پیش نوشت:این نوشته کاملن شخصی است و مخاطب خاص دارد...
روح تو مریمه ، چشم تو نرگسه ، دست تو نسترن ....
زندگی روی دور تند ِ ، توی این 10 روز به جرات میتونم بگم زودتر از 12شب خونه نبودم ... و تو کل این 10 روز، بیشتر از 40 ساعت نخوابیدم ( یعنی متوسط روزی 4 ساعت ) نه اینکه فکر کنی واسه درس و ارشد هستا ... نه ، صبر کن ...میگم. 10 روز هست که خودم رو بستم به فیلم و تئاتر و کتاب و آهنگ (همه جدید) که ببینم یادم میره یا نه ... اینا جدا از کار 8 صبح تا 7 شب هست ، اینا جدا از کلاس های ارشد و تست زدن ها هست... مگه میشه یادم بره ، مگه میشه یه بخشی از وجودم ، که اصلن همه وجودم یادم بره ؟!

تو چی میدونی ؟ تو چی میگی ...
یکی از روزایی که سرم این طوری شلوغ نشده نبود تنها راه افتادم رفتم "سه زن" رو دیدم . نگاه تند زنانه نداشت ، بعضی جاها رو دوست داشتم ؛ اما کل ِ فیلم حواسم پرت شده بود به سرگردونی و سفر ِ پگاه و البته زیپ پشت ِ پاچه شلوارش !
تو چی میدونی ؟ تو چی میگی ...
یه روز دیگه راه افتادم رفتم هفته فیلم مستند ... "محاکات غزاله علیزاده " ، یک زن ِ ادبیات دان ِ مشوش و دگرخواه ...!آنقدر اکتیو وپرهیجان و بدوی(!) هست که دست به خود کشی میزند .. زن هست ، شاعر هست ، نویسنده هست ، جاه طلب هست ، زیبا هست ، مرگش هم خودخواسته هست ... کل ِ فیلم حواسم پرت شده بود به لحن آروم و بی حسش ، باور کن هیچ حسی نداشت وقتی حرف میزد کلمه رو می کشت ( حالا چه از خودش میگفت چه از هر کار دیگه ...) و من هی مدام مقایسه میکنم...
تو چی میدونی ؟ تو چی میگی ...
یه روز رفتم 40 فیلم کوتاه برتر خانه سینما رو ببینم .. "روی بوم مه اندود " ، طرف با یک خلاقیت بی نظیر ، فرم و محتوا رو طوری هماهنگ کرده بود که توی مدت کم به اندازه یک فیلم خوب حرف زد ، شعر خوند ... و من همش فکر میکردم که این انگشتی که روی شیشه بخارا رو پاک میکنه و یه نقشی رو حک میکنه ، شبیهش رو کجا دیدم ؟
تو چی میدونی ؟ تو چی میگی ...
بعد یه روز که طبق برنامه ریزی و کلی دنگ و فنگ خودم رو رسوندم به سالن تئاتر که یه اجرای خوب ببینم ، سالن پر میشه و مجبور میشم صبر کنم واسه اجرای ساعت بعد ، توی این مدت وقتی توی محوطه میچرخیدم همینطوری رفتم ...یکهو دیدم نشستم توی یه جمعی که مشغول شعر خوانی هستند ..چند تا شعر که خوندن ، اون فضا رو وقتی دیدم که چطور واسه همدیگه دست میزدن خیلی خوشحال شدم ولی بیشتر داشتم فکر میکردم، چی شده که دیگه به نظرم اینا شعر نیست ؟
تو چی میدونی ؟ تو چی میگی ...
یه روزی که دیگه واقعن هیچ راه دیگه ای واسه رسیدن به مقصد نداشتم ، سوار همون اتوبوس ها شدم ، میدونی که کدوم رو میگم ؟ یه روزی خیلی سعی کردم حواسم جمع بشه که چرا یه راه 10 دقیقه ای رو هر روز دارم دیر میرسم و 20 دقیقه یا بیشتر طول میکشه ... بعد یادم افتاد خب این دیر رسیدنم علتش این هست که سر ِ راهم فقط یه تلفن عمومی هست و من هر روز که برمیگردم، میخوام جایی زنگ بزنم که شمارم شناخته نشه! مجبورم بایستم تا کار بقیه تموم بشه....
تو چی میدونی ؟ تو چی میگی ...
کتابی میخوانم تو در آنی
ترانه ای میشنوم تو در آنی
نان میخورم در برابرم تویی
کار میکنم مینشینی و چشم در من میدوزی
ای همیشه حاضر من
با همدیگر سخن نمیگوئیم
صدای همدیگر را نمیشنویم
ای همه ی علت وجودم
چرا ؟ (واقعن چرا؟)
تو چی میدونی ؟ تو چی میگی ...
* تیتر از سرکار خانم پریسا پرگلکی که خبری ازشان نیست !
به شانه ام زدی
كه تنهايیام را تكانده باشی
به چه دل خوش كرده ای؟!
تكاندن برف
از شانههای آدمبرفی؟
«گروس عبدالملکیان- رنگهای رفتهی دنیا»

1)
۲ ماه هست که درگیر موضوعی هستم ، و در تمام این مدت چه مشغول کاری بودم و چه نبودم ذهن کار ِ خودش را میکرد و درگیری هر لحظه سنگین تر می شود. 15 روز آخر اما حکایتی دیگر دارد . سخت گذشته است . خیلی سخت . 15 روزی که از یک تصمیم میگذرد ، تصمیمی که هر روز به آن فکر میکنم و به نتیجه نمیرسم ..
بیش از این گفتنی نیست ، همین مقدار را هم خیلی با خودم کلنجار رفتم که نوشتم و نوشتم تا بدانید که این روزها اگر سلامی بی پاسخ ماند ، کاری را عقب انداختم ، با کسی تندی کردم و الخ ... دست خودم نیست.. ماجرا این است.
2)
امیرحسین بعد از 4 سال کامنت میگذارد و از رفاقت میگوید / کیانوش بعد از یک ماه زنگ میزند و درباره خیلی چیزها ی گفتنی و نگفتنی گپ میزنیم / در مرور 40 فیلم کوتاه برگزیده خانه سینما ، از بین آن همه فیلم و آن برنامه ریزی ، سانسی را باشم که فیلم " پای بوم مه اندود" با آن ایده بکر با آن شعر ِ خوب پایانش ببینم / در هفته فیلم مستند که چهل فیلم مستند برگزیده خانه سینما را نمایش میدهند هم باز از بین آن همه فیلم و آن برنامه ریزی ، روزی و سانسی را باشم که 4 فیلم ارزشمند و مخصوصن فیلم محاکات غزاله علیزاده کار پگاه آهنگرانی را ببینم ...
و هزاران اتفاق دیگری که در این هفته پیش آمد و من متوجه آنها نبودم.
3)
....و شما بدانید که من از رگ ِ گردن به شما نزدیک ترم.
3)
همیشه وقتی پناه و تکیه گاهی نیست ، خودش را آنقدر قشنگ و ظریف بین لحظات و باگ های خالی ِ زندگی و وجودت نمایان میکند که تو در عجب بمانی که دچار شک بشوی که واقعن نکند به گفته آن عارف ِ قدیم :
"این انسان نیست که عاشق خداست ، بل این خداست که عاشق انسان هاست ..."

امیر حسین ِعزیز، تمام این 4 سال که نوشتی منتظر ِ پیغامی بودم که نشانی از تو داشته باشد... در این مدت یاد گرفتم هر چقدر هم که آدم ِ بی انصافی باشم و سعی کنم آدم ها را فراموش کنم ، حرف ها و گفته هاشان جایی یقه ام را می گیرد و مرا وارد میکند به دالانی از خاطراتم با همان شخص ... و دیگر معلوم نیست چه زمان آن دالان تمام شود. مثل همان حرف ها که کمی گفتی و کمی نگفتی چون مسئولیت داشت ...
بعد از همه ی این مدت حالا و در این روزهای دلتنگی ، از جمع آدم های خاموش و عزیز ِ این وبلاگ که می آیند و میخوانند و میروند ، بیرون آمدی که برایم بگویی که هنوز رفیقی... در تمام این سالها چند باری که روزگار رسم ِ ناجوانمردی اش را نشانم داد به جمع دوستی دبیرستانمان ، به دوره 5 میزان فکر کردم، به تو و آن جمع ِ ساده و کوچک مان ، که چه آرزوها داشتیم.
به کمارجی ها که برادری شان عجیب و دروازه بانی شان تمیززز بود ... به مهدی منعم که همان وقت ها میدانست در این مملکت باید بیش از هر کاری خواب بود ... به اشکان بابازاده که گمانم سیر ِ تغییر ِ فکری و رفتاری اش در آن 4 سال یکی از ماندگار ترین تصویر های ذهنم هست ، به سید ِ عزیز و با محبت که آن سفر به شمال، به هزاران دلیل آخرین شمال ِ عمرم بود و هنوز سفر برنگشته از من.. محمد مرزبان که همه سکنات و وجنات اش پوزخندی به این دنیاست ... آن شکل لباس پوشیدنش ، حرف زدنش و از همه جالب تر معماری خواندنش و حضورش در جمع انتلکتوئل های دانشگاه آزاد تهران مرکز... مهدیار که همان سالها فهمیدم چند سالی از ما جلوتر است ... که عده ای را هیئتی کرد و عده ای را قلیونی !! ( هر کدام به دلیلی ) و فکر میکنم با همین نفوذش در آدم ها ، چند سال دیگر دستمان بهش نرسد و فقط فالوده خوردنش با شاه را بشنویم...
و تو بهتر میدانی که بیش از هر کسی ، مهدی را جستجو میکنم و با او زندگی میکنم. پس، از او چیزی گفتن خطاست. شک ندارم روزی همه مان بر سر خاک ِ مبارک مهدی جمع میشویم ، که آنجا میعادگاه عشق مان است.عشق مان به جمع کوچک و ساده ی رفاقت ...و عشق مان به خیلی چیزهای دیگر ...
انگار هركس يك "آخرين"ي در ذهنش دارد كه قاب كرده، گوشهاي گذاشته و هر روز تماشايش ميكند، گاهي آه ميكشد، گاهي خشمگين ميشود و گاهي نوستالژياش بالا ميزند. انگار همه ميدانند كه بيرون كردن آخرينها تا ابد غير ممكن است، مگر اينكه يك آخرين ديگري بيايد بنشيند جاي آن قبلي. ضعيفترها ضجه ميزنند و قويها براي فرصت بعدي چشمچشم ميكنند.
پ.ن : عکس تو بود و قصه ....قاب تو بود و انکار ....کوبیدمش به دیوار ....سیگار پشت سیگار
خیلی وقت ها اتفاق میافتد که در این وبلاگستان وقتی متنی را میخوانم ، فکر میکنم که خودم نوشتم و چقدر فکر نویسنده اش نزدیک به من است و خودم را لعنت میکنم که چرا زودتر ننوشتم و البته چون از متن و نوشته لذت میبرم ،آن را جای برای خودم نگه میدارم ، مثل خیلی از همین لینکهای کنار صفحه ... اما گاهی پیش می آید وقتی که متن را میخوانم ، آرزو میکنم که ایکاش من آن را مینوشتم و ای کاش روزی بتوانم این طور دغدغه هایم را بنویسم ؛ این سه یادداشت دقیقن مصداق آرزوی نوشتنم هستند . به ا حترام نویسنده لطف کنید اصل مطلب را با کلیک بر روی لینکها از وبلاگ خودشان بخوانید ...
۱- ما مردها خيلی پَستيم. نوشته کیوان - از پشت یک سوم
دير زمانی نمیگذره منی كه تا قبل از ورودِ اون آشرشتهی نذری فرق بين دختر با زن و دوشيزه با خانم رو نمیدونستم ظرف دو ماه چنان در مكتب عشق اُستاد ميشم كه دَمدَمای اواسط اسفند توی يه عصر سرد بارونی به آيدا ميگم:
ببين آيدا، من با خودم خيلی فكر كردم. تو دختر خيلی خوبی هستی. من به درد تو نمیخورم. من نمیتونم تو رو خوشبخت كنم. اينجوری تو هم حيف ميشی! تو ميتونی زندگی بهتری داشته باشی. تو بايد با كسی ازدواج كنی كه خوشبختت كنه. من و تو نمی تونيم در كنار هم به ...
اين جملهها برای همهی ما آقايون آشنا نيست؟! الان تكتكمون میتونيم بشماريم كه جملههای بالا رو فقط با عوض كردن اسم آيدا، توی زندگیمون چند بار تكرار كرديم. تا من بخوام پاراگراف بعدی رو بنويسم يه كمی با خودتون و وجدانتون خلوت كنيد ببينيد تا حالا به چند نفر گفتيم، تو تنها عشق من هستی و بعد از مدت زمان كوتاهی و بعد از اينكه خيلی زود فهميديم مشتركات همهی زنها از گردن به پايين، يكی و يه شكل و تا حدودی يه اندازه است، با استفاده از همين جملهی معروف و كليشهايی، آيدا و آيداهايی رو كه قرار بود با جهانِ هستی عوض نكنيم براحتی خوردن يه پفك نمكی و اسمارتيز با دنيا و هستی و زمانه عوض كرديم. يادتون اومد؟! بخاطر همينه كه ميگم، ما مردها خيلی پستيم.
۲- سلام خشی! از کیوان سی و پنج درجه
خشي ميخواهم اعتراف كنم كه دچار تزلزل شدهام. پيش تو همچنان نمِيخواهم بيايم، اما خيلي قلقلك شدهام كه بروم يكي از اروپاييهاي دلنشين، چهار-پنج ساعتي ِ تهران ولو شوم، ماهي 1700 يورو بگيرم، درس بخوانم، تحقيق كنم، سلانه سلانه، رفتنه به دانشگاه توي قطار كتاب بخوانم، برگشتنه آدمهاي كم دغدغه را از پنجره تماشا كنم، آدمهايي با نوعي يكرنگي فرهنگي نهان را تماشا كنم، و بكشد بيرون اين غصهي دائم ِ شهروندي ِ نامعلومِ ِ بلاتكليفِ نامحترم بودن در تهران، از من. بكشد بيرون هرچه مسافركش نفهم ِ بدراننده است از من. بكشند بيرون تمام دريچههاي ناهموار خيابانها، از من. خشي درجهي افسوس من تغيير كرده، من آدامسم را مي چپانم لاي دستمال ميگذارم توي درِ ماشين تا يك هفته بعد كه سطل زباله پيدا كنم و همت بيرون انداختنش باشد، تحملش ميكنم زبالهي ماشينم را، اما تحملم كم شده نسبت به ماكسيماي پلاك ايران11 شمال تهران كه يك كوه زباله را پرتاب ميكند وسطِ وسط خيابان. قبلن ميگفتم هه! اختلاف فرهنگي، نياز به آموزش، كوفت، زهر مار، اما كم كم دندان روي هم فشار ميدهم و حس ميكنم كه دندانهايم يك روز ميشكنند زير اين فشار.
خشي يك لحظه هم به كار كردن در آن جاهاي كيفور فكر نميكنم، دانسته و نداسته حس ميكنم كار اينجا يك كيف مجزايي دارد، حس ميكنم پول درآوردن در اين مملكت قلق دارد و من خوشم ميآيد از اين چالش لعنتي، از اين هوشي كه اگر به كار بزني عين آب خوردن ميشوي مرفه بيدرد، مرفه بي دردِ ايراني اما. خشي كاش ميشد همينجا كار ميكردم، پاريس دانشگاه ميرفتم، مونيخ كافيشاپ بازي ميكردم و شب را روتردام ميماندم. كاش ميشد تعميرگاه 125 سايپا نزديكيهاي ميلان بود و شهر كتاب نياوران توي زيرزمين موزهي مادام توسوي لندن و بين همهي اينها فقط يك ساعت راه داشتم.
۳- روزهایی که می گذرد نوشته حامد قدوسی - یک لیوان چای داغ
چهار سال قبل، در روزهای اولی که آمده بودیم اینجا، دوستان ایرانی که رفقا معرفی کرده بودند را میدیدیم تا هم کمی اطلاعات بگیریم و هم من به شیوه معمول خودم شبکه اجتماعی جدیدم را در محل سکونت تازه بسازم و توسعه بدهم - و البته چه خیال باطل و تلاش عبثی بود این دومی-. چیزی که در این دیدارها برای من عجیب و غیرقابل باور بود نوعی از افسردگی بود که به خوبی در رفتار و نگرش و شیوه برقراری ارتباط این دوستان تازه میدیدم و نمیتوانستم هضمش کنم. تازه کسانی که من میدیدم عموما به نوعی جزو خوشبختترین ایرانیهای مقیم اروپا به حساب میآمدند. یعنی پناهندهای نبودند که سالها بلاتکلیفی و در به دری و سختی کشیده باشند یا کسانی نبودند که با بیپولی دوره دانشجویی سر کرده باشند. آدمهایی بودند که اکثرا با ارز ارزان دانشجویی درس خوانده بودند و مشاغل حرفهای داشتند و دستشان به دهنشان میرسید.
در همان روزهای اول دوستی را دیدیم که مدیر یک بخش تخصصی یک شرکت مهم اتریشی بود. بر خلاف تصور قبلی من از چنین آدمی که باید منبع انرژی و خلاقیت و امید به آینده باشد او را به شدت ناامید و منفعل یافتیم. در حدی که در همان دقایق اول آشنایی با ما آنرا به اشتراک گذاشتش. پرسیدیم که ماجرا چیست؟ خندهای کرد و گفت که هیچ نیروی امیدبخشی در زندگیاش ندارد. تعریف کرد که به سقف رشد شغلیاش رسیده است و میداند که بالاتر از آن برای او به عنوان یک خارجی به سختی به دست میآید (یا شاید با تخصص خاصی که او داشت دیگر بالاتر از آن واحد خاص برایش امکان نداشت). آن قدر هم از ایران دور بوده که دیگر نمیتواند شرایط کار و زندگی در ایران را تحمل کند و لذا نمیتواند برگردد و کارهای شود، بچههایش بزرگ شدهاند و از هم فاصله گرفتهاند و کارش هم یکنواخت شده است و دلایل دیگری از این جنس. میگفت فقط زندگی میکنم که روزها بگذرد. اولش فکر کردم او استثنا است. بعدا فهمیدم که اشتباه میکنم. داستان بارهای بار با آدمهای دیگری و با شرایط کم و بیش مشابه او برایم تکرار شد و من فهمیدم که این یکی از سرنوشتهای محتومی است که در این جامعه انتظار آدمی مثل من را میکشد. به این خاطر هر وقت که با این پرسش خستهکننده مواجه میشوم که "برای چی میخواهی به این خرابشده برگردی؟" داستان دوستمان را تعریف میکنم و میگویم برای اینکه نمیخواهم بیست سال دیگر من جای او باشم.
لا رَفیقَ مَن لا رَفیقَ لَه ..... 
و اینک ... این ، منم
فرار کرده از همه ی زندگی
ایستاده بر بلندایی رو به بعدها
با ترسی تمام ... از همه ی آینده
پ.ن : زندگی بدون «انزوا» سخت است ...اما چه میشود کرد؟ باید گذاشت و گذشت...

میخواهم از "بزنگاه" بنویسم اما نه مثل آنچه که تا به حال در موردش نوشته و گفته شده است.فکر میکنم برای نوشتن از "بزنگاه" اول باید از خود عطاران شروع کرد.عطاران را یک طنز پرداز ِ جامعه شناس میدانم.شخصیت های او درچند فیلم سینمایی که در این سالها بازی کرده ( به طور مشخص نقشش در "هوو" و "توفیق اجباری") نقش هایی هست که هر کدام از ما در آشکارا و نهان آرزو میکنیم که ایکاش در زندگی واقعی بتوانیم این طور برخورد کنیم و این طور همه چیز را راحت بگیریم و بخندیم....
بر خلاف آنچه میگویند فکر میکنم "بزنگاه" قوی ترین کار ِ عطاران در مقام یک هنرمند (چه بازیگر ، چه کارگردان) است. قوی ترین به این معنی که او هر چه تجربه در این سالها کسب کرده و آموخته بکار برده و یک کار شُسته و رفته و تمام عیار تحویل داده ؛آنقدر که رئیس سازمان با همه فشارها ، ایستاده و دستور به ادامه پخش آن میدهد.عطاران در بزنگاه به شوخی های دلخواهش رسیده و هر کجا که کوچک ترین فضایی داشته ، دست به اجرای آن زده است. مثلن به یاد بیاورید صحنه ای که تصمیم به ترک میگیرد و در یکی دو ثانیه جوری لحنش عوض میشود و حرف میزند که انگار یک هفته هست دیگر نمیکشد ؟!
اگر سریال ها ی عطاران را مرور کنیم میبینیم که او سریال به سریال به جامعه نزدیک تر شد و فضاهای عمومی جامعه را بیشتر و بیشتر در سریال هایش نشان داده . تا جائیکه امروز در "بزنگاه" به یک نانوایی وارد شده ، جایی که هر آدمی از هر قشر بالاخره سراغ آن میرود و همچنین فضاهای دیگری چون مراسم ختم در مسجد و خانه و الخاشاره ام به این منظور است که میخواهم بگویم او آرام و پیوسته سراغ جامعه آمد و امروز به خوبی جامعه را میشناسد از طراحی لباس خودش (شلوار کردی و زیر پیراهن ) و دیگر بازیگران در خانه میتوان فهمید که چقدر او به واقع سازی اعتقاد و علاقه دارد ..
در چنین شرایطی کسانی که به او و سریالش انتقاد میکنند ، میگویند که او جامعه را نمیشناسد و به ارزش ها توهین میکند ، و باعث سست شدن بنیان خانواده میشود و از این حرف های ِ مدیران دولتی ِ همیشه نگران جامعه !!فکر میکنم بیشتر انتقادها به این دلیل است که آقایان، نگران تصویر ِ جامعه ایران هستند ؛ همان تصویری که دوست ندارند هیچ گاه سیاه باشد حتی اگر باشد..! نگرانند که این چرا اینقدر به درون خانه ها وارد شده و چقدر کامل و دقیق مناسبات یک خانواده متوسط ایرانی را میداند و میشناسد .
در سریال همه چیز سر جای خودش قرار دارد ، یعنی بازیگران به بهترین شکل ممکن انتخاب شده اند ( نمونه آن مرجانه گلچین در نقش "بهجت" و بازیگر نقش فریده) و دیالوگ های هر کدام مناسب نقش نوشته شده و به هر شخصیت به اندازه پرداخته شده ، که این باعث میشود سطح سریال از آنچه که در دیگر شبکه ها پخش میشود فراتر رود . به موقع بودن و سرجای خود بودن تا آنجا هست که با کمی دقت میبینیم که اسم شخصیت ها بی دلیل نیست .آدمی که معتاد هست و زنش ترکش کرده و یک بچه دارد و برای گذران عمرش آه در بساط ندارد اسمش "نادر" هست چون نمونه اش را الحمدلله اصلن در جامعه نمی بینیم.آدمی که چلوکبابی دارد ، دستش به دهنش میرسد ، از همه تقاضای کارت بنزین میکند و هر جا که شد پول هم از دیگران میگیرد ، اسمش " توفیق" هست چون چنین آدمهایی در جامعه امروز موفق هستند. و صابر و بهجت و حتی کمال که هر کدام دلیل خوشان را دارند.
پرداخت صحنه ها آنقدر دقیق و فکر شده است که شاید اگر کمی حواسمان پرت شود و لایه رویه را ببینیم یکی از شوخی ها و نقد های اجتماعی دلچسب و به جای فیلم را از دست بدهیم . نمونه هایش:
1- سکانس بیمارستان که بسیار شلوغ هست و ما حواسمان به کامران (علی صادقی ) هست اما یکهو رئیس بیمارستان (با آن گریم ِ گویا) از اتاق عمل خارج میشود که کامران را تا صندوق راهنمایی کند ( هل بدهد ) ...
2- یا صحنه پهن شدن سفره غذا در مراسم هفتم که زاویه دوربین کاملن مسیر نگاه مردم شرکت کننده در مراسم را نشان میدهد و اشاره به گرسنگی ِ جماعت حتی در مورد نزدیکان ِ مرحوم مثل غذا خوردن بهجت جلوی عکس ِ آقا جون
3- وقتی خرافات نسل قدیم را نشان میدهد که چه داستانها از گفته های فرد فوت شده میسازند
4- وقتی تنها کسی را که مستقیم و بدون اشاره به ما معتاد نشان میدهد – به جز خودش- آن پسرک ِ چاق ِ مظلوم هست که خواستگار ِ فریده هست و از قضا دکتر هم هست ...!
5- وقتی گفتگو بین زنها در مراسم عزاداری را میشناسد و نشانمان میدهد ( در مورد آرایش ِ یکی از فامیل ها ) و حتی حرف های درون مراسم را از زبان درسا میگوید ( حلوایشان سوخته و الخ )
6- وقتی آنها در بی پولی تمام هستند و آه ندارند که با ناله سودا کنند و با غرض گرفتن از دیگرا مراسم شب هفت میگیرند و به مردم ( و شاید به خودشان) غذای میدهند ...
7- وقتی در سکانس بیمارستان یک پوستر در بسیاری نماها دیده میشود با این تیتر درشت : تلخی ِ قند
8- وقتی حاضر میشوند حرف مردم را به جان بخرند اما خواستگار ِ فریده را رد نکنند که برود
9- صحنه های مربوط به کلانتری و اشاره به این جمله : "همیشه باید زور بالای سرتون باشه "
10 – و حتی صحنه های که "نادر" ِعصبانی و مشوش "درسا" ، تنها امید زندگی و بودنش را به باد کتک میگیرد ...
عطاران تنها کسی هست که میتواند با مدیری رقابت کند . عرصه طنز ِ تصویری ِ امروز ما شدیدن به این دو و خلاقیت و کارهایشان وابسته هست.دیگرانی به جز این دو که دست به سریال سازی طنز زده اند معمولن شکست خورده اند ( شما مثال نقض دارید ؟) . در مقایسه این دو دو نکته مهم وجود دارد مدیری سریالهایش در یک فضای خاص و مشخص اتفاق می افتد . فضا ها ، رفتارها ، و اصلن لباس ها همه چیز در حد بالا قرار دارند و لوکس هستند عطاران اما پیوسته به دنبال این بوده که سریالهایش در یک فضای واقعی اتفاق بیافتد ( انگار که در دو کوچه پائین تر از محل زندگی ِ هر کدام از ما) . مدیری همیشه بهترین نقش و لوکس ترین نقش از سریالهایش را برای خودش کنار میگذارد طوری که در سریال همیشه به او بیشترین توجه و احترام بشود و اتفاقن بهترین بازی را هم معمولن خودش انجام مدهد و بخوبی از پس نقش بر می آید، اما عطاران معمولن کثیف ترین نقش ها و رده پائین ترین ها را انتخاب میکند و بازی ِ خوب آنها را به دوست داشتنی ترین نقش ِ سریال تبدیل میکند . مدیری همیشه یک تیم بازیگری شناخته شده از طرف مردم را انتخاب میکند و حتی همیشه یک آس برای رو کردن و شاید نجات سریالش کنار میگذارد و در این زمینه کمتر ریسک میکند و با این کار تماشاچی بالقوه جذب میکند ، اما عطاران گروهش یکی نیست و گاهی آدم ها و بازیگرهایش اولین بازی هایشان هست که انجام میدهند ( فریده و فرزانه و درسا را جایی قبلن دیده بودید ؟) که این به گمانم کمی از شیطنت او و برای به رخ کسیدن تبحرش باشد که با یک کست ِ نه چندان شناخته شده بهترین کار را ارائه میدهد ...
عطاران فوق العاده است چون به بهترین شکل ممکن مردم را به مردم نشان میدهد .ریا کاری – دهن بینی – دودوزه بازی – حسادت – دعوا بر سر پول – دغدغه های واهی – روابط بی اساس و حتی هوس ها ...
عطاران فلسفه زندگی اش را از همان آغاز به ما نشان میدهد ... وقتی تیتراژ ِ سیاد سفید سریال شروع میشود و از آرامش یک حوض قدیمی تا سر و صدای زندگی امروز پیش میرود و در تمام این مدت صدای اطرافمان را پر رنگ به گوشمان میرساند و از ما میخواهد به احترام یکی از رفقایش ( چقدر عالی – از این بکر تر هم میشد ) برای شنیدن صدای پای روزگار ( شاید مدرنیته ) که خواهی نخواهی می گذرد ، صدای تلویزیون را بلند کنیم و بشنویم صدای ِ عبور ِ لحظه های عمر را ....
مرتبط :
گفتگوها :
حاشیه :
افطار و بعد از آن :
حاجآقا ساعت 2 عین برج زهرمار میاد خونه. جعبهی زولبیا بامیه رو پرت میکنه رو میز.
حاجخانم میدونه نباید این ساعتا بره دم پر حاجی. حاجی اول همیشه میره سر قابلمهها و بعد دستشویی و بعد رختخواب... هنوز سرش به بالش نرسیده خوابش میبره. حاجخانم هم میره رو تخت دخترش دراز به دراز میافته.
ساعت 4 هردوشون تقریبا تو حالت دیپ کُمان!
حاجخانم ساعت 5 سراسیمه پا میشه. ( با تموم حال بدش همیشه این ساعت فرشتهها بهش الهام میکنن که باید پاشه)هولهولی زیر غذاهارو گرم روشن میکنه. و شروع میکنه سفره چیدن:
شلهزرد و حلوا و نونپنیر و سالاد و سبزی و خرمایی که به جای هسته توش مغز گردو گذاشته. زولبیا بامیه، خربزه و هندونه و... میچینه تو سفره... بعد پلو رو میکشه با یه عالم زعفرون و زرشکهایی که با خلالبادوم و پسته تو روغن تفت داده شدن و مرغ درسته بریان و سیبزمینی سرخکرده و خورش کرفس و عدسپلو و آش رشته با کشک و پیازداغ فراوون و....
تلویزیون رو روشن میکنه. شجریان داره ربنا می خونه.
با عجله میره حاجی رو بیدار میکنه. حاجی غرغری میکنه و میاد کنار سفره چتر میزنه.

هنوز باسنش به زمین نرسیده خانمش آبجوشش رو جلوش گذاشته. حاجآقا بهیاد ضعفا روزهشو با آبجوش و خرما باز میکنه. اصلا نمیفهمه اذان زدن یا نه.
بعدش پلو خورون و خورشخورون و مرغ بالا اندازون شروع میشه. اونقدر ولع داره که حاجخانم میترسه استخوان رون مرغ تو گلوش گیر کنه. میخورن و میخورن... اونقدر میخورن تا کنار سفره از حال میرن.
حاجخانم زیر لب به دخترش فحش میده که کجاست بیاد سفره رو جمع کنه.
یکی یه کوسن میذارن زیر سرشون و خوابیده سریالهای آبکی تلویزیون مخصوص ماهرمضون رو نگاه میکنن. ساعت 7.5 حاجآقا باید یه سری به مغازه بزنه. موقع رفتن از حاجخانم میپرسه برای شام چی داریم؟
بعد از افطار تو مغازه:
حالا دیگه دروغگفتن و قسم خوردن الکی مجازه. مشتریاش همیشه بعد از افطارباید بیان برای تسویهحساب.
حاجخانم هم در حالیکه غر غر میکنه از جلوی تلویزیون پا میشه و میره سور و سات شام رو راه بندازه و سر اجاق همینطور به فکر سحری فردا و شلهزردی نذریشه که قراره از شدت خوشرنگی و خوشمزگی و پر ملاطی( شکر و زعفرون و دارچین و خلالبادوم و خلال پستهی فراوون) چشم همه فامیل و در و همسایه رو از کاسه در بیاره. پایان
روزی که روزه اند! :
حاجی اول صبح کمی به کار و بار و حسابکتاباش میرسه. هر چی به ظهر نزدیکتر میشه بداخلاقتر میشه و دهنش بدبوتر. نمیره دهنشو بشوره چون معتقده که بوی دهن روزهدار از گلهای بهشتی خوشبوتره!(البته نزد خدا! چون نزد بندهی خدا که اینطور نیست)
سر شاگرداش داد میکشه. با مشتریها بدرفتاری میکنه. بخصوص هر کی تر و تازهست به نظرش آدم بیدین و لامذهبیه. وگرنه مثل خودش باید بداخلاق و شلو ول و دهنش هم بدبو باشه.
تموم معاملههایی که قراره پولی رد و بدل شه موکول میکنه به دوساعت بعد از افطار. چون معتقده با زبون روزه زیاد نمیشه دروغ گفت و چهارلا پهنا حساب کرد.

از اون طرف حاج خانم ساعت 10 از خواب پا میشه. میره خرید و هر چی تو فروشگاهها هست میخره میاره خونه. یخچال و فریزرش هم که از قبل از رمضون پرکرده از گوشت و مرغ و سبزیجات و پنیر و کره و... ولی خوب ممکنه کم بیارن.
کابینتهاش( و همینطور انبار)پر شده از روغن و برنج و حبوبات و قند و چای و شکر و...
بعد میاد شروع میکنه به پختن چند نوع غذا. عدسپلو، آشرشته، مرغ و سیبزمینی سرخکرده، زرشکپلو، و خورش کرفس و...
در حین آشپزی به فکر شام و سحر فردا هم هست.
فکر میکنه کی ماه رمضون تموم میشه تااینقدر جلوی اجاق واینسه.
یادش بخیر تا چندروز پیش فقط یه نوع ناهار میپخت و یه نوع شام.
شلهزرد و حلواشونم داره تموم میشه فردا باید بپزه. یه شلهزرد بزرگ نذری هم 19 رمضون دارن.
حاج آقا یه گونی برنج 30 کیلویی برای اینکار گذاشته کنار. حاجخانم در افکارش غوطهور میشه. کیا رو دعوت کنه برای کمک؟ حوصلهخواهر شوهرشو نداره. اما باید دعوتش کنه تا بفهمه شلهزرد خوب چطوریه. خودش شلهزردش عین آبزیپو بود. دلش میخواد روز 19 بزنه تو پوز تموم فامیل. و هی غذا هم میزنه و ازین فکرا میکنه.
فشار حاجخانم حدود ساعت 1 میآفته.
حواسش نیست سر یخچال یکی دوقاشق شلهزرد میخوره و تا یادش میاد میره آب دهنشو تف میکنه. پیش خودش میگه کاش تا حواسم نبود یه لیوان هم آب میخوردم ها... بعد چندبار دهنشو آب میکشه.
ادامه دارد پ.ن بی ربط : نوشته حسین پاینده را که تازه در مطلب "بزنگاه" لینک کردم از دست ندهید .