تبليغاتX
...اتاق پسر
حاج آقا در نماز جمعه ... / حاجی خدا قبول کنه!پیش نوشت : زندگی حاج آقا و حاج خانم در ماه مبارک  ۳ نوشته دنباله دار هست که توسط سرکار خانم زیتون نوشته شده.

 خواندش چندین حُسن ِ خوبی دارد و چندین تر حُسن ِ بدی ...! 

سحر:
‌حاج‌خانم ساعت 3 صبح بیدار می‌شه، جیش‌نکرده و دست‌و رو نشسته یکراست می‌ره سر یخچال. چند قابلمه و ظرفی که از دیشب آماده کرده در میاره. پلو و خورش رو می‌ذاره گرم بشه. باقالی‌پلو و مرغ رو هم همین‌طور.
زیر کتری چایی رو هم هکذا(چه کلمه‌ی غریبیه این هکذا)
می‌ره بالای سر حاج‌آقا، تکونش می‌ده.
- حاج‌آقا حاج‌آقا بدو الان اذون می‌گن. غسل هم باید بکنیم. دیر می‌شه. بعدا نگی نرسیدم زیاد بخورم ها... من رفتم حموم.( توضیح: حاج‌خانم برای صرفه‌جویی جیش و دست‌ورو شستن رو گذاشته بود با غسل یه‌جا تو حموم بکنه !)

تا حاج‌خانم خودشو گربه‌شور کنه، آقا پا می‌شه و یک‌راست می‌ره سراغ قابلمه‌ها. یکی یکی بازشون می‌کنه تا مبادا حاج‌خانم غذای مونده‌ی افطاری دیشب رو بهش قالب کرده باشه. از روی رضایت تبسمی میکنه. دعواهای سال اول ازدواج کار خودشو کرده و دیگه خانم از این جرأت‌ها نداره!
بعد یه‌راست می‌ره تو حموم.
حاج‌خانم داد می‌زنه:‌ اوا حاج‌آقا خاک بر سرم. دیشب‌بست نبود؟
حاج‌آقا از ترس بیدار شدن بچه‌ها از جیغ‌وداد خانم می‌ره کنار. بعد فکری می‌کنه و میره پتو رو از سر بچه‌هاش می‌کشه کنار و می‌گه پاشید قرطی‌های بی‌دین‌!
یه پسرش 21 ساله‌ست و دانشجو. شیک‌پوش با ریش‌ای سه‌تیغه با این که اهل دین و روزه نیست از ترس از دست‌دادن پول توحیبی غر‌غرکنون پا می‌شه. دخترش هم که 17 سالشه و پیش‌دانشگاهی می‌ره و چندبار به خاطر نوع لباس‌پوشیدنش از طرف مدرسه اخطار گرفته بوده الکی می‌گه که امروز بهش روزه واجب نیست و تصمیم می‌گیره تا 12-13 روز این بهانه رو بیاره...
حاج خانم از حموم که در میاد میره سراغ سورو سات سحری. رادیو رو هم روشن می‌کنه.
سالاد و ماست و شله‌زرد و خرما و نون و پنیر و سبزی و کره و خامه و مربا و عسل و پلو‌های چرب‌و چیلی با یه‌عالمه زعفرون و قرمه سبزی رو می‌چینه تو سفره. با نگرانی نگاه می‌کنه چیزی کم نباشه. آهان حلوا مونده بود. حاجی حلوا رو خیلی دوست داره.
شربت پرتقال. کمپوت آناناس. زولبیا بامیه که حتما باید باشه.
چایی رو هم دم می‌کنه.
حاج‌آقا از حموم که درمیاد با همون حوله‌ش اول میاد سفره رو چک می‌‌‌کنه. با این که رضایتش جلب شده اما برای اینکه حاج خانم پررو نشه اخمی می‌کن و انگشت توی گوش کنان می‌ره لباس بپوشه.
پیژامه‌پوش میاد کنار سفره چهار زانو می‌شه.( به‌خاطر چاقی این‌جور نشستن براش سخته. اما می‌گه چون ائمه روی زمین افطار
می‌کردن توی این ماه روی زمین بشینه و سحری و افطار بخوره، ثوابش بیشتره!)

حاج‌آقا هی ساعتش رو نگاه می‌کنه و هی بشقابش رو پر می‌کنه از باقالی‌پلو با مرغ و پلو و قرمه‌سبزی ومی‌خوره.
چند لقمه نون‌پنیر سبزی به یاد مستضعفا و چند لقمه کره عسل به یاد یتیم‌ها و چند کاسه شله‌زرد به خاطر یاران امام‌حسین و حلوابه یاد حضرت علی و چندلیوان دوغ به یاد لبان تشنه‌ی حسین پشت‌بندش می‌خوره.
چند استکان چایی شیرین به زور می‌ریزه تو حلقش و... حاج‌خانم هم دست‌کمی از آقاشون نداره. (پسرشون به زور لقمه‌ای خورده و رفته خوابیده.)
دهان حاج‌آقا هنوز پره که یهو از رادیو صدای اذان به گوش می‌رسه. بدو بدو هر دو می‌دون طرف دستشویی و تف می‌کنن و مسواک می‌زنن. و می‌رن بخوابن.( وضو و نماز رو نمی دونم من یادم رفت بگم یا اونا !
)

حاجی و زنش با شکم‌های پرشون خوابشون نمی‌بره. حاج‌آقا بالشی روی بالشش اضافه می‌کنه. دکتر قلبش گفته سرش باید بالاتر از شکمش باشه. یواش یواش چشاش سنگین می‌شه و صدای خور و پف و گاهی صدای آروغ‌های حاجی نمی‌ذاره حاج‌خانم بخوابه.               ادامه دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:59 توسط محمد |

اوضاع خوبی نیست ... همیشه به دوستانم میگم اگه همه چیز هم نابود بشه !؟ حداقل دوتا اکسیر نجات بخش واسه نجات ما وجود داره: سینما و فوتبال.  واسه همین 2 تا پرونده ویژه پشت سر هم اینجا میگذارم. که هر جفت شون مطالبی هستند که این مدت خوندم و فکر کردم که باید بیشتر مورد توجه قرار بگیرن...  یک پرونده راجع به جشن خانه سینما و اصلن خود سینمای ایران که روز به روز انگار داره بیشتر راهش رو گم میکنه... یک پرونده راجع به تیم ملی ، نه تیم ملی ایران که تیم ملی ِعلی دایی ! اصلن خود علی دایی ..

خانه ای روی آب!

به نظرم این بهترین تصویر از سینمای امروز ایران است !!!

به میمنت و مبارکی، در جشن سینمای ایران جایزه‌ها بین یک فیلم توقیفی ِ روشنفکرانه و یک فیلم دفاع مقدس تقسیم شد تا هم روشنفکران عزیز خوشحال به خانه‌هایشان برگردند و هم تن مدیران گرامی دولتی زیاد به رعشه نیفتد.
به میمنت و مبارکی، سینمای ایران مدتی است که در وضعیت «مرگ مغزی» به ضرب و زور جیب پر برکت دولت و دلارهای نفتی به حیات گیاهی خود ادامه می‌دهد. مدیران سینمایی و صنفی از سینمای ملی و فاخر می‌گویند و پرده سینماها در اختیار فیلمفارسی‌های هزاره سومی است. به میمنت و مبارکی، آیین نامه جدید جشنواره فیلم فجر تعداد سیمرغ‌ها را به چهل ‌رساند و برگزار کنندگان با کمال دست و دلبازی اعلام کردند در بخش مهمان هم دو سیمرغ اهدا می‌شود.

مرتبط :

 ماجرا بیشتر یک دودوتا چهارتای ساده به‌نظر می‌رسد - خسرو نقیبی                                               «به میمنت و مبارکی» یا «حکایت چهلمرغ و موش 27 ساله» - علی مصلح                                   جشن يك‌بار مصرف سينماي غيرقابل مصرف - مینا اکبری                                                        انتخاب، شجاعت مي خواهد - حسین معززی نیا

تیم ملی ِ علی دایی !!

     عکس از وبلاگ علی مصلح

این تیم ملی ایران نیست. تیم وطن من نیست. این تیم آقای علی دایی بهترین گل‌زن تاریخ فوتبال جهان است، که تیم محترمی هم هست اما من نمی‌توانم طرفدارش باشم، حتا اگر به جام‌جهانی هم صعود کند. گذاشتم این یادداشت را بعد از بازی با عربستان بنویسم. حالا وقتش است. تیم آقای دایی با عرب‌ها مساوی کرده و لابد خیلی هم از این بابت خوش‌حال است. چه بهتر، بگذارید وقتی که تیم‌اش شکستی نخورده و دست‌کم یک امتیاز به دست آورده اعلام کنم که هیچ با این تیم احساس نزدیکی نکردم. من نمی‌توانم عاشق‌ تیمی باشم که احدی نمی‌تواند به سرمربی‌اش انتقاد کند. تیم ملی مال آقای دایی نیست، تیم ملی مال من ِ تماشاگر است...

مرتبط :

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 2:1 توسط محمد |

آقای نویسنده ، سلام

به قول شما فقط همین مکالمه ها و همین آشنائی های گاه و بیگاه ارزش دارد و بس ... شما که ادبیات را به نقطه ای رساندی که دیگرانی آن را به هم هدیه بدهند ..

از میان همه ی درخواست ها و خواهش ها و دیگر ابراز نیازها ، ترجیح و تشخیص دادی که مسئله ما فرق میکند ، یک جور دیگریست که نیاز به کمک داریم،  فارغ از همه چیز ( فارغ از همه منیت ها و ...) بهمان کمک کردی... نامه ام را با نقل قولی از خودتان شروع کردم که بدانید چقدر به کلامتان ایمان و احترام دارم. میگویی ادبیات و هنر و حتی گفتی همه چیز برای همین کمک هاست و به درد همین روزها میخورد.

روح آزاد و فارغت چقدر خوب پرواز میکند آقای نویسنده . چقدر "خوب" .... چقدر "آزاد"

از چه بگویم ،

اینکه انگار در دنیای دیگری هستی و مناسبات خاص خودت را داری

اینکه هنوز و هنوز در زادگاهت زندگی میکنی

اینکه احساس مسئولیت میکنی

اینکه هدفت از ادبیات نزدیکی و کمک به انسان است

و ... و ... و  

آقای مصطفی مستور   ِ عزیز ..... سلام.

--------------------------------------------

 بالاخره کتاب دوست عزیز و گرانقدر پدرام رضایی زاده ( ناتور ) منتشر شده و حالا میتوان از هنرش لذت برد ... امیدوارم که همیشه و مدام قلمش بر روی کاغذ ، اینچنین زیبا ، برقصد ... چند لینک مرتبط :

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 14:30 توسط محمد |

پیش نوشت : "بزنگاه" را در فرصتی خواهم ستود ولی فعلن علی الحساب : طنز روشنفکرانه!

--------------------

روزها میگذرد .... خاطره ها می مانند.

واسه بعضی چیزا نمیشه صبر کرد، اینم از همون چیزاست. پس از همین تبریز مینویسم. وقتی خدا میخواد که روزی رو برات ماندگار کنه ، و البته در واقع تو رو متوجه این قضیه بکنه که هر روز ماندنی هست اگر ... اگر تو بخوای ... ، این طور میشه که همه چیز "خوب" پیش میره ..

2 ، 3 هفته پیش وقتی توی اوج شلوغی کاری ، ذهنی و اجتماعی و اینا بودم یه ایمیل از طرف یه آدم نسبتن معروف رسید به دستم که اون موقع فقط subject  و اسمش رو نگاه کردم، فکر میکردم که مثل خیلی دیگه از ایمیل ها از طرف ِ خود ِ واقعی ِ اون شخص نیست و فقط به نام اون هست.دیروز بالاخره ایمیل رو باز کردم ، یه شماره توش نوشته بود که گفته بود تماس بگیرم...چون شماره تهران نبود ، شک کردم که نکنه خودش باشه ، فکر کردم یعنی با من چی کار داره ؟، هزار جور فکر دیگه کردم و باز آخرش به خودم میگفتم : " ساده بودی* ، باور کردی ؟؟" از روی کنجکاوی  زنگ زدم ، در کمال تعجب اون طرف خط نویسنده محبوبم  گوشی رو برداشت.گفت و گفت و من شنیدم .که این خودش حکایتی جدا دارد ... اما همین قدر بدانید که مرا توصیه کرد به

نجات انسان و به راحتی و آزادی روح ...

از او خواستم مرا ، ما را ، همه مان را دعا کند و بعد قطع کردم و نشستم فکر کردم که به قول عزیزی ،

 این دنیا چقدر به ایمان نیاز دارد...

همان شب ، هنرمند محبوبم که فکر میکنم هنرش در عین سادگی و البته با لحنی نه چندان جدی چقدر به جامعه و رفتار اجتماعی مردم می پردازد، حرف کل سریالش را بزند و بگوید : نان اگر خشک هم باشد نان است و پاک ...  و این را  نه رو  به خانواده ی سریال ، که رو به بسیاری از جماعت ِ زجر کشیده کشورم بگوید .. و حرف دلش را بگذارد به دهان آن پیرمرد  شیرین و بامزه که به سادگی ِ هر چه تمام تر دنیا را میان یک خانواده قسمت کرد تا ما و آنها با هم بخندیم به این روزگار..

و بشود همان صدای روی تیزر ِ سریال که : چقدر دوست دارم دوباره جمع شویم ، با هم بخندیم ... چه کنیم دیگر گمانم این طور باشد که  زنده ایم به همین دل خوشی های کوچک

 پ.ن گزارشی : شبهایم فعلن این طور سپری میشود  بخش گفتگوی "این شب ها" که اجرایش با کوروش علیانی عزیز است. / سریال تمام نشدنی و ماندگار "صاحبدلان" با ان دیالوگ ها و متن بی نظیرش / زندگی پیش رو اثر دلچسب ِ  رومن  گاری...

پ.ن شخصی : تو رفیق بمان.... همیشه رفیق بمان.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:39 توسط محمد |

                      ائل گلی / تبریز

هفت روز هست که  تبریز هستم، شهر ستارخان و باقرخان ...و در کمال تعجب شهری بدون گدا *....

 پس از آن ماموریت قبلی به آبادان  ، که دسترسی به تلفن هم غنیمتی بود ، این بار اوضاع فرق میکند و با خوشحالی تمام عرض میکنم که  از کافی نت ذغالی هتل بین المللی تبریز  مینویسم . برای انجام امور محوله از سوی مدیران محترم  موسسه تا دو هفته دیگرهم در شرکت معظم قوطی سازی تبریز هستم. روزها برای افطار ِِ ما و خودشان شکلات ها و کلوچه های شرکت محترم همسایه – آناتا - را می آورند  و کل هزینه اش را میزنند به حساب ما ...

عرضی بیش از این نیست ، - یعنی نمیتواند باشد ! فعلن تا برگشت نمیتوانم اینجا چیزی بنویسم.غرض این بود که محبت دوستان ( به هر شکلی که بود ) را جوابی داده باشم و عرض کنم که  هنوز نمرده ام ، قصد خداحافظی هم  ندارم ، و هنوز امید وارم به آنچه که باید ....

راستی رمضان هست ، ما را فراموش نکنید . میگویند دعای دوستان در حق یکدیگر اجابت میشود ...

* شهر تبریز گدا ندارد، یعنی وقتی در خیابان راه میروی کسی دستش را جلویت دراز نمیکند و تقاضای کمک نمیکند .. بعضی شان میگویند که جرم است ... شما هم دارید فکر میکنید ؟؟

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:42 توسط محمد |

1
انتظار آینده­ یی خوش(تر)، چشم­داشت به­بود: امید احتمالی است بی یقین – همیشه همین احتمال، هم مخاطره هم موفقیت: احتمالی که هرگز به صفر نمی­رسد -- حکمت ریاضی: همیشه امیدوار باش. سرخوردگی هم آن روی سکه­ی امید است، اما جسارت امید ورزیدن داشته باش (فلسفه­ی زندگی، حکمت عملی، جبر حیات).

2
بنیامین می­گوید: " تنها راه شناختن یک نفر، دوست داشتن او بی هیچ امیدی است": اما نه " تنها راه شناخت" ی وجود دارد، نه دوست داشتن بی امیدواری ممکن است ؛ نه، شناختی مصون از امید و معاف از نومیدی در کار نیست. شاکله­ی هر شناختی را امید من مشخص می­کند: من تو را دوست دارم، من عاشق تو ام، یعنی که من امیدوار ام، یعنی که می­خواهم تو را بشناسم: هر شناختی حدی از دل­بستگی است؛ اما امید عاشقانه شناختی کورکورانه است، روشنایی در عین تیرگی: عشق هم امیدواری است، بیش­ترین مخاطره را هم با خود دارد: سرخوردگی و/ یا عاشقانه شناختن.

3
امید عذاب آرمان­گرا است: بزرگ­ترین جنایت­ها همیشه به نام بزرگ­ترین آرمان­ها انجام می­شود، و امید آوند هر آرمانی است. ناامیدی از وضع موجود هم واجد امیدی به آینده است: مصلحان و مبارزان، امیدوارترینان.

4
خوش­بینی و بدبینی انگیزه­ی امید یا ناامیدی نیست، همچنان که عشق یا انزجار: تو بدبین ای اما امیدوار، من خوش­بین ام اما ناامید.

5

امید همان چیزی هست که وقتی مردم خوشحالند ، فکر میکنند وجود دارد.

                                                                                                  "پیام یزدانجو"

پ.ن مهم :  استامینوفن  را دریابید که دوباره شروع به نوشتن کرده ، فوق العاده است .

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:24 توسط محمد |