تبليغاتX
...اتاق پسر
     

عکس از : آرش عاشوری نیا / مازندران – حوالی دریاچه ولشت

پ.ن : در راستای نوروز و ترغیب یکی از دوستان عزیز برای همراهی مان در یک مسافرت بیاد ماندنی

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:47 توسط محمد |

                              وقتی به دوربین نگاه میکند حرف میزند ، نگاهش کنید...

اگر عده‌ای واقعا معتقدند كه "حامد بهداد" شخصیتی ناهنجار یا به قولی پرابلماتیك دارد پس باید قدرش را بدانیم. باید مواظب‌اش باشیم . در دنیایی كه سلطه هنجارها و این ادبیات رسمی و ریاكارانه از هر سو نفس‌مان را بند آورده و در جایی كه همسان‌سازی به شدت دارد تبلیغ می‌شود و همه به طرز نفرت‌انگیزی می‌خواهند شبیه الگوی حاكم شوند اینكه یك نفر شبیه خودش باشد و با بقیه فرق كند شبیه معجزه است.

پ.ن : برای اینکه اصل قضیه را ببینید ،تشریف بیارید اینجا

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 13:41 توسط محمد |

انگار از تجربيات عميقي بارورم

بگذريم ،از روزهايي كه پشت سر گذاشته ام همين قدر بدانيد كه حالا خوب خوبم! خوب به خاطر بار جديدي از تجربه.انگار از تجربيات عميقي بارورم.احساس مي كنم بالغ شده ام و اين حس دلپذيري است.

اينجا ساكت است. آنقدر ساكت كه انگار به احترام زندگي مرده اي سكوت اعلام كرده اند و من سكوت را دوست دارم.غرو ب هاي بارور شده از دانش سكوت را هم ( به قول فروغ ) دوست دارم.صبح كه صورتم را با آب شستم انگار آشفتگي هايم را به قطره هاي آب مي سپردم.اينجا همه چيز خوب است و من ديگر از هيچ چيز تعجب نمي كنم.نه از دروغ و فريب و نه از پستي و بي شرافتي. نه از دروغ هايی که راست می شوند و نه از راست هايی که دروغ می شوند.نمي خواهم گزارش آخرين اتفاق هاي جهان را بگويم چون آخرين اتفا ق ها هنوز نيفتاده اند و شايد چون ديگر در اين جهان هيچ اتفاق تازه اي نمي افتد.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:38 توسط محمد |

                  این عکس به نظرم گویاترین عکس برای حس و حال علی است / عکس از محمدرضا شریفی نیا / سایت سینما.کام

مونولوگ

گوشی بردار ، این صدای علی ِ ، علی بدبخت، علی تنها و علی پرغم

میشنوی چی میگم ، میگم دستم داغون شده دنبال اون پماده میگردم....

آره میدونم اینها همه بهونه است ، بهونه های عاشقونه ست .

اگر که هیچ کس نیومد، سری به تنهایی‌ات نزد، اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش.

(بعد کم کم صدای رادان محو میشود و ترانه دوران و ترانه همیشه ی من به همراه موسیقی بی نظیر اردوان كامكار و صدای دلنشین محسن چاوشی در ترانه‌ی سنگ صبور یكی از فوق‌العاده‌ترین سکانس‌های تاریخ سینمای ایران را رقم میزند.)

هر نظری دارید قابل احترام .... ولی از سنتوری همین من را بس ، با این کار ندارم که سنتوری یک شاهکار است یا یک فیلم درجه چندم سینما.

مرتبط :

از خانه‌ی ویرانه ویرانه‌ترم امشب - حمیدرضا علاقه بند

ميزبان ايمان‌اش را به دست آورده - امیر قادری

کاش دنیا این همه استاد نداشت... - پدرام رضایی زاده

تنهایِ بی سنگ صبور... - علی مصلح حیدرزاده

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 1:22 توسط محمد |

ما بر خرابه گام نهادیم
دنیا برای ما کوچک بود
ما خرقه‌ی ملوث خود را
آتش زدیم.
آتش زدیم تا که خلایق
عریانی همیشگی مارا
باور کنند.
قلبی که سنگ می‌شد
در آب‌های نفرت انداختیم
و زندگی را
- این سکه‌های روشنی و آب
به ساحلی غریبه سپردیم
ما قطره‌
قطره
قطره
قطره
چکیدیم...
                   (علی باباچاهی)

 

 

از این روزها :

انسان هر چیزی را می‌تواند بازگو کند، مگر زندگی واقعی خودش را؛ همین امر غیرممکن است که محکوممان می‌کند آن چیزی باشیم که همراهانمان می‌بینند و بازمی‌تابانند. آن‌هایی که وانمود می‌کنند مرا می‌شناسند، کسانی که خود را دوست من می‌دانند و نمی‌گذارند تغییر کنم، هر معجزه‌ای را (که نمی‌توانم بازگو کنم، آن رویداد بیان‌ناشدنی را که نمی‌توانم اثبات کنم) نابود می‌کنند، فقط برای آن‌که بگویند: "من تو را می‌شناسم."
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:21 توسط محمد |

 پیش نوشت : اين نوشته تقصير هيچ كس نيست، واقعن خود درگيريست...

-------------------------------
بعله ... و گاهي   تلاشت براي خوب بودن در چشم همگان و علي‌الخصوص عزيزان آنقدر شور مي شود كه حال طرفت از تو و خوب بودن و با وجدان بودنت به هم مي خورد،‌ بالا مي آورد.

-------------------------------

خود درگیری / عکس از سایت چلچراغ                                  

گاهي دوست داري چيزي باشي كه دوست داري باشي،‌ اما نيستي، و تو به اين گندگي هنوز نفهميده‌اي كه نيستي آن چيزي كه دوست داشته‌اي باشي، و ... با يك تلنگر محكم به فكر مي افتي كه واقعن نيستم آن چيزي كه دوست داشتم باشم، و چرا اصلن دوست داشتم آن‌شكلي باشم،‌ و اين وحي از كجا در مخ من رفته كه آن‌شكلي بودن اخلاقي‌تر است. مثلن كي توي ملاج من كرده كه باید هر چقدر دوستم خواست برایش وقت بگذارم ، ولی هیچ وقت از او نخواهم که فلان وقت ات برای من ؟ کی به من گفته که باید همیشه جوابگو باشم حتی وقتی خودم پنچرم ؟ (من اينها را گفته بودم؟! بي شك نه!)

خب مي داني... آن شب،‌ همان شبيست كه مي بيني يكي از پرينسيپل‌هاي اخلاقي‌ات سوتي از كار درآمده، اصلن مي فهمي كه اين قانوني كه به تو القا مي كنند مال تو نيست! ‌ البته نه اينكه دروغ به اين گندگي به خودت گفته باشي، بلكه در مرور زمان يك جاي مهمي از رفتارت عوض شده، حتا اعتقادت هم عوض شده، و حتمن بايد توي سرت مي خورد تا حواست به قضيه جمع شود... بعد باور كن شجاعت مي خواهد كه جاي يك خط قرمزي را در مغزت عوض كني... و باور كن خيلي سخت است كه بخواهي پيش كس ديگري هم اعتراف كني،‌ يكي از همان‌هايي كه قبلن چيز گنده‌ي ديگري از زبانت شنيده بود... سخت است.

--------------------------------------
پ ن:‌ نه، نيست، در مثل هيچ
مناقشه‌اي نيست، فقط مثالي زدم كه ذهنتان را چيده باشيد. وگرنه داستان من که چیز ِ دیگریست....

بی ربط : دوستان محترم وبلاگ سینمایی و یادداشتهای خودم از جشنواره رو تکمیل کردم ، تشریف بیاورید اینجا  

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:40 توسط محمد |