هرزه تر از آنيم
كه دنيا
به لرزه ای از ما گذر كند.
پايان بی گناهی ما كی در رسيد
كه هيچكس عبورش را نفهميد؟
...
من پيامبر شما نبوده ام
اما
پيام آور بدی بوده ام.
...
و ما
از روزهاي ساده ی زيستن
از رازهاي ساده ی زيستن
آسان به آن سوي سراسر ستيز پريديم
و پرده هاي مهربانِ روزمرگی را
برای تماشای افق های دورِ نامرگی
فاتحانه دريديم.
ولی چشم كه گشوديم
ديديم از ما
چيزی بر جا نيست
جز عقوبت آنكه به پس نگريست
جز عفونت پياپی
جز فوران احساس و قی
جز شمردن شماره های معكوسِ بی انتها...
...
شاپركی بر توری پنجره بال بال می زد،
به دنبال نور آمده بود.
دود سيگار
و تفاله های ناچيز انسانی را به يادگار
با خود برد. حامد حبیبی
هر هفته تمام عقده ها و نتوانستن های یک هفته را جمع میکنیم به استادیوم می بریم تا همه را آنجا در لحظه به ثمر رسیدن یک گل فریاد کنیم و داد بزنیم .
پرسپولیس هفته به هفته برای ما جشن میگیرد جشنی که در آن همه چیز هست ، شادی ، هیجان و ....
بزرگان گذشته اش میهمان های ویژه این ضیافت و جشن هستند که می آیند تا انها هم گوشه ای از این جشن را رونق دهند ...اصلا جشن یعنی همین که همه با هم باشیم .
نیمکت و تیم درون زمین یکی باشد . پزشک تیم زننده گل را بغل کند و مربی تیم بازیکن تعویض شده را
و البته دو تماشاچی کاملا ناشناس به یمن گل دقیقه 93 همیدگر را به آغوش بکشند.

اسطوره خرد يونانى هنوز بر سر آنچه گفته است ايستاده است: «و بدانيد هنر در هفت قسم زير است و لاغير... ادبيات، نقاشى، موسيقى، معمارى ، پيكرتراشى، تياتر، رقص و...» و او هر زيبايى مصنوع بشر را هنر ناميده است و پنداشته است كه تعريف هفت گانه، جامع يار و مانع اغيار است. و تا مى شنويم رقص، من و توى ايرانى امل يا قرتى، مومن يا لامذهب فى الفور مى رويم سراغ شكوفه نو و چاتانوگا و كاباره و ديسكو و كافه ريسكو... يا به دندان مى گزيم نرمه ى بين شست و سبابه كه استغفارى است و يا دست پشت دست مى زنيم كه يادش به خيرى است... حال آن كه رقصى كه در ميانه ى هفت گانه گفته اند از لون ديگرى است. فوتبال از جنس زيبايى است. از جنس زيبايى مصنوع بشر. پس فوتبال از جنس هنر است و من به احترام آن پير خردمند يونانيان اين هنر را نيز در هفت گانه ى هنر جاى خواهم داد. فوتبال، رقص مدرن جمعى است. چشم نوازترين حركت غيرمبتذل و غيرمستهجن بدن آدمى را رقصى گفته اند به نام فوتبال! ميلياردها جفت چشم امروز دريافته اند كه رقص مدرن هنرى است به نام فوتبال. غيرمستهجن و غيرمبتذل. مملو از نبوغ فردى و در عين حال ذوق جمعى بدون نگاه كلاسيسيست ها كه وحدت حركتى و سبكى مى خواستند. كثرتى در عين وحدت و وحدتى در عين كثرت. هنر است چون همه ى آزادى جهان، در خراميدن رونالدينيو پنهان است، عين حالى كه محدود است به عدم استفاده از دست، كاراترين ابزار انسانى. هنر است چون تكرار در آن راه نمى دارد، ومحسن خلیلی هر بار مى تواند به گونه اى ديگرگون حريف را جا بگذارد و همين غزال در نمايشى ديگر مى تواند اسير دست مدافعى رنجور شود. هنر است چون خود زنده گى است. با همه ى زشتى ها و زيبايى ها و تدبيرها و تقديرها و... خوش حالم كه در اين ژوژمان جهانى هنر، جايى نيز براى هنرمندان ما گذاشته اند. در ژوژمان هاى حقيقى نمره بى ارزش ترين قسمت داورى است. دقيقاً ماننده ى نتيجه در فوتبال. آن چه مى ماند ارزش هاى زيبايى شناسيك هنرى است.
"رضا امیر خانی"
کسی آمار دارد که تعداد کلاغهای تهران در فصل پاييز بيشتر میشود يا نه؟ صدايشان که انگار شفافتر است و برای من حضورشان پررنگتر. پيشتر کلاغها آشفتهام میکردند ولی حالا چند وقتی است که آرامشم را به هم نمیزنند و خوشحالم. و پاييز فصلِ کوچِ پرستوهاست؟ و پرستوها میدانند که از کجا به کجا میروند و برای چه؟ و من از چه چيزِ اين فصل خوشحالم؟
و دو بيت از شعرِ من اين پاييز در زندان... از مهدی اخوانثالث:
اگرچه زندگی در اين خرابآباد زندانست
و من هر لحظه در خود تنگنای ديگری دارم،
سزايم نيست اين زندان و حرمانهای بعد از آن
جهان گر عشق دريابد جزای ديگری دارم.
------------
پاییز، فصل من است. فصلی که در آن به دنیا آمدم و فصلی که در آن میتوانم باز عاشق شوم ...
البته نه . فکر نکنم دیگر بتوانم...
-----------
خیلیهامون با پاییز عاشق شدیم. خیلیهامون عاشق نبودیم ولی تو پاییز حس عاشقی داشتیم. خیلیهامون با پاییز، خزون کردیم. خیلیهامون تو پاییز، پیدا کردیم و تو پاییز گم کردیم. خیلیهامون با پاییز بارونی شدیم. خیلیهامون با پاییز مرد و زن شدیم ولی برای یکی دیگه و خاطرات عاشقیمون رو زیر اون برگها به امانت جا گذاشتیم. خیلی چیزها میخواستم بگم ولی همونجور که نوشتن این چند خط در این موقع شب، یهویی و ناخواسته انجام شد، تموم اونچه که از اردیبهشت تا حالا هم برام پیش اومده یهویی و ناخواسته بوده. کیوان
----------- 
در پائیز
وقتی به خانه برمی گردم
دستهايم از هميشه خسته ترند
در مسير
برای تمام برگهای زرد چنار
که در باد تکان می خورند,
دست تکان می دهم.
(مهدی خوشنويس)
پ.ن1: لطفا چشمت را بگذران از پرنده ها ، ببین چه منظور است تا به کوچ برسی
پ.ن2: شعر همان است که میخواستی رفیق ....از اخوان ثالث !
تنهایی part 5
آدمهایی که تنها پیادهروی میکنند ... *
گاهی وقتها، مثل یک غروب دلگیر جمعه، پاسخ به این سوال ساده که: «با چه کسی میخواهی بروی پیادهروی؟» چهقدر میتواند ترسناک باشد ...
* این پست کاملا نوشته عطا صادقی است که در ناتور دیدم و دلم نیامد فقط لینکش کنم.

تنهایی فرق دارد با انزوا و من اعتراف میکنم که منزوی شدهام. دوستان و اطرافیانم چیزی را که میبینم، به دلایل گوناگون نمیبینند. همین باعث شده که همه سعی کنند با تنبلی من را در دمدستترین جعبهای که دارند بگذارند. جعبههایی با نامهای «اُسکُل » ،«خودآزار »، «خودشیفته»، «بیمار روانی» و...
شاید بهترین جملههایی که میتواند این وضعیت را توضیح بدهد خاتمی در پیام نوروزی امسالش گفته است. خاتمی را هم مردم مدتها در همین جعبهها میگذاشتند و هنوز هم میگذارند. او هم مدتها در همین انزوای عجیب زندگی کرده است و من از کلماتش این را میفهمم. منتها او یک ویژگی دلبرانه و نرم دارد که من هنوز شاید از روی جوانی ندارم. شاید هم خاتمی تنها در برابر احمدینژاد و بیرون از قدرت معنی دوباره پیدا میکند.
بگذریم. کلمات محمد خاتمی را برایتان دوباره میآورم و دورانی نو برای همهتان آرزو میکنم:
«با تغييراتي که در زندگي همه ما پديد آمده است و با وجود آشفتگي در حال که ناشي از کنده شدن از عالم گذشته و واماندگي از ورود به عالم جديد و ناتواني از آفرينش عالمي ديگر است و به رغم سرگشتگي و بريدگي از ديار و يار، اما از بختياري هنوز نوروز در ميان ما زنده است و احساس «خود بودن» را در ما زنده نگاه ميدارد و اميد آنکه اين احساس بيش از پيش مايه تفکر شود تا بتوانيم امروز و فردايمان را با تکيه بر گذشته (و نه رفتن و ماندن در آن) بسازيم تا هم «خود» باشيم سرافراز و پيشرو، و هم انسان زمان خود.»
* دوستان ، نوروز در زندگی هر روزی میتواند باشد نه لزوما عید نوروز و بهار و فروردین ، عرب نیستم وسنت هایمان را هم دوست دارم و عاشق عید نوروز هستم ولی این حس نو شدن آدمها بیشتر در عید فطر و بعد ازماه رمضان رخ میدهد تا عید نوروز که بیشتر طبیعت نو و تازه میشود ( که البته خود تذکریست ...)
همه آنها که کوچکترین شناختی از من داشتند بر یک موضوع اتفاق نظر دارند و آن اینکه : " من عوض شدم." نمیدانم عوض شدن خوب است یانه ؟
از لحن بعضی شان میفهمم که موضوع اصلآ عوض شدن نیست منظورشان این است که عوضی شدم.
کاش اگر این است رک بگویند /
دورغ زیاد میگویم / روابطم غیر قابل کنترل شده اند / ملاک و معیارهایم را زیر پا میگذارم و ....
خب حق دارند آنها که به زبان بی زبانی میگویند "عوضی "شده ای.
حالا شروع کرده ام این عوضی بازی ها را کنار بگذارم و فقط عوض شدن برایم بماند
تا ببینیم چه پیش آید...

نمی دانم چندبار پوست می اندازیم و یا چندین بار پوست انداختن دیگران را می بینیم.
چند بار دیگران باعث پوست انداختن ما می شوند و چندین بار ما باعث پوست انداختن دیگران....
تجربه می کنیم، اما آدم نمی شویم...
آرزو می کردم که کاش زندگیم در خواب و خوراک و همخوابگی خلاصه می شد نه دردی، نه آهی....
کاش احساس بخشی از "من " بودنم نبود، کاش تفکر بخشی از "من" بودنم نبود کاش درک کردن انسانها بخشی از "من" بودنم نبود
کاش زود باوری بخشی از "من" بودنم نبود کاش کاش و کاش
هر بار که تصور می کنم خراشهای روی پوست تنم خوب شده اند یکی از زخمهایشان سر باز می کند و خون هر بار از عمق بیشتری بالا می آید، اما درد آن کمتر و کمتر می شود، گویی که به دردشان هم عادت کرده ام....
مدتهاست که می دانم که جوانه وجودم دارد در همان جوانگی پژمرده می شود...
پی نوشت : این اعتراف مثل این است که خودم را توی چرخ گوشتی بیاندازم ، متوجهم ...ولی لازم بود.
بی ربط :
1- در وبلاگ سینمائی ام از جنجال مخملباف نوشته ام.
2- در وبلاگ دانشکده ام در مورد انتخاب واحد و آغاز ترم؟!
كوچههاي سرد، شبهاي تاريك، كودكاني كه سر گرسنه بر بالين مينهند و خانههايي كه از سرماي فقر به خود ميلرزند. اينها حكايتهاي هر روزه شهر ماست و انسان صاحب اختيار انتخاب ميكند: ميتوان تمام اين حكايتها را با خميازهاي از سر بي تفاوتي پشت سر گذاشت و نشنيد يا ...
يا همپاي انسانيت كوچه گردي آغازيد.
كوچه كوچههاي اين ديار سرد و غريب تو را ميخواند مگو كه ره دشوار است، مگو كه مرا توان رفتن نيست. تو قدم در راه بنه نه به خاطر كودكي مانده در بستر بيماري و نه به خاطر شرمندگي دستان خالي پدري، بخاطر خودت دعوت كوچهها را پاسخ گو...
به خاطر عهدي كه با عشق بستهاي بيا و اين دلهاي شكسته را زيارت كن، زيارت ستارهها آداب ندارد.
فقط قلبي نمانده از تپش مهر ميطلبد همين!
ميشنوي كوچهها تو را ميخوانند.
هشتمین مراسم کوچه گردان عاشق شب گذشته ، همزمان با شب بیست و یکم ماه رمضان و شب شهادت حضرت علی (ع)به همت جمعی از دانشجویان و جمعیت دانشجویی – مردمی امام علی (ع) برگزار شد .
«يك شب قدر بهتر از هزار ماه است»

هزار ماه، اگر چه عددي مبالغه آميز مينمايد اما بيش از هشتاد سال و مطابق عمري تقريبا اشباع شده براي هر فرد است. شايد به اين معنا كه اگر ليلةالقدري نداشته باشي و اگر قدر خويش را ندانسته باشي، از تمامي عمر خويش نه در زندگي فردي و نه در عرصهي اجتماعي بهرهاي نخواهي داشت.
پس قدر را در دو عرصهي متفاوت اما درهم تنيده ميتوان مطرح كرد. يعني علاوه بر يك فرد و اهميت دانستن قدر خودش براي تغيير و صيرورت، همچنين از يك قوم و ملت نيز ميتوان ياد كرد كه در مناسبات اجتماعي داراي روابط درهم تنيده است و همچون يك فرد براي تغيير وضع موجود به وضع مطلوب نياز به آگاهي و دانستن قدر خودش دارد.
از اين نگاه، آگاهي و شناخت مردم يك جامعه از واقعيت موجود خودشان، دانستن قدر است. در اين مورد شايد به توان سه ويژگي براي «قدر» در نظر گرفت. يكي شناختن عوامل، روابط و مناسباتي كه موجب گزند و آسيبهاي عمومي و همگاني ميشود، دوم كشف توانمنديهاي بالقوه و نهفتهاي كه در جامعه وجود دارد و بهكار گرفته نشده. و سوم پيدا كردن چشماندازي بهتر و متناسب با توانمديهاي نهفته براي تغيير خود يا جامعه از اين وضعيت موجود به سوي آن چشمانداز مطلوب.

پايان ماجراست شليك كن رفيق
تاخير نابجاست شليك كن رفيق
من با كمال ميل رو به گلولهام
اين تير بیخطاست شليك كن رفيق
از چند روز پيش حس كردهام كه مرگ
اجرای انتهاست شليك كن رفيق
فهميدهام كه حذف يا قتل عمد من
راه نجات ماست شليك كن رفيق
ژانر و سياق جبر وسترن محض بود
پايان همين فناست شليك كن رفيق
اما دوئل نداشت وسترن انتها
يك كلت بين ماست شليك كن رفيق
من باختم قبول تقصير عشق بود
ناگفته برملاست شليك كن رفيق
من خستهام بجنب فرصت نمانده است
تقدير هم نخواست شليك كن رفيق
اصلا مهم نبود تقدير دستساز
كلتت چه خوش صداست شليك كن رفيق "اندیشه فولادوند"
پ.ن: ساعت پست شدن این مطلب ساعت رستگاری ست....
خودکشی part 3
6
خودکش حرفاش این است: این زندگی شایستهی من نیست، یا این که من شایستهی این زندگی نیستم (تشخیصی اخلاقی). من مناسبتی با این زندگی ندارم، فروتر یا فراتر از آن ام.
زندگی مرا تحقیر کرده، من تحملاش را ندارم، یا این که من زندگی را تحقیر میکنم، من آن را تاب ندارم. من ارزش مرگ را در برابر بیارزش زندگی میگذارم (مالرو میگوید "زندگی ارزشی ندارد، با این همه هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد": من این ارزش را به سخره میگیرم، من متواضع نیستم، من متکبر ام، من میمیرم).
پس خودکشی ناامیدی نیست، خودکش امید به زندگی را به هیچ میگیرد، خودکش امید دیگری دارد. همچون هر تروریسمی، امید خودکش، ارزش خودکشی، "ارزشی نمایشی" است (بودریار). من خود را در ملا عام اعدام انقلابی میکنم، در خلوت خویش خود را ترور میکنم، تا امید خود را به نمایش بگذارم، تا به دیگری بگویم ببین که با من بد کردهای، تا به دنیا بگویم من آدمی ارزشمند بودم (دنیا را از لوث وجود خود پاک کردم، یا این که لوث دنیا را از وجود خود پاک کردم)، یا خیلی ساده، زندگی دیگر برای من ارزشی نداشت، ببین که من به ارزشی دیگر باور دارم، تماشا کن که ناامیدی هم امیدی دارد.
7
خودکشی، حتا اگر عشقی نباشد، باز عاشقانه است – رومئو و ژولیت، ورتر، ... . خودکشی بدون عشق هم تلاشی است (مذبوحانه) برای چاره کردن بیعشقی. "هیچ مردی خود را به خاطر عشق یک زن نمیکشد چون عشق – هر عشقی – عریانی، فلاکت، مسکنت، و هیچ و پوچ بودن ما را به ما نشان میدهد" (پاوزه).
خودکشی part 2
3
کامو میگوید هر انسان سالمی حتمن به کشتن خود اندیشیده (یا به قول پاوزه، هرکسی همیشه دلیل موجهی برای خودکشی داشته). برای ما که اکنون از افسون رمانتیک خاتمه دادن به زندگی خود رها شدهایم این باورنکردنی است. با این همه، من برای زندگی کردن، یکبار هم که شده، باید این شبح را تارانده باشم، باید مرگ خود را دیده و بر این تصویر خط بطلان کشیده باشم.
اما من منفعل نیستم، مرگ به سوی من نمیآید؛ من فعالانه به سوی مرگ میروم: من خود را خواهم کشت.
4
خودکشی راهی است به رهایی. حتا اندیشهی خودکشی هم رهاییبخش است: "اندیشهی خودکشی مسکنی قوی است: با آن چه شبهای تلخی را میشود سر کرد" (نیچه).
اما خودکشی آرامشی ملایم نیست، تسکینی است تکاندهنده. خودکشی پاسخی چاره ناپذیر به پرسشی چارهناپذیر است، واکنشی افراطی به وضعیتی به همان شدت افراطی. مهم نیست که من خود در ایجاد آن وضعیت سهمی داشتهام یا نه، مهم این است که من جسارت/ حماقت دست یازیدن به خودکشی را دارم: رویکردی رادیکال.
5
تنها یک زندگی تراژیک است که میتواند مرگی تراژیک را رقم بزند. از میان خودکشان بزرگ تنها مرگ آنانی ما را منقلب میکند که مرگ خود را به حکم قواعد تراژدی پذیرا شدهاند: از نووالیس تا تمام رمانتیکهای دیگر. اینجا است که دستهبندیهای شخصی هرکسی شکل میگیرد: من وولف، همینگوی، براتیگان، و دیگران را در یک سو میگذارم، و مایاکوفسکی، بنیامین، پاوزه، سلان، هدایت، و پلات و ... را در سوی دیگر. در هر حال، این دستهبندی هم چون خود خودکشی به ضابطهیی اخلاقی بسته است – به همین دلیل هرگز نمیتوان حقیقت خودکشی را اثبات یا ابطال کرد: خودکشی، همچون اخلاق، هم شخصی است هم زیباییشناسانه: داوری دربارهی درستی یا نادرستی آن بیهوده است.
پیام یزدانجو
1
اگر گفتهی کامو را باور کنیم که "تنها یک مسالهی بهراستی فلسفی وجود دارد که خودکشی است" باید گفت که فلسفه هنوز به جدیترین مسالهی خود نیاندیشیده. کل دستاورد تفکر مدرن در این باره را میتوان در جامعهشناسی "خودکشی" دورکم و کشف فروید در باب "انگیزهی مرگ" خلاصه کرد، که البته هیچ یک بهراستی ربطی به واقعیت خودکشی ندارند – جامعهشناسی دورکم به کاوش در علل و آثار افزایش خودکشی در جامعه محدود میشود و روانکاوی فروید به کشف انگیزه یی کلی در فرد که میل به مرگ نام دارد.
ادبیات و نظریهی ادبی هم کمابیش از درگیر شدن در موضوعی چنین متناقض احتراز جسته – حتا "مرگاندیشی" بلانشو چیزی جز به تعویق انداختن مرگ از راه نوشتار نیست: تن دادن به مرگ خود در نوشتار به بهای زندگی جاودان در زبان.
حق هم همین است: خودکشی از آن دسته مسائلی است که دولوز، به پیروی از هایدگر، آنها را نمایندهی "ناتوانی اندیشه" میخواند: خودکشی در حیطهی اندیشه نیاندیشیدنی است.
2
زندگی انگیزههای بسیار دارد، چرا مرگ اینگونه نباشد؟ ادامهی حیات به دلایل گوناگون صورت میگیرد، چرا خاتمه دادن به آن باید به انگیزه یی واحد صورت گیرد؟ اندیشه تنها با فروکاستن خودکشی به یک انگیزهی واحد کوشیده تا به آن بیاندیشد، اما خودکشی دلایلی گونهگون دارد، درست مانند زندگی.
پیام یزدانجو