» در واژۀ «آنها» گیر کرده باشند، حتماً با گوش دادن به آواز انگلیسی حال میکنی. وقتی هر روز ناکامیی به ناکامیهایت اضاف می شود و یا کامیابیی به دست می آوری، ولی کسی محل سگ هم به آن نمیدهد (منظور فرهیختگانی است که ظاهراً پاسدار فرهنگ این مرز و بوم هستند) از شنیدن شعر شاملو وقتی که می گوید :
«ای کاش، ای کاش
قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی
درکار، درکار، درکار می بود»
با فریادهای جوانی که گویا خیلی زود پیرشده (هم چهره و هم صدایش اینرا میگوید) همراه میشود _ فریادهایی مکرر_ حتماً حال می کنی.
پیش نوشت :
برای امیر حسین ، محمد و همه آنها که روزی از نامردی من گفته اند یا خواهند گفت ؛
من سنگهایم را خیلی وقت است با خودم وا کندهام. سنگهای سنگین را جا به جا کردهام و هر کدام را جایی قرار دادهام که کمترین ضربه را بخورم. حفاظ دفاعی برای خودم ساختهام.
اول از همه میدانم دنبال هیچ رابطهای با اسم و جنس خاصی نیستم. میدانم هیچ تصمیم جدی قرار نیست بگیرم و دنبال هیچچیز نیستم. راستش دیگر تواناش را هم ندارم. از رابطههای اسم دار فراریام. چه به اسم همسر چه دوست دختر چه همکلاسی و یا چه دوست صمیمی. فقط و فقط در یک رابطه دنبال آرامش هستم. حالا این آرامش میتواند در هر کدام از روابط بالا پیدا شود.
سنگ دیگری که با خودم وا کندهام این است که هیچ دخالتی در زندگی شخصی هیچ بنی بشری نداشته باشم. اگر در رابطهای باشم که به من آرامش دهد دیگر کاری به این ندارم که آیا در کنار من دوست پسری هم دارد یا نه. ازدواج کرده است یا نه. نه سوال می کنم و نه کنجکاوی. برایم هم مهم نیست! هر جا هم حس کردم اصل آرامش برای من یا پارتنرم از بین رفته کاملا حق خودم میدانم که بدون هیچ توضیحی از رابطه بیایم بیرون. این حق بدیهی را برای طرف مقابلم هم قائلم! هر وقت خواست بگذارد و برود. اصل دیگر این است که پذیرفتهام آدمها قرار است وارد و از زندگیام یک روزی خارج بشوند!
زندگی به اندازه کافی کوفت، سخت و دست و پاگیر است که دیگر ترجیح دادهام ازش توقعی نداشته باشم!
خیانت و وفاداری را هم از گنجینهی لغات روزمرهام حذف کردهام.
* مصرعی از شعر "رفیق" اندیشه فولاد وند
"...ما هميشه دير ميرسيم. رسم داريم که دير برسيم. ملتي ديريايم. به ضيافت فرشتگان نيز اگر دعوت شويم، زماني ميرسيم که بقاياي سرور را، بادهاي مسموم شياطين به اين سو و آن سو ميبرند. بازميگرديم با کاغذهاي شکلات و تهبليطهاي نمايش در جيب و تکههايي از اعلانهاي پاره در دست، تا تار و پود آنچه را که از دست رفته، در رؤيا ببافيم. رؤياهاي بيخريدار.
مردم به يک وعده غذا در رستورانهاي سوگوار، راغبتر پول ميپردازند تا به تجسم رؤياهاي رؤيابينانشان. مقام مقايسه نيست، که در مثل مناقشه نيست. مقايسه، دو سو دارد و ما مردم، يک سو. طاقت ايستادن بر ميان بام، در ما نيست. بايد از يکسو بيافتيم. مثل پرت افتادن از مرکز وجود، که آنقدر از آن دور افتادهايم که بيتعارف ميشود گفت که ديگر وجود نداريم. کافياست که چند صباحي ديگر به همين منوال بگذرد تا باور کنيم که اصلاً نبودهايم!..."
غزاله علیزاده- ماهنامه آدينه ويژه نوروز۱۳۷۵
پی نوشت : حال و هوای وایسا دنیا رضا صادقی رو دارم + چیزی شبیهِ زندگی از حسین پناهی
مربوط (شخصی) : امیرحسین و محمد عزیز بیائید و باور کنید که اصلآ نبوده ام ...اصلآ نبوده ایم ...!
امام را دوست دارم .برایم همیشه امام و رهبر خواهد ماند.
با احترام کامل برای همه انها که مرا میشناسند ( احترام به نقد و نظر و حتی بد و بیراه شان ) اینجا، تمام قد می ایستم و از او که دوستش دارم حرف میزنم و پای همه چیزش هم هستم.
او کسی ست از جنس دیگر ...کافی ست حرف ها و نکته هایش را بخوانید وحتی کافیست نوه اش* را ببینید و بشناسید
---------------
پسرم ! نه گوشه گيرى صوفيانه دليل پيوستن به حق است ، و نه ورود در جامعه و تشكيل حكومت ، شاهد گسستن از حق . ميزان در اعمال انگيزه هاى آنهاست .
چه بسا عابد و زاهدى كه گرفتار دام ابليس است و آن دام گستر، با آنچه مناسب او است ، چون خود بينى و خود خواهى و غرور و عجب و بزرگ بينى و تحقير خلق الله و شرك خفى و امثال آنها، او را از حق دور و به شرك مى كشاند و چه بسا متصدى امور حكومت كه با انگيزه الهى به معدن قرب حق نائل مى شود... پس ميزان عرفان و حرمان ، انگيزه است .
هر قدر انگيزه ها به نور فطرت نزديكتر باشند و از حجب ، حتى حجب نور وارسته تر، به مبداء نور وابسته ترند، تا آنجا كه سخن از وابستگى نيز كفر است .
پسرم ! از زير بار مسؤ وليت انسانى كه خدمت به حق در صورت خدمت به خلق است شانه خالى مكن ، كه تاخت و تاز شيطان در اين ميدان ، كمتر از ميدان تاخت و تاز در بين مسئولين و دست اندركاران نيست ، و دست و پا براى بدست آوردن مقام ، هر چه باشد، چه مقام معنوى و چه مادى مزن ، به عذر آن كه مى خواهم به معارف الهى نزديك شوم ، يا خدمت به عبادالله نمايم ، كه توجه به آن از شيطان است ، چه رسد كه كوشش براى به دست آوردن آن .
پسرم ! سوره مباركه حشر را مطالعه كن ، كه گنجينه هائى از معارف و تربيت در آن است ، و ارزش دارد كه انسان يك عمر در آنها تفكر كند، و از آنها به مدد الهى توشه ها بر دارد، خصوصا آيات اواخر آن از آنجا كه مى فرمايد : " يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون " (2) تا آخر سوره .
فرازهایی از نامه امام به حاج سید احمد
ویژه نامه ارتحال امام 1 و 2 / هم میهن
ويژه سالگرد ارتحال امام / اعتماد
ویژه نامه سالگرد امام / شرق
------------------------------
* به بهانه مصاحبه متفاوت تلویزیونی نوه امام خمینی/ محمد علی ابطحی
سید حسن خمینی و آیندهی ایران / عطا صادقی
فعلآ نامجو قرار نیست رهایمان کند :

گفتوگو با محسن نامجو + عکس - خوابگرد
بررسی نشست محسن نامجو و دانشجویان دانشگاه تهران + عکس - متال هد
ترنجبازها درجابربن حيان - نامجو در دانشگاه شریف - همشهری جوان
تاملاتی در باب پديده ای به نام محسن نامجو - حسین شیخ رضایی
حضور نامجو در کافه تیتر :
نامجو یاغی موسیقی ایران + همه لینک های مربوط - گردباد
مردی که هر چه می خواهد می خواند
«موسیقیای که تعریف نمیپذیرد» - دویچه وله
ویدئو کلیپ :
پی نوشت :
نامجو در جايي خوندن «مُردهي يک شبه چو نمرهي بيست/ثلث اول که هيچش ارزش نيست /مُردهي قرن را چنين بنگر/همچو تجديد ناب شهريور»
آدم نباید خر مردم بشه.
چرا آدم باید خر مردم بشه؟
آدم باید جوری رفتار کنه که خر مردم نشه.
رفتار آدم با دیگران باید طوری باشه که به صورت یک خر تصورش نکنن.
کسی که آدمو خر تصور می کنه گناهی نداره چون حتما یه چیزی دیده دیگه.
آدم کم کم خر میشه ولی وقتی خر شد باید زیاد زیاد بار ببره.
تابع خرشدگی نوعی چسبندگی از بالا داره یعنی وقتی خر شدی دیگه به این راحتی نمیشه آدم شی.
هر آدمی دوست داره که آدمای دیگه خرش بشن.
خر و آدم سالهای ساله که با هم چنین رابطه های پیچیده ای دارن. شواهدی از قرن هفتم هجری مبنی بر این روابط در دست است. (ر.ک. دیوان مولوی)
آدم هر چی نصفه نیمه تر باشه وقتی خر میشه خر بهتر و کاملتری میشه.
همین دیگه.
خر همتونم به مولا.
پی نوشت : در راستای روز پنجشنبه 3/ 3 / 86 و حواشی آن؟!
"من نمیدانم اسم این کارها را چه میتوان گذاشت یا چه طور میشود توجیهشان کرد. اینها تبعات مستقیم حرف دادستانی است که در تلویزیون می گوید هر کس با اعمال ژورنالیستی به طرحهای مشترک نیروی انتظامی و قوهی قضائیه انتقاد یا اعتراض کند، عمل مجرمانه مرتکب شده است و با او شدید برخورد میکنیم.
جناب آقای دادستان! حضرتتان میخواهید هر کاری را هر طور که دوست دارید، و نه منطبق با موازین داخلی یا بینالمللی، انجام بدهید. و این ما مردم ایم که باید تاوان این خواستنهای شما را بدهیم. ما باید کتکش را بخوریم، باجش را هم به باجگیران و هم به ماموران فاسد بدهیم، زخم چاقوی انتقام هماین اراذل و اوباشی را که با افتخار میگیرید و آفتابه گردنشان میاندازید، مدتی بعد تحمل کنیم و آخر کار هم زنان و دخترانمان را در میدانها لگدخور مردان و زنان جنابعالی ببینیم. آفرین بر شما. آفرین بر شیوهها و فکرهای شما."
این ها نوشته کوروش علیانی است که به نظرم بهترین بیان نگرانی ست ...
نگرانم برای کرامت انسان و نگرانم از این نوع درگیری