نمی دانم قبل از این کجا بوده ام و بعدها کجا می روم . بیش از اینکه به زاده شدن بیندیشم به مرگ فکر می کنم و می دانم که هر تولدی پیغامبر نزدیک شدن مرگ است .
گر من ز می مغانه مستم هستم
گر عاشق و رند و می پرستم هستم
هر طایفه ای زمن گمانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم*
* این را فقط باید با صدای مامک خادم بشنوم در آن واقعه ای که رفیق ام محبت کرد.
تنهایی part 6
گاهي حس ميكنم چقدر خوب است كه تنهايم. چقدر خوب است كسي در حوالي من نميپلكد. هر وقت بخواهم هر كاري را ميكنم يا هر كاري را نميكنم؛ آزادي مطلق در جهان بيكران تنهايي. از امور كوچك گرفته تا افكار بزرگ كه فقط در تنهايي به دست ميآيد. مثلا همين الان كه شب دارد به نيمه خود نزديك ميشود، زير كتري را روشن كنم و چايي براي خودم دم كنم و تا صبح بيدار باشم. چقدر خوب است وقتي استكان را به دست ميگيرم، هيچ بني بشري را نبينم و به گريز از آنها هم فكر نكنم. چقدر خوب است هيچ رابطهاي دلمشغولم نكند؛ نه براي وصلاش تمهيدي بينديشم و نه براي فصل آن غصهدار شوم. چقدر خوب است در روشني همين تنهايي خود را بزايم و در تيرگياش جان دهم. چقدر خوب است تنهايي، وقتي مطمئني كه ديگر سرنوشت تو شده است…
نخست- باران می بارد ، وقتی متوجه اش می شوم که به نظر کمی دیر می رسد . نمی دانم باران بعدی کی می بارد و زمین تشنهء ما را سیرمی کند ، پس با عجله کاسه ام را بر می دارم و بدون اینکه به چیز دیگری فکر کنم زیر بارش باران می روم . کاسه را بالای سرم می گیرم تا پر شود و برکتی را که می آید تا برای من و مردمان و زمین باشد قدری برای خودم ذخیره کنم باران که بند می آید کاسه را پایین می آورم . لکه های روی سطح آب با دهن کجی می گویند : " اگر قبل از ذخیرهء برکت، غبار از ظرفت می گرفتی حالا آب گل آلود نداشتی ..."
دو- ببخشید آقا !...من کمی دیگر از این غذا می خواهم ...
مرد بزرگ نگاهی به ظرف من می اندازد و می گوید : هنوز که از غذای قبلی در آن باقی ست
و من با شرمندگی می گویم : من ظرف دیگری ندارم ، غذای قبلی تمام نشده واگر از غذای شما برندارم این غذا هم تمام می شود . پس آینده نگری می کنم و فعلا هر دو غذا را در ظرفم ذخیره می کنم
پیمانهء مرد بزرگ از ظرف من لبریز می کند و معجون ناخوشایندی در ظرفم درست می شود ...
سه – باران می آید ، کاسه ام پر است ، باران خیال بند آمدن ندارد . مردمان با ظرفهایی چندین برابر کاسهء من هنوز برکت جمع می کنند و من در پناه دیوار نشسته ام تا از خیس شدن در امان باشم .
چهار – باران می بارد سبزه شاداب می شود . زباله ای که رهگذری بی حواس کنار خیابان انداخته در اثر خیس شدن بوی گند می گیرد ...
پنج – ببحشید آقا من کمی دیگر از این غذا می خواهم ...
مرد بزرگ نیم نگاهی به کاسه و سپس به من می اندازد و می گوید :
شما همانی هستید که دفعهء قبل ظرفتان نیمه پر بود؟
بله ولی این دفعه خالی است و تمیز ...
متاسفم ! دیر آمدید غذا تمام شد ! لیلای عاقلانه
تا چند روز پيش Stand By واژهاي بود كه فكر ميكردم فقط براي خارج كردن كامپيوتر از حالت فعال بهكار ميرود ولي در اين چند روزي كه چشمانش بسته شده و همه چيز رو هواست تازه دارم معني واقعي اين واژه را درك ميكنم. Stand By يعني خلاء، يعني كلي كار داشته باشي ولي نخواهي حتي به آنها فكر كني، يعني وقتي جايي هستي كه پيش از اين به تو خوش ميگذشت و ديگر خوش نميگذرد. يعني آنكه آستانه تحريكت پائين بيايد. یعنی صبح از ساعت 8 تا 10 سر جات* فقط غلت بزنی و نه خواب باشی و نه بیدار ، یعنی شب قبل تصمیم گرفته باشی 11 فردا بروی سر یک قرار ، اما تازه 11 شروع کنی به لباس پوشیدن و صبحانه خوردن و آنقدر بی حوصله باشی که تا 12.15 طول بکشد و موقع بیرون رفتن از خانه چشمت بیافتد به ساعت و نای داد زدن هم نداشته باشی که :
" ای وای اون دیگه رفت... " و فقط بفهمی که فرصت تو از دست رفته باشد .... از دست رفته .
* جات و جام ، کلمه هایی دوست داشتنی هستند که من و یکی از رفقای خوبم برای تعریف ِ شکلی از تخت که هم جای خوابیدن است و هم جای آرام گرفتن و هم جای فکر کردن بکار میبریم .
پ.ن: همين كه تا حالا هفت فيلم كوتاه و بلند با نام Stand by ساخته شدند ( از IMDB كمك گرفتم البته) نشان ميده كه آدمهاي زيادي معني واقعي اين واژه را درك كردهاند. ضمنا این نوشته بر گرفته از وبلاگ شادی طلوعی هست .
هر دفعه میشنوم "پیمان هوشمندزاده" ، یک حس خوبی سراغم می اید . واقعیت این است که جزو اولین کشف های دوران پی ریزی ذهنم بود. دورانی که با دانشجویی شروع شد و هنوز ادامه دارد . در آن برای جنبه ها و حرکات مختلف زندگی ام الگو و فلسفه پیدا میکنم .
سال اول دانشجویی که بودم روزنامه میخواندم که یک خبر هنری کوچک نوشته بود که " پیمان هوشمند زاده" نمایشگاه عکسی با موضوع "کافه شوکا " در گالری گلستان بر پا میکند ... تا آن روز من فقط عکس های او را این طرف و آن طرف در روزنامه های مختلف و شاید چند تایی در مجله چلچراغ دیده بودم . علاقه مند شده بودم که خودش را هم ببینم و چه فرصتی از این بهتر.
در یک غروب سرد پائیزی بود که پیاده از دانشکده کذائی ام به آنجا رفتم و گرم شدم . چقدر خوش بر خورد و مودب و صمیمی جواب یک دانشجوی کنجکاو را میداد . ان روز حرف زدم و از سایت پرسیدم که جواب داد همان وبلاگ که دیگر در آن نمینویسد ...
"چخوف منو نديدي ؟ " را خانه که آمدم پیدا کردم و یک بند کل آرشویش را خواندم و فهمیدم یک عکاس فقط نباید قاب ببندد و بعد صدای شاتر، گاهی باید بنویسد.
حالا مجموعه داستان پیوسته "ها کردن" به نویسندگی او منتشر شده است.
حیف است که از دست بدهید ، احتمالا به چاپ چندم میرسد ، برای آنها که خوره کتاب هستند میگویم که میدانند چاپ اول کتابی را داشتن چیز دیگری ست .
مرتبط :
متن کامل قصه " ها کردن" - برنده جایزه قلم زرین رادیو زمانه
شبیه ِ ها کردن دنیا - لیلی نیکو نظر
قطار رفت
تو رفتی
تمام ایستگاه رفت....

مرتبط :
سوگواری وبلاگستان - بخش نظرات را بخوانید
ديگر دوست ندارم به دانشكده ادبيات برگردم - فهیمه خضر حیدری
و قاف حرف آخر عشق است.... - نعیمه دوستدار
که میگذرد ... - عطا صادقی
عشق، سردتر از مرگ است.. - محسن آزرم
شاعری که دیگر خطر ندارد - سمیه توحید لو
* بندی از شعرهای قیصر امین پور