زندگی، شاید زدن رگ دست چپ باشد!
ای هراس قدیم!
در خطاب تو انگشتهای من از هوش رفتند.
امشب
دستهایم نهایت ندارند.
سهراب سپهری …
پ. ن1 :
فقط همین قدر بگویم ببخشید که نبودم؛ گرفتار و درگیرم؟!
پ.ن 2 : گردباد
پ.ن3:
این روزها حس این مرد* را دارم. راستی اصلا میبینیدش؟... جلوی تانک ها ایستاده!

خودش گوياست و نياز به توضيحي ندارد، مردی با کيسه خريد روزانه اش جلوی ستوني از تانک را گرفته، يک انسان در برابر ستوني از فولاد و سرب داغ.
شبکه های سی ان ان و بی بی سی هم فيلمي از مرد که به "شورشي ناشناس" و Tank man معروف شد، و تلاش او برای متوقف کردن ستون تانک ها نشان دادند.
* با این فرق که او میداند جلوی چه ایستاده است اما من نمیدانم؟!!
پ.ن : همین برای اینجا کافیست . (همه حرفا که آخه گفتنی نیست ....)
خوشبختی هيچ چيز نيست
خوشبختی لحظه كوتاه آوازی است
لحظه تكرار موسيقی غمناك
لحظه دردناك دلتنگی
و بغضی گرفته در گلو
خوشبختی حتی عشق هم نيست
خوشبختی ديدن عكس كسی است كه ديگر نيست
خوشبختی كسی است كه ديگر نيست
و شايد وسوسه يك خودكشی است
خوشبختی هيچ چيز نيست
خوشبختی يك بدبختی است...
" پادشاهی تمام شد و بازگشتی بر آن محتمل نيست اما دين[عنوانی برای نوعی حکومت] تا زمانی که آردی است که با آبی که خود بر آن می زنيم هر بار شکلی ديگر می گيرد، هست. گاهی شکل آدمی می گيرد و گاهی به هيئت حيوانی در می آيد و راهی طولانی است تا رسيدن ايران به دمکراسی."
دکتر رضا براهنی
یکی از دوستانمان دیشب؛ (چهارشنبهشب) نشست پای تلویزیون که فیلم ببیند هی زد این شبکه و آن شبکه؛ همهش سخنرانی بود. زد شبکهی چهار؛ وسط تلویزیون با فونت فانتزی کامران و با رنگ قرمز وینستونی درشت نبشته بود: "نقد کتاب" یک استاد یک طرف نشسته بود که آقای "قصه ظهر جمعه" نام داشت و یک استاد سمت دیگر که آقای "معاون وزیر" نام داشت. (با عرض معذرت؛ زیرا این دوست ما اینطور صداشان میکند)
آقای قصهی ظهر جمعه و آقای معاون وزیر ارشاد نشسته بودند دو طرف یک میز سفید بزرگ که شکل یک کتاب کاملا سفید بود و دربارهی کتابی به نام "شهری که زیر درختان سدر مرد" صحبت میکردند. از چیزهایی میگفتند که برای این دوست ما که هیچ علاقهای به کتاب ندارد کاملا جذاب مینمایند و شروع میکند به نگاهکردن این برنامه. {توضیح؛ نگاهکردن یعنی تماشا کردن که در اینجا به قرینهی باطنی حذف میگردد} آنقدر بحث داغ میشود از تز و آنتیتز و سنتز که قاطی شدهاند با هم، تا رمان قصر کافکا؛ تا اینکه یکدفعه آقای معاون وزیر میگوید؛ ما نمیدانیم این کتاب با این کدهایی که ما میدهیم چهطور میتوانسته در دورهی قبل از دولتِ قبل مجوز بگیرد و حتا توسط این گروههایی که برای خودشان جایزه میدهند کتاب برگزیده شود؟ و آقای قصهی ظهر جمعه می گوید هرکس این کتاب را 50 صفحه بخواند میاندازد آنطرف آقا شما چی میگید. {اصلا ما برای چی داریم این کتاب را نقد میکنیم ها؟}
بگذریم.این دوست ما که اصلا کتابخوانی را دوست نداشت، بلافاصله از جا بلند شد و در همان نیمههای شب از طریق یک فروشگاه اینترنتی سفارش خرید این کتاب را داد. بعد هم تا صبح نشست و تا ته این کتاب را خواند. به این میگویند ترویج کتابخوانی.
پ.ن:
این دوستمان همین الآن؛ دو دقیقه نیست، تماس گرفتند و هرگونه استفادهی ابزاری در جهت تضعیف و یا تقویت افراد از این "تحتتاثیرقرارگرفتهشدنشان" را ممنوع اعلام کردند. و در ضمن گفتند که چهارشنبهها یادتون نره. با تشکر از ایشان.
در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبریست ...........و رنه هر گبری به پیری میشود پرهیزگار!
اطراف ما پر است از زنان و مردان کهنسال توبه کرده، که گذشته خود را نفی می کنند و از نزدیک شدن به آن جوانان را نهی؛ و مملو است از جوانانی که نقشهء توبه روزگار پیری را در سر می پرورانند و از سالخوردگان تساهل و آسانگیری چشم می دارند.
محمود فرجامی
................
تو شعر ميداني
ستاره جاي جواب
به بي تفاوتي آفتاب مي نگرد
تو هيچ مي بيني
دوباره مي پرسم
ستاره اما از دشت بي كرانه صبح
به من چو گمشده اي در سراب مي نگرد
نگاه كن
مرا مصاحب گنجشك هاي شاد مبين
مرا معاشر گلبرگهاي ياس مدان
كه من تمامي شب
در آن كرانه دور ميان جنگل آتش
ميان چشمه خون
به زير بال هيولاي مرگ زيسته ام
و تا سپيده صبح
به سرنوشت سياه بشر گريسته ام
تو هيچ مي گريي ؟
باز از ستاره مي پرسم
ستاره اما با ديدگان اشك آلود
به پرسشي كه ندارد جواب مي نگرد
بگو
صداي من به كسي مي رسد در آن سوي شب
بگو كه نبض كسي مي زند در آن بالا
ستاره مي لرزد
بگو
مگر تو بگويي
در اين رواق ملال
كسي چون من به نماز شكايت استاده است
ستاره مي سوزد
ستاره مي ميرد
و من تكيده و غمگين به راه مي افتم
آفتاب همان گونه سركش و مغرور
به انهدام خراب مي نگرد
بی ربط :
(مربوط به تولد یک دوست ) : بعضی استادانه قادرند تا دم مرگ در لحظه ی تولد بمانند.