آيا تا به حال به اين فکر کردهايد که وقايع روزمره حقيقی هستند يا نه ؟ برای مثال با يکی از دوستانتان قرار گذاشتهايد برويد پارک ، اما بعد شک میکنيد واقعآ چنين قراری را با او گذاشتهايد يا نه ؟می پرسيد شايد خواب ديده باشيد.
از آن مهمتر آيا هيچوقت در طول روز ، زمانی که به اصطلاح بيداريد ،حس کردهايد در حال خواب ديدن هستيد؟
بارها در مترو واتوبوس که هستم فکر کرده ام چرا اینجام و چطوری شده که به اینجا رسیدم.

بارها شده است که نمیدانستم چه طور و ازچه طریق به مقصد رسیدم. البته این حالت در مورد مقصد های آشنایی چون خانه – دانشگاه و محل کار اتفاق می افتد.
یا اینکه پشت در خانه ایستادم فکر کرده ام آیا اینجا خانه خودمان هست و اگر کلید بیاندازم با کس دیگری روبرو نمیشوم؟
به آدمهايی از اين دست ، که خواب وبيداری را قاطی میکنند ،اصطلاحآ خوابگرد میگويند .
اميدوارم زودتر از خواب بيدار شوم .آيا واقعآ در حال نوشتن هستم ؟
پ.ن: لطفا به عکس خیره شوید تا بفهمید مرز بین واقعیت و خیال چقدر باریک است...
1
انتظار آینده یی خوش(تر)، چشمداشت بهبود: امید احتمالی است بی یقین – همیشه همین احتمال، هم مخاطره هم موفقیت: احتمالی که هرگز به صفر نمیرسد -- حکمت ریاضی: همیشه امیدوار باش. سرخوردگی هم آن روی سکهی امید است، اما جسارت امید ورزیدن داشته باش (فلسفهی زندگی، حکمت عملی، جبر حیات).
2
بنیامین میگوید: " تنها راه شناختن یک نفر، دوست داشتن او بی هیچ امیدی است": اما نه " تنها راه شناخت" ی وجود دارد، نه دوست داشتن بی امیدواری ممکن است ؛ نه، شناختی مصون از امید و معاف از نومیدی در کار نیست. شاکلهی هر شناختی را امید من مشخص میکند: من تو را دوست دارم، من عاشق تو ام، یعنی که من امیدوار ام، یعنی که میخواهم تو را بشناسم: هر شناختی حدی از دلبستگی است؛ اما امید عاشقانه شناختی کورکورانه است، روشنایی در عین تیرگی: عشق هم امیدواری است، بیشترین مخاطره را هم با خود دارد: سرخوردگی و/ یا عاشقانه شناختن.
3
امید عذاب آرمانگرا است: بزرگترین جنایتها همیشه به نام بزرگترین آرمانها انجام میشود، و امید آوند هر آرمانی است. ناامیدی از وضع موجود هم واجد امیدی به آینده است: مصلحان و مبارزان، امیدوارترینان.
4
خوشبینی و بدبینی انگیزهی امید یا ناامیدی نیست، همچنان که عشق یا انزجار: تو بدبین ای اما امیدوار، من خوشبین ام اما ناامید.
5
امید همان چیزی هست که وقتی مردم خوشحالند ، فکر میکنند وجود دارد. پیام یزدانجو
پ.ن ( مربوط به پست قبل ) :
از همه دوستان عزیزی که کامنتی ، ایمیلی ، sms ای و حضوری هم دردی نمودند ، بسیار متشکرم ...
امیدوارم که در شادی هایتان جبران کنم ، مخصوصا تو رفیق...
مادربزرگم فوت کرد؛ درست صبح زود همان روزی که ....
ساعت 6:30 صبح؛ بعد از نماز صبحاش. هيچکدام از مراسمش را نبودم*. یاد خداحافظیام را در آخرین بار* می افتم : بوسهای روی گونهی زردش و لمس بیجانی دستانش. دستانی که خدا میداند چند بار روی سرم کشيده بود از مهر؛ روی سرمان. دو روز پيش از عيد نوروز، همه کنارش بودند، آراسته و پاکيزه. عروسی یکی از نوه هایش بود . و نوعيدشان چه زود سررسيد و غم چه زود پر کشيد از خانهاش که همه را هميشه شاد میخواست.
او برای ما، نوهها، (و لابد برای بچههايش) تکيهگاه بزرگی بود. بزرگ بود. زندگی سخت و مستقلی که پشت سر گذاشته بود، استواریاش را ثابت کرده بود. سخت دل کند از اين دنيا. 10 سال ذره ذره آب شد و بعد... رفتنش از عذاب زندگیاش کم کرد. او از زندگی ما کم شد. کم که شده بود با بيماری سختی که داشت؛ کمتر شد.
لطف میکنید اگر به احترامش یک حمد نثار روحش کنید ....
خداحافظ ای مهربان .
* نبودم ، چون پدر م هیچ گاه نخواسته ما ( بچه هایش ) ناراحت شویم . نبودم چون آن روز که برگشتم خانه خواهرم گفت پدر سر زده به ماموریت رفت! ... نبودم چون هیچ گاه نبوده ام ... هنوز خیلی کوچکم برای بودن.
حالا و امروز که پدر برگشت ، پرسیدم چرا اینقدر سر زده؟با نم اشک چشم جواب داد : گاهی پیش می آید پسرم .
* نمیدانستم
آخرین بارست
نقرهایی موهایت را کوتاه میکنم
کاش دیوانهوار آنها را
میبوسیدم و میبوسیدم و میبوسیدم
نمیدانستم
آخرین بارست
تن روشنت را میشویم
دستها و کمر و پهلوی خستهات را
کاش آنها را
بیشتر و بیشتر و بیشتر
نوازش میکردم سارای پاگرد
بیچاره سطل آشغال های شهر که
پر از خاطرات روزهای عاشقیند
که حالا غرق در خونابه و کثافت
بی کلام پر از فریادند
و بی چاره سطلها که محکوم شدند به حکم ما، تا سنگ صبور خاطرات عاشقانه باشند
بوی نفرت انگیز هوس هاست که فضای سطلها را مسموم می کند
بوی پس مانده خاطرات عاشقانه ماست
هیچ جای نگرانی نیست
سطلها سنگ صبور خوبی هستند!
چه رازهایی در دل دارند آقا
که اگر لب بگشایند.....
نمیدانم کسانی که به دنيا به ديدهی تحقير نگاه میکنند ، دنيا را زياد جدی گرفتهاند يا آنرا واقعآ مسخره میدانند؟آيا رنجها وشادیهای دنيا واقعآ برای آنها بی ارزش است يا مسايل روزمره آنچنان برايشان مهم است که وقتی نمیتوانند از عهدهی حلش برآيند ، بیخيالش میشوند؟
من اين روزها کمی عجيب شدهام.مسايل ، دردها و هر آنچه که فکرش را بکنيد ، برايم دارای نوعی مسخرگی شده است .
پستمدرنها معتقداند حالا که نمیتوانيم دردها ومشکلات را حل کنيم ، بهتر است مسخرهشان کنيم.آيا از آنجايی که من نمی توانم مشکلاتم را حل کنم ، بهشان میخندم؟
مدتی است خودم را در خانه حبس میکنم وتا مجبور نشوم نمیروم بيرون.میترسم همه چيز ارزشش را برای من از دست داده باشد .آدمی که هيچچيز برايش ارزش ندشته باشد ،به چه پناه ببرد؟
هيچچيزم سرجای خودش نيست.وقتی میخواهم وبايد بخوابم ،خوابم نمیآيد.وقتی غذا درست میکنم ، خودبهخود سير میشوم و وقتی غذای آماده ندارم . . . سجاد زند