تبليغاتX
...اتاق پسر

کدام قله ؟

 کدام اوج؟

 ‌مگر تمامی اين راه های پيچ در پيچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه تلاقی و پايان نمی رسد؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:24 توسط محمد |

 

گداصفتان فخر مي فروشند

کم فروشان محترم مي شوند

چاپلوسان مهرباني مي کنند

و مهرورزان خيانت

بايد به ناچار به هرزه گان عشق ورزيد

تا احساس تنهايي پيروز ميدان نباشد

عالمان همه را از ظهور دجّال مي ترسانند

حال آنکه چند ميليارد دجّال بر روي زمين بر يکديگر حکم مي رانند

زمين براي آنان که به ظاهر بيدار امّا خفته اند، بهشت برين است

و آخرالزماني براي آنان که در خواب هم زجر بيداري مي کشند

نقابها هر روز پوسيده تر مي شوند و چهره واقعي هر کس نمايانتر

آنقدر نمايان که به هر جا بنگري صورت شيطان را ببيني

امروز آخرالزماني براي ديروز است

و من هراس از فردا دارم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:41 توسط محمد |

هوالمحبوب

رضا جان این اتفاق و البته تصمصم مهم زندگی را از صمیم قلب به تو و همسرت تبریک میگویم... حالا که اولین ازدواج در جمع ِ ما دارد اتفاق می افتد مثل اینها که از قافله عقب می مانند و خودشان هم باور دارند که عقب مانده اند ، نشسته ام به خودم بد وبیراه میگویم که چرا آنجا نیستم و دارم فکر میکنم اگر آنجا بودم با چه کلمه ای ، چه جمله ای میتوانستم بیش از همه راضی و خوشحالت کنم . اصلن حواست هست که از حرفی خوشحال بشوی؟ نمیدانم چه حسی دارد ولی فکر میکنم احساس ِ شب ِ عروسی ِ یک مرد و یک زن  آنقدر حس عجیب و غریبی هست که حواسشان به چیزی نیست . در عین حال حواسشان هست که به همه خوش بگذرد و همه خوش باشند . میدانم که در لحظه ای کوتاه و شاید بلند از جشن همه صداها به نظرتان قطع شد همه شلوغی ها و همه شادی ها و به این فکر کردید که حالا در چه موقعیتی قرار گرفته اید ؟ این ادامه ی همان حس غریب است . چه پارادوکسی دارد این زندگی . در اوج شلوغی و در کنار همه ، تنها ترین و ساکت ترین لحظه زندگی رخ میدهد و آن لحظه درنگ و فکر ، لحظه ی تصمیمی ست که شما برای زندگی تان میگیرید .

اولین عروسی در جمع ما ، اولین زوج رسمی اکیپ ما ، (رسمی رو داشتی که ؟ : )

 

رضا جان نشسته ام و از همین جا برایت دعا میکنم

حالا که تصمیمی بزرگ گرفته ای ، حالا که دیگر قرار است یک  را به  "دو" برسانی . خیلی دعا میکنم .حالا که روز به  روز زندگی سخت تر میشود ، تو تصمیم گرفته ای یک زندگی جدید بسازی و داشته باشی .خیلی خوشحالم که چنین کسی مرا به دوستی قبول دارد .

درک زیادی میخواهد که در این وانفسا سراغ تغییر بروی ، آنهم نه یک تغییر ساده ، تغییر زندگی ...

همیشه به این فکر میکردم که آدم چقدر باید بزرگ شود که از یک ِ وجودش به دو برسد .

از خودش و من بودن ، به دیگری و ما شدن برسد

به جای اینکه بگوید : " من زندگی ام دوست دارم." بگوید : " ما زندگی امان را دوست داریم "

 

دعا میکنم که زندگی ات را آنطور که میخواهی شروع کنی و با "بهار"، بهار زندگی ات را به جشن بنشینی ...دعا میکنم که زندگی ات را آنطور که میخواهی بسازی و به همه قله های ذهنت برسی.

 

رضا جان ، فکر که میکنم میبینم تو عجب مرد خوشبختی هستی ، تو در تمام سال "بهار" داری

تمام سال برایت "بهار" است ، پائیز و تابستان و زمستان معنی ندارند چرا که زندگی واقعا همیشه مثل "بهار" است .

یک روز آفتابی ، یک روز بارانی ....

 

به امید خوشبختی و موفقیت روز افزون تو رضای عزیز و همسرت بهار

با مهر و احترام

۱۳۷۸/۳/۲۱

 

پ .ن : هر چه فکر کردم راضی نشدم که ایمیل بزنم خیلی بیشتر از اینها برایم اهمیت دارد. 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 1:34 توسط محمد |

        به بهانه رفتن افشین امپراتور

ما ذاتاً تماشاگريم. پس مي مانيم، با تمام وجود به هواداري شما داد مي زنيم و تماشا مي کنيم که تا کي دوام مي آوريد. دوام شما، محک پيشرفت ماست. اگر هم بريديد و شکستيد، ما که عادت داريم. اين هم يک تراژدي ديگر. تراژدي آقاي افشين قطبي... که تا لحظه آخر همراهش مانديم.

دلمان تنگ میشود آقای قطبی - همه یادداشت های امیر قادری در طول این فصل رویائی پرسپولیس

فقط فرشته‌ها بال دارند - روایت امیر قادری از آخرین ساعت‌های حضور قطبی در تهران

مسجد اصفهان و مرداب گاوخوني - یادداشت امیر قادری درباره حضور افشین قطبی در برنامه ۹۰

امپراشیر - پرونده ویژه افشین قطبی در همشهری جوان

هرگز فراموشت نمی‌کنیم ...- مهدی عزیزی

تاجگذاری امپراتور افشین اول - مصاحبه چلچراغ در زمان شروع به کار افشین قطبی

رفت تا عادت نکند - یادداشت فرزاد ایت اللهی

حرف هاي قطبي 

آخرين امپراتور - یادداشت زیبای حبیب رضایی

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:42 توسط محمد |

 

خیلی نبودم ، آنقدر که پرسپولیس قهرمان شد و نتونستم مثل امیر قادری اینطوری از قهرمانی و افشین قطبی بنویسم : به احترام افشین قطبی و مثل گردباد  از اون صد هزار راهب سرخ تشکر کنم که اون روز جای همه ما  اونجا داد زدن... و البته از لحظه های آخر بازی بنویسم : باشکوه‌ترین ثانیه‌ها

 

خیلی نبودم ، آنقدر که بیام اینجا و مثل لولیان بنویسم که کدام پادشاه ظالم  به خاطر دفاع از کشور و وطن با مردمش اون کاری رو کرد که شما جلوی سفارت امارات بامردم کردین ...

 

خیلی نبودم ، آنقدر که از جریان برنامه کذائی "چراغ خاموش" و موج بعدش  توی وبلاگستان عقب موندم .مخصوصا از نوشته معصومه ناصری .

 

خیلی نبودم ، آنقدر که از حس ها و نوشته های بهاری کسایی مثل ناتور عقب موندم.

مثلن این یکی که نوشته : خیابان‌ یک‌طرفه‌‌ای که غمگین نیست! 

 

خیلی نبودم آنقدر که بیایم اینجا و برای جبران مافات به نوشته های دوستانم درباره چیزهایی که من میخواستم دربارهشان بنویسم لینک بدهم و دل خوش کنم این دفعه که رفتم ماموریت یا این همه اتفاق نیافتد یا آنها که وبلاگشان را میخوانم اینقدر ننویسند و یا من به اینترنت دسترسی داشته باشم.... 

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 14:36 توسط محمد |