تبليغاتX
...اتاق پسر

عکس از گردباد / پس ازنجات ! و کمی بهبودیزندگی، شاید زدن رگ دست چپ باشد!      

ای هراس قدیم!

در خطاب تو انگشتهای من از هوش رفتند.

امشب

دستهایم نهایت ندارند.                  

                              سهراب سپهری

پ. ن1 :

فقط همین قدر بگویم ببخشید که نبودم؛ گرفتار و درگیرم؟!

پ.ن 2 : گردباد

البته خودکشی با خودویرانگری فرق دارد. خودکشی می‌کنی که بمیری، ولی خودویرانگری ذره ذره چشیدن مرگ است تا مردن. این رگ‌زنی هم خودویرانگری بود تا خودکشی. چون قصد مردن نبود. لذت کشیدن تیغ به رگ بود.

پ.ن3:

هرکسی درتهران امروز در مرز خودکشی قرار دارد!
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 23:59 توسط محمد |

این روزها حس این مرد* را دارم. راستی اصلا میبینیدش؟... جلوی تانک ها ایستاده!

          عکس از nasiriphotos.com

  عکس مربوط به اتفاقات و تظاهرات دانشجويي ميدان تيان آن من چين در سال 1989 است.
خودش گوياست و نياز به توضيحي ندارد، مردی با کيسه خريد روزانه اش جلوی ستوني از تانک را گرفته، يک انسان در برابر ستوني از فولاد و سرب داغ.
شبکه های سی ان ان و بی بی سی هم فيلمي از مرد که به "شورشي ناشناس" و
Tank man معروف شد، و تلاش او برای متوقف کردن ستون تانک ها نشان دادند.

* با این فرق که او میداند جلوی چه ایستاده است اما من نمیدانم؟!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:14 توسط محمد |

                 کافه 78 / عکس از مریم فخیمی

پ.ن : همین برای اینجا کافیست . (همه حرفا که آخه گفتنی نیست ....)

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:13 توسط محمد |

خوشبختی هيچ چيز نيست
خوشبختی لحظه كوتاه آوازی است
لحظه تكرار موسيقی غمناك
لحظه دردناك دلتنگی
و بغضی گرفته در گلو
خوشبختی حتی عشق هم نيست
خوشبختی ديدن عكس كسی است كه
ديگر نيست
خوشبختی كسی است كه ديگر نيست
و شايد وسوسه يك خودكشی است

خوشبختی هيچ چيز نيست
خوشبختی يك بدبختی است...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 19:28 توسط محمد |

رضا براهنی در ایام جوانی

" پادشاهی تمام شد و بازگشتی بر آن محتمل نيست اما دين[عنوانی برای نوعی حکومت] تا زمانی که آردی است که با آبی که خود بر آن می زنيم هر بار شکلی ديگر می گيرد، هست. گاهی شکل آدمی می گيرد و گاهی به هيئت حيوانی در می آيد و راهی طولانی است تا رسيدن ايران به دمکراسی."

                                                                      دکتر رضا براهنی

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 1:57 توسط محمد |

یکی از دوستان‌مان دی‌شب‌؛ (چهارشنبه‌شب) نشست پای تلویزیون که فیلم ببیند هی زد این شبکه و آن شبکه؛ همه‌ش سخنرانی بود. زد شبکه‌ی چهار؛ وسط تلویزیون با فونت فانتزی کامران و با رنگ قرمز وینستونی درشت نبشته بود: "نقد کتاب" یک استاد یک طرف نشسته بود که آقای "قصه ظهر جمعه" نام داشت و یک استاد سمت دیگر که آقای "معاون وزیر" نام داشت. (با عرض معذرت؛ زیرا این دوست ما این‌طور صداشان می‌کند)
آقای قصه‌ی ظهر جمعه و آقای معاون وزیر ارشاد نشسته بودند دو طرف یک میز سفید بزرگ که شکل یک کتاب کاملا سفید بود و درباره‌ی کتابی به نام "شهری که زیر درختان سدر مرد" صحبت می‌کردند. از چیزهایی می‌گفتند که برای این دوست ما که هیچ علاقه‌ای به کتاب ندارد کاملا جذاب می‌نمایند و شروع می‌کند به نگاه‌کردن این برنامه. {توضیح؛ نگاه‌کردن یعنی تماشا کردن که در این‌جا به قرینه‌ی باطنی حذف می‌گردد} آن‌قدر بحث داغ می‌شود از تز و آنتی‌تز و سنتز که قاطی شده‌اند با هم، تا رمان قصر کافکا؛ تا این‌که یک‌دفعه آقای معاون وزیر می‌گوید؛ ما نمی‌دانیم این کتاب با این کدهایی که ما می‌دهیم چه‌طور می‌توانسته در دوره‌ی قبل از دولتِ قبل مجوز بگیرد و حتا توسط این گروه‌هایی که برای خودشان جایزه می‌دهند کتاب برگزیده شود؟ و آقای قصه‌ی ظهر جمعه می گوید هرکس این کتاب را 50 صفحه بخواند می‌اندازد آن‌طرف آقا شما چی‌ می‌گید. {اصلا ما برای چی داریم این کتاب را نقد می‌کنیم ها؟}
بگذریم.این دوست ما که اصلا کتاب‌خوانی را دوست نداشت، بلافاصله از جا بلند شد و در همان نیمه‌های شب از طریق یک فروشگاه اینترنتی سفارش خرید این کتاب را داد. بعد هم تا صبح نشست و تا ته این کتاب را خواند. به این می‌گویند ترویج کتاب‌خوانی.
پ.ن:
این دوست‌مان همین الآن؛ دو دقیقه نیست، تماس گرفتند و هرگونه استفاده‌ی ابزاری در جهت تضعیف و یا تقویت افراد از این "تحت‌تاثیرقرارگرفته‌شدن‌شان" را ممنوع اعلام کردند. و در ضمن گفتند که چهارشنبه‌ها یادتون نره. با تشکر از ایشان.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 15:26 توسط محمد |

 

در جوانی پاک بودن شیوه پیغمبریست ...........و رنه هر گبری به پیری میشود پرهیزگار!

اطراف ما پر است از زنان و مردان کهنسال توبه کرده، که گذشته خود را نفی می کنند و از نزدیک شدن به آن جوانان را نهی؛ و مملو است از جوانانی که نقشهء توبه روزگار پیری را در سر می پرورانند و از سالخوردگان تساهل و آسانگیری چشم می دارند.

حاج خانم پاک باطن از وقتی به درجه حاجیه خانمی نائل آمد (هجده سال پیش) نه تنها اهل حجاب شد که یک دم چادر از سرش نیفتاد. خدا حاج خانم را حفظ کند، از فرط ایمان وقتی با اجنبی حرف می زند، همان بینی و چشمانش که در حالت عادی تنها وجه تشخیصش از بقیه حاج خانم هاست هم زیر چادر سیاه ناپیدا می شود.البته این مال هجده سال اخیر است والا قبل از انقلاب حاج خانم (که آن زمان اسمش فریده خانم، یا به قول رسمی تر: خانم رفاهی بوده)، سر و وضع دیگری داشته است. آن زمانها فریده خانم بدون حجاب و معمولا با بلوز و دامن و به ویژه کفش پاشنه بلند (و البته موقر وسنگین) در کوچه و خیابان دیده می شده است. حتی منابع موثقی گزارش می دهند که خانم رفاهی را در دوران دوستی با آقای پاک باطن (که بعدا منجر به ازدواجشان شد) در مجالس خصوصی تر با مینی ژوپ و رکابی هم رویت کرده اند...
به هر حال بعد از انقلاب، خانم رفاهی -ابتدا با کراهت - با مانتو و شلوار و روسری در انظار ظاهر می شود اما در اواسط دهه شصت، پس از تشرف به مکه، به کسوت حاجیه خانمی در می آید و به سرعت آنی می شود که اکنون هست. ایشان – حفظت الله – دست کم ماهی دوبار به انواع سفره ها و روضه ها، زنان همسایه را در منزل خود جمع کرده و علاوه بر سخنان روضه خوان محترم از موعضه های خود نیز مستفیض می کنند. ایشان با هر نوع موسیقی طرب آور به شدت مخالف بوده و طی این سالها با بیشتر همسایه ها دست کم یکی دوبار به خاطر صدای بلند موسیقی دعوا کرده است. حاج خانم پاک باطن شدیدا با بدحجابی مخالف و به این سبب طرفدار سرسخت جمهوری اسلامی است، که«آن بساط فسق و فحشا را جمع کرد».         

                                                                                                  محمود فرجامی

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:24 توسط محمد |

................

تو شعر ميداني

ستاره جاي جواب

به بي تفاوتي آفتاب مي نگرد

تو هيچ مي بيني

دوباره مي پرسم

ستاره اما از دشت بي كرانه صبح

به من چو گمشده اي در سراب مي نگرد

نگاه كن

مرا مصاحب گنجشك هاي شاد مبين

مرا معاشر گلبرگهاي ياس مدان

كه من تمامي شب

در آن كرانه دور ميان جنگل آتش

ميان چشمه خون

به زير بال هيولاي مرگ زيسته ام

و تا سپيده صبح

به سرنوشت سياه بشر گريسته ام

تو هيچ مي گريي ؟

باز از ستاره مي پرسم

ستاره اما با ديدگان اشك آلود

به پرسشي كه ندارد جواب مي نگرد

بگو

صداي من به كسي مي رسد در آن سوي شب

بگو كه نبض كسي مي زند در آن بالا

ستاره مي لرزد

بگو

مگر تو بگويي

در اين رواق ملال

كسي چون من به نماز شكايت استاده است

ستاره مي سوزد

ستاره مي ميرد

و من تكيده و غمگين به راه مي افتم

آفتاب همان گونه سركش و مغرور

به انهدام خراب مي نگرد

بی ربط :

(مربوط به تولد یک دوست ) : بعضی استادانه قادرند تا دم مرگ در لحظه ی تولد  بمانند.

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 22:0 توسط محمد |