خوب, من البته خیلی از چیزهای این دنیای عوضی را نمی فهمم.یکی از آن چیزها همین قضیه است که .... . مدتها است خودم را قانع کرده ام که عقلم قد نمی دهد این دنیای عوضی را بفهمم. هر گندی توی این عالم است زیر سر آدمها است و در واقع هیچ گندی نبوده که آدمها انجامش نداده باشند. داشتم می گفتم هر گندی که توی این عالم است زیر سر آدمها است. هنوز هم به این حرف اعتقاد دارم اما این موضوع چیزی را درباره عوضی بودن این دنیا تغییر نمی دهد. در واقع یکی از دلایل عوضی بودن این دنیا است که آدمهاش هر غلطی- واقعا و به معنای حقیقی "هر غلطی" که خواسته اند کرده اند. شرط می بندم اگر غلطی هست که نکرده باشند به خاطر دلسوزی و شرافت و این جور چیزها نبوده. لابد نتوانسته اند بکنند. این چیزی نیست که من تازه کشفش کرده باشم. هزاران سال است که هر کس ذره ای شعور داشته باشد این را فهمیده.
حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه/ مصطفی مستور/ نشر چشمه
پشت ديوار دلم
خبری نيست
به جز وحشت تنهايی سخت
خبر سبزی برگ
و همان بوی بهار
كه هميشه سر ساعت هفت، میآمد پشت در بالكن خانه ما
در پس فكر پر از خستگیام
خبری نيست
مگر وزش حرفی تند
و صدای ساعت
كه مداوم خبر از آمدن و رفتن عمرم دارد
رفتي و آدمكا رو جا گذاشتي
قانون جنگل رو زير پا گذاشتي
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني
تو تو جنگل نمي تونستي بموني
دلتو بردي با خود به جاي ديگه
اونجا كه خدا برات لالايي ميگه
جايش خالیست. هميشه خالی خواهد بود. اتفاقی نيست که بشود بهسادگی از کنارش گذشت.سال 84 نزدیک ترین دوستم “ برادرم “ را از دست دادم . در اين مدت تقريبا تمام خاطرات مشترکمان را مرور کردهم و مطمئنم هيچوقت اين تصاوير از ذهنم پاک نمیشود. اما پررنگترينشان وقتیست که رسيدم بالای سرش.
سالهای سال هم که بگذرد جايش خالیست. اين را هم مطمئنم. اما تا يک جايی میشود به رفتنش، نبودنش و نديدنش فکر کرد. از يک جايی به بعد کاملا میشود احساسش کرد، اينکه هست و نرفته. يک حس عجيبیست که اگر خدای نکرده يک روز مشابه چنين اتفاقی برایتان رخ داده باشد، بدون شک احساسش کردهايد.
و حالا من کاملا احساسش میکنم، احساس میکنم برادری را که بيست سال داشت و شب قبل از آن روز ....
بگذریم . مهم نیست. مهم اينکه او هست و نرفته. مطمئنم.
" تولد دوسالگی ات مبارک "
مهدی جان یادت هست که میگفتی زندگی ام دقیقا از لحظه مرگ آغاز میشود ؟؟ یادت هست ؟
پس تولد دو سالگی ات مبارک . امیدوارم در این دو سالی که از زندگی ات گذشته به آن درک و رابطه دلخواه رسیده باشی.مهدی جان این روزها که میگذرد ، انچنان زیر بار تهمت قرار گرفته ام که هر لحظه مرگ خواستنی تر میشود.تنهایی را خودم انتخاب کردم ولی این حرف ها را کجای این تنهایی جا بدهم ؟ از تهمت و دروغ و شک خسته شده ام از اینکه مورد این ها قرار بگیرم خسته ام. زمانی از اینکه یک سری آدمی! که نمیشناسم در مورد من حرف بزنند /دروغ بگویند و تهمت بزنند ناراحت نبودم و میگفتم نمیشناسند مرا . ولی حالا چه طور؟
حالا همان ها که ادعا میکنند مرا شناخته اند همان حرف ها را پُر روتر و بی حیا تر میزنند ...!
مهدی جان ترانه سنگ صبور شده قرص آرام بخش این شب هایم ( چون روزها را عادت به خواب دارم!!) و مدام به این فکر میکنم چرا تو هستی! ولی نمی آیی با هم حرف بزنیم ؟چرا؟؟
راستی رفیق با او که حرف میزنی بگو بعد از پرسش و پاسخ بندگان جواب سوالات آنها را هم میدهد ؟ و بگو که من فقط جواب یک سوال را از او میخواهم .اینکه :
چرا آن آدم ها و چیزهایی را که میخواهم و همیشه برای بودنشان دعا میکنم و آنها را ازش میخواهم زود از من میگیرد ؟ چرا یا آنها را به آن دنیا پیش خودش میبرد یا آنطرفِ دنیا دور از من؟
من قرار است با نبودن اینها به چه چیز برسم؟ به چه چیز؟
شنبه روز بدی بود 
روز بیحوصلهگی
وقت خوبی که میشد
غزلی تازه بگی
ظهر یکشنبهی من
جدول نیمهتموم
همه خونههاش سیاه
توی خونه جغد شوم
صفحهی کهنهی یادداشتهای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه
اما شعر تو میگه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه...
غروب سهشنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو
اما موش خورده شناسنامهی من
عصر چهارشنبهی من
عصر خوشبختی ما
فصل گندیدن(پوسیدن) من
فصل جونسختی ما
روز پنجشنبه اومد
مثل سقائک پیر
رو نوکاش یه چیکه آب
گف به من بگیر، بگیر
جمعه حرف تازهای برام نداشت
هر چی بود، پیشتر از اینها گفتهبود...
من با خیلی ها رابطه دارم ولی با هیچ کدام شان ارتباط ندارم !
بارها و بارها فکر میکنم که هیچ اخلاق یا ویژگی خاصی برای دوستی و رفاقت ندارم.
نه خوب بلدم حرف بزنم نه شیوه های محبوبیت را بلدم و نه هیچ چیز دیگر...
بعد این فکرم سریع کات میشود به اینکه آشنایان و دوستانم چه طور چنین آدم نچسب و تفلونی را میپذیرند و حاضرند که این رابطه خشک و سرد و مسخره ادامه پیدا کند.
یک موضوع همیشه در ذهنم بوده و همیشه اولین فکری ست که در این مواقع سراغم می آید و بعد خودم را گول میزنم که این نیست و میروم دنبال دلیل اصلی اش...
کمی که فکر میکنم به هیچ نتیجه ای نمیرسم ؛ بعد میروم سراغ کتاب و جستجو و... بعد از چند روز درگیری به نتیجه ای میرسم که همیشه همان هست. اوایل برایم دردناک و ناراحت کننده بود اما همانطور که میدانید ما آدم ها به چیز های تکراری عادت میکنیم و عادت موجب از دست رفتن حس ها میشود.
(تاکید دارم که عادت ،حس واقعی را از بین میبرد و در مواردی فقط علاقه ایجاد میکند ...چرا که هر چیزی که تداوم داشته باشد موجب عادت میشود و ما خوب بلدیم به عادتهایمان-چه خوب و چه بد- علاقه داشته باشیم چرا که در غیر اینصورت موجب آزارمان خواهند شد.)
عادت کرده ام به این نتیجه که : دریک رابطه همیشه هر کس به دنبال نفع خودش از آن رابطه هست.
نه اینکه فکر کنید که میخواهم همه اطرافیانم را محکوم کنم و همه آدم بدهای داستان بشوند و من قهرمان ...نه میخواهم بگویم حتی من که اداعایم گوشه گیری و رفاقت کمتر هست همینطور هستم حالا چه این طور فکر کنم چه اینکه به طرز دیگری بیاندیشم.
من هم قطعآ در یک رابطه به دنبال نفع بیشتر خودم هستم
دوستی میپرسید : مگر با فلانی جرو بحث نکردی مگر حرفتان نشده ؟ پس چرا رابطه را ادامه میدهی؟
جوابش این است که در این شرایط نمیتوانم . آن نفعی که من از این رابطه میبرم حیف است که این طور قطع شود. از نظر خودم میگویم که حیف است!
« من ميتوانم به خودم تجمل مطرود بودن را روا بدارم ، هر چند هرگزمطرود نيستم، فقط جسما تنها هستم، تا بتوانم در تنهائی ای به سر ببرم که ساکنانش انديشه ها هستند،چون که من يک آدم بی کله ازلی ـ ابدی هستم،و انگار که ازل و ابد از آدمهايی مثل من چندان بدشان نمی آيد!!!»
... من باختم قبول
بالا میآورم/ از عرف و از اصول
این عرف لعنتی/ طغیان تبصره
تعیین فرم عشق/ فرهنگ مسخره
من/ استکان چای/ تمدید خودخوری
بیتو/ سکوت/ شب/ تیغ موکتبری
اعصاب برفکی/ تصویر خاطرات
عالیجناب/ عشق/ کافه/ ترانه/ کات
پارههایی از «عالیجناب»/ اندیشه فولادوند
* باختم .خیلی وقت پیش باخته بودم ولی حالا که تو گفتی فهمیدم که مدت هاست که باختم...
پ.ن : بالاخره این سیزده لعنتی که همیشه دوستش داشتم برای من هم نحسی اش را رو کرد؟!
در هیات پروانه ای در کافه ای تاریک
از لا به لای صندلی ها می شوی نزدیک
من حرف هایم قرمز مایل به نارنجی است
محصور در کمرنگی ی خط لبی باریک
دنبال یک جور عاشقی با چای و فنجانم
شاید سه ساعت روزها در کافه می مانم
سیگار کنتم روی میز از درد می سوزد...
این روزها باید کمی هم روسری ها را...
آقای صاحب کافه دارد مشتری ها را...
شال سفیدم را جلو می آورم شاید
اصلا نبینم خنده ی دور و بری ها را...
حالا خودم با چای لیمو جشن می گیرم
تا حسرت مهمانی جن و پری ها را...
از پشت عینک آسمان ابری تر از پیش است
شاید بیایی یک دفه...دور و بر "شیش" است
اما تو که این کافه را اصلا نمی دانی
یک کافه ی بی روزنه پایین تجریش است
سیگار کنتم همچنان از درد می سوزد...
پروانه ای سر می رسد آهسته و غمگین
مثل سلامی زیر لب ...آرام و سر سنگین
پر می زند تا روی میزم ...تا ته چاییم
با بغضم از توی گلویم می رود پایین
پروانه ای که بال بالش مثل تو رنگی است
پروانه ای که مثل من در اوج دلتنگی است...
از کافه بیرون می زنم ، بی تو ، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم بی تو ، هوا خوب است
از کافه بیرون می زنم ،
بی تو هوا خوب است! حدیث لزرغلامی
بی ربط :
روز گند از همه لحاظ گند است ...درگذشت برگمان و آنتونیونی
پیش.نوشت : این نوشته اصلا به من و کارهای من مربوط نیست!! این نوشته را از زبان علی نوشتم در قبال دوستان هم دانشکده ای اش که ما باشیم – از زبان علیرضا نوشتم در قبال خانواده یا بعضی دوستانش – از زبان محمد نوشتم در قبال دوستان مختلفش و از زبان چند دختر در قبال دوستهایشان ...خلاصه اینکه به من هیچ ربطی ندارد!!ضمنا این نوشته بخشی از این پست پرگلک هست.
لحظههای زیادی در عمرم احساس حماقت کردهام. امشب هم یکی دیگر از آن لحظههاست! نمیدانم کِی قرار است سرم به آن سنگ کذایی بخورد تا عقلم بیاید سر جایاش و یاد بگیرم که نباید یک طرفه به آدمهای دور و برم محبت کنم و سرویس بدهم. پس این همه تجربه به چه درد میخورد اگر آدم عرضهٔ درس گرفتن از آنها را نداشته باشد!
به هر حال امشب از برکت سر یکی از همان لحظات حماقتبار زندگیام قرار است دو سه ساعت در خیابان برای خودم بیهدف و تنها ول بچرخم تا یکی دیگر خوشگذرانیاش را بکند! کسی که میدانم نه ارزشی برای من قائل است و نه احترامی و نه اصولا این محبتها سرش میشود و مهم فقط راه افتادن کار خودش است!
اصلا نمیدانم چرا همیشه فکر میکنم آیه از آسمان نازل شده که من وظیفه دارم به همه سرویس بدهم و اگر اینطور نباشد بايد عذاب وجداناش را بگیرم!! خب پسر جان! یاد بگیر بگو نه! حالا جالبیاش میدانید چیست؟ اینکه بقیه هم عادت کردهاند به سرویس دادنهای من! اینطوری شده که فکر میکنند من موظفام که همیشه حی و حاضر در خدمتشان باشم. یک روز هم که بگوبم «نه» بهشان برمیخورد و طلبکار میشوند!
این احساس حماقت وقتی با حسهای عجیب و غریب دیگری مثل تنهایی و نیاز به یک دوست صمیمی و خوشگذرانی و دوستداشتن مخلوط شود نتیجهاش میشود بغض و گریه! مثل همین الانِ من که با هزار زور و زحمت و داستانبافی دارم سر خودم را گول میمالم که زیاد هم احساس بدبختی نکنم!
حکم ما را چه کسی میدهد ؟
من طرفدار سینمای کیمیایی نیستم، منتقد سینمایی هم؛ اما با آنهایی که بین نقدهایشان سعی میکنند بگویند کیمیایی نسلهای بعد از خودش را نمیشناسد مشکل دارم. از آخرین فیلم کیمیایی چیز زیادی در ذهنم نمانده است-بیشتر از فیلم، پچپچهای روشنفکرنمایانهی دختر کنار دستیم را به یاد میآورم که آخرش هم ایران را تاب نیاورد و پرید به عشقش فرانسه- اما خوب به یاد دارم که تنها تصویری که بعد از تمام شدن فیلم در ذهن من مانده بود و آرام آرام خودش را کامل میکرد تصویری خودساخته بود از هم سن و سالهای من در فیلم حکم. تصویر آدمهایی عاشق، خورهی کتاب، آرام، آرام و باز هم عاشق؛ همانهایی که چند سال بعد مثل آب خوردن آدم میکشتند و شده بودند یک پا شورشی. دیوانههای سرخورده ای که دیگر از چیزی «آویزان» نبودند و سادهتر از همیشه میپریدند و خراب میکردند و جلو میرفتند.
هنوز گهگاه فکر میکنم به حکم کیمیایی و دگردیسی آدمهایش و پیشبینیهای آقای کارگردان و آدمهای دور و برم و سرنوشتی که با این فضا در انتظارمان است.آدمهای آرام، آدمهای عاشق،خورههای کتاب و موسیقی و فیلم و...