تنهایی Part 6
“هر چیز حدی دارد، حتا تصمیم آدم به کلنجار رفتن با واقعیات. وقتی آدم به آن حد رسید، دیگر کاری نمیشود کرد. واقعیات باید بروند یکی دیگر را پیدا کنند.” رومن گاری – خداحافظ گری کوپر
توضیحی برای همیشه
اینکه مدام اینجا از تنهایی مینویسم ،به قول کیوان چُس ناله های عصر جمعه و یا ضجه مویه از سر ِ اعلام ِ نداشتن همدم و هم صحبت نیست ، این ننه من غریبم بازی ها و هوار زدن ها را خوش ندارم چه برسد به اینکه خودم مرتکبش شوم ، اتفاقن در شلوغ ترین برهه از زندگی ام هستم که با آدمهای مختلف از قشرهای مختلف طرف هستم اما تنهایی و نوشتن از آن را دوست دارم ، اصلن یکی از علت های زندگی ام است ... میخواهم مدام درباره اش بنویسم ، بخوانم و اجرایش کنم ... قبلن هم کامل راجع بهش نوشتم اما فکر میکنم باید دوباره یادآوری کنم که " تنهایی یک وضعیت نیست ، یک موقعیت هست" برای همین حتی کامنتها را بستم که کسی پیشنهادی ، ابراز همدردی و لطفی نکند و یادآوری نکند که این همه دوست و آشنا دارم، باهاشون قرار بگذارم و الخ ...
-------------------------------------------------------------------
i-tried-to-kill-the-pain-but-only-brought-more
میدانی، تنهایی به تعداد آدمهای دور و برت ربطی ندارد، یا به تعداد شماره تلفنهای توی حافظهای گوشی یا اسمهای ردیف شده توی لیست مسنجرت. تنهایی حتی به تعداد آدمهایی که دوستشان داری یا داشتهای یا خواهی داشت هم ربطی ندارد. تنهایی همیشه هست. یک وقتهایی توی شلوغیهای زندگی از یادت میرود. اما هست. ساکت به تو نگاه میکند و ناگهان مثل بهمن روی بودنت فرو میآید. تا بجنبی و به خودت بیایی، برای همیشه زیر وزنش مدفون شدهای. دست و پا میزنی که خودت را نجات بدهی. گاهی هم فکر میکنی موفق شدهای. به خودت میگویی تمام شد. بعد یک شب، یک روز، پشت چراغ قرمز، توی آسانسور، موقع فیلم دیدن، سر میز غذا، میفهمی که هنوز هم داری دست و پا میزنی، هنوز، همیشه…
--------------------------------------------------------------------
توضیح نوشته من است اما متن دوم نوشته یکی از دختران VIPوبلاگستان هست که دیگر نمی نویسد ، آن روزها درگیری هایش زیاد بود ؛ حتی زاناکس و دیازپام ده و هیچ کدام از پام های دیگر موجبات آرامش اش را فراهم نمی کردند ! خودکشی ، تنهایی و آینده نامعلوم موضوعات اصلی نوشته هایش بود و حتی جناب گردباد این پست را اختصاصی برای رگ های بریده شده دستهای او نوشت ... اینها را نوشتم که بدانید ، نوشته بالا کار ِ من نیست اما حال و روز همین حالای من است ، وصف حال ...
تنهایی Parat 5
كوچهها پر از برگهاي زرد پاييزي است 
برگهاي زرد درختان ذهن من
اما نميريزند
و باد كه ميپيچد در ميانشان
بوي خاطرههاي غمناك را به خود ميگيرد
پاييزي شدهام باز
تا به ياد آورم فصلي سرد در راه است
فصلي كه سرمايش
هميشه از درون آغاز ميشود
فصلي كه سفيديش براي من
نشان پاكي نيست
نشان تنهایی است.
تنهایی Parat 4

در حاشیه نمایشگاه عکس آقای کیانیان ِ عزیز :
خوب که نگاه میکنم ، میبینم که تا به حال خوب نگاه نکرده ام ...
آقای بازیگر چشم ما هست ...
مرتبط :
مرتبط : من با این آقای تفتستان و رفیق شفیق شان هپلی داستانها داشتم... شما جدی نگیرید!
نا مربوط : گرد و خاک این وبلاگ دانشکده گرفته شد .. توضیحات بیشتر در اینجا

تامی پسری که برایشان مشروب سرو میکند را مسخره میکند....
پسر عصبانی میشود و رو به تامی میگوید :
- برو گمشو تامی ...
جیمی و هنری و چند نفر دیگر که سر میز هستند میخندند و جیمی شروع میکند به ادا درآوردن و مسخره بازی ...جیمی رو به تامی و با لحنی نه چندان جدی میگوید :
- میخوای بزاری همین طوری بره ؟
ادامه میدهد : - خدایا دنیا داره کجا میره ؟
تامی با عصبانیت شدید هفت تیرش را میکشد و همه گلوگه ها را به سمت پسرک خالی میکند و میگوید :
- دنیا داره به این سمت میره ...
مارتی کبیر در شاهکار بی نظیرش "رفقای خوب" خیلی وقت قبل ، پیش بینی کرده بود که این دنیا به چه سمتی میرود .. بی دلیل خندیدن و بی دلیل کشتن... به گمان من باید برای آدمهایی که پیش بینی شان درست از آب در می آید احترام خاصی قائل بود ... هر چند که این نوع پیش بینی ها گند ترین اتفاقات عالم باشند .. الان کجائیم ؟ به کدام سمت میرویم ؟
به بهانه رفتن کیانوش و برای همه آنها که رفته اند و یا خواهند رفت ...
هيچ وقت نتونستم اون چيزی رو كه موقع رفتن هميشه حجمش در گلوم به حداكثر ميرسه و آزارم ميده رو در كلمه توصيف كنم. اصلاً انگار از جنس كلمه نيست، حس مطلقه و بعضی وقتها اونقدر بين كلمه و اين حس فاصله میبينم كه نوشتن برام غيرممكن ميشه. اين فاصلهها هميشه بوده، در نزديكترين روابط و در تمام نوشتهها و در تموم روزها و شبهای با ستاره و بیستارهام. نميدونم اين چه حس لعنتیيه كه هميشه موقع رفتن و خداحافظي به سراغم مياد. شايد نه تنها من، كه بسراغ همهمون مياد. مثل همون بغضی كه هميشه دم رفتن مياد و بيخ گلومون رو ميگيره. دل كندن خيلی سخته اونم دل كندن از جايی كه ريشههات اونجاست. ريشهها كه نه، همه بود و نبودت اونجاست. همهی هست و نيستت. همهی دار و ندارت.
سالهاست كه عادت كرديم به اون ديوار شيشهايی فرودگاه، يَله بديم و تكتك عزيزترين آدمهای زندگیمون را با نگاه بدرقه كنيم و يه تيك بزنيم كنارشون و ببينيم كه دارند دونه دونه از زندگیمون خارج ميشن. از اون دايره تنگ و دوست داشتنیمون كه قانون و مقرراتی داشت و قرار بر اين نبود كه هر كسی رو توش راه بديم و مُهر مَحرمی بر پيشونیشون بچسبونيم و حالا ديگه سالهاست كه تعداد اين مُهرها و مَحرمها داره روز به روز كمتر و كمتر ميشه تا اينكه اينبار قرعه بنام تو خورد. حالا ديگه اين تو هستي كه قراره بري و از اون دايره تنگ و دوست داشتنی خيلیها، از اون مُهرها و مِهرها جدا بشي ...
فرودگاه از معدود جاهايی كه شبهاش خيلی زندهتر از روزهاشه. يه طعم و يه بو و يه حس خاصی داره. آدمها و چمدونها و اشكها و لبخندها و چشمهای نگرون و سرگردون و منتظرشون، يه جور خاصیيند و حس میكنی كلی حرف واسه گفتن دارند. يه گوشه واميستی و زل ميزنی به همه اون داشته و نداشتههايی كه جمع شده توی دو تا چمدون و داره روی اون غلطك سياه تِلو تِلو ميخوره و همراه با سرنوشت صاحبش ميره به ناكجا آباد. خودت رو ميبينی كه اونور اون ديوار شيشهايی واستادی و در حاليكه دو تا چمدون و يه بليط اوكی شده دستت و يه ويزای سبز رنگ خورده تو پاست، داری با بیست و چند سال زندگی و كلی طعم و بوی آشنا خداحافظی میكنی. همه برگها و شاخهها رو هَرس كردی و رگ و ريشه رو از بيخ و بُن درآوردی و این امکان هست که با وزش هر نسیمی سرنگون بشی. ميری بالای اون پلهها و برای آخرين بار برمیگردی و با همه اون " جا گذاشتهها " خداحافظی میكنی. ياد همه اون نگاههايی ميوفتی كه برای آخرين بار روی همون پلهها ديدی و الان سالهاست كه رفتن و ديگه پشت سرشون رو هم نگاه نكردند. نصفه شبی همينجوری الكی چه غم غريبی ميشينه تو دلت! اون ابرهای بافته شده ذهن و خيال رو با دست بهم ميزنی و دوباره گم ميشی لای جمعيت و اون تلويزيونهای مدار بسته و شماره پروازها و آخرين نشست و برخواست هواپيماها.
میدونم که هدف و انگیزهایی که تو رو از ایران جدا میکنه بقدری برات ارزشمند و والا هست که بتونه جای خیلی از اون عزیزانی که ازشون جدا شدی رو پُر بکنه. این عزیزان فقط و فقط محدود به برادر و مادر و پدر و دوست و رفیق که خب همینها هم کم نیستند، نمیشه. بخدا خیلی زود، خیلی زودتر از اونی که فکر کنی ، دلت واسه سوپور محلتون هم تنگ میشه. دلت واسه حسنآقا بقال بداخلاق و گرونفروش محلتون هم تنگ میشه. دلت واسه همون ترافیک سرسآمآور همت و مدرس هم تنگ میشه.
داری میری و یکی از چیزایی که از خدا میخوام اینه که امیدوارم،عصر یکشنبه های اونجا مثل غروبهای جمعه تهران دلگیر نباشه... ولی شاید اگه هدف و انگیزهات رو کنار بزنی و به نگرانی ها و فکرهایی که اینجا داشتی ادامه بدی شاید خیلی زود، خیلی زودتر از اونی که خودت فکرش رو بکنی عصر یکشنبهها برات عینهو جهنم میشه. خیلی سخت هست که همه دغدغه ها و نگرانی ها یت را بگذاری روی دوشت و بخواهی پرواز کنی ، سختی رفتن ات را درک میکنم، همه اون حرف هایی رو که اون شب ، توی ترکیب خاصی از بغض و اشک و داد واسم گفتی رو میفهمم ولی رفیق ِمن ، تو واسه رفتن ات و واسه زندگی ت آرزوها داشتی ... خانواده ات واسه تو آرزوها دارن ... حتی اونی که این همه نگرانشی هم میدونم واست کلی آرزوی خوب داره ... اون که اینقدر روحش بزرگ بود که تا آخرین لحظه آرومت کنه ... می دونی رفیق ما زنده ایم به این آرزوها که اگه نباشه ...
امیدوارم به آن روزی که این سختی در برابر تو و موفقیت هایت کوچک و کوچک تر بشه و سختی رفتن ت جاش رو با شیرینی ِ موفقیت هات عوض کنه ...
هر روز كه ميگذره حس میكنم دارم كمكم میفهمم چرا يه سريها تموم عشق، علاقه، پدر، مادر، خاطرات، دوست، رفيق و خلاصه همه زندگیشون رو چپوندن تو دو سه تا چمدون و با چشمهای اشكی ایران رو ترك كردن. آره فكر میكنم يه چيزهایی رو دارم درك میكنم!
احتمالاً الان داری از اون بالا آخرین تیکههای کمرنگ این خاک پُرگهر رو تماشا میکنی. قطعاً هنوز هم اشکی گوشه چشمت جا خوش کرده. سردردی بواسطه نخوابیدن شب قبل و هقهق گریههای امروز صبح. هواپیما اوج گرفته و خیلی از مسافرها خوابیدند و تو هم پشتی صندلی رو دادی عقب و از اون پنجره کوچیک زل زدی به ابرها. پنجرهایی کوچیک که پنداری میخواد همه چیز آدمی رو به یغما ببره. یاد فرودگاه و پدر و مادر و بغضها و خندهها و کلی خاطره ریز و درشت. آی ی ی فرودگاه . چهها که نمیبیند این فرودگاه. فرودگاه نیومدم با اینکه دلم میخواست تا آخریت لحظه کنارت باشم . با خودم عهد بستم دیگه برای بدرقه هیچ عزیزی فرودگاه نرم.
حالا دیگه حتی شمال هم نمیتونه حال آدم رو خوب کنه . توی تموم طول راه باید بغض کنی و از زیر عینک دودی اشکهات رو پاک کنی. با هر پیچی یه خاطره برات زنده میشه و یاد یه رفیقی میوفتی که یا رفته و یا چمدونش رو جمع کرده و گذاشته دَم در و بزودی میره. دلِ خوش سیری چند؟! کدوم رفیق؟! مگه دیگه رفیقی هم مونده. همه رفتن. نرفتن؟! مگه دیگه کسی هم مونده؟! مال ما که دیگه نمونده. دیگه حتی انگشتهای یه دست هم برای شمردنشون زیاد میاد. حتماً الان دیگه مهموندار برات صبحونه آورده. کره و مربا و عسل و یه فنجون قهوه. آخرین صبحونه. آخرین شب. آخرین روز. آخرین رفیق. آخرین، آخرین، آخرین. تو هم رفتی رفیق. سفرت خوش. مهمتر از سفر، دلت خوش. فرودگاه نیومدم ببخشید، تحمل دیدن اشکهات رو نداشتم ... دلم از غربت سنجاقک پر.
* این تیتر و یادداشت برداشتی آزاد از چند نوشته کیوان از پشت یک سوم هست که بیش از هر کسی در این وبلاگستان از رفتن و ماندن نوشتهپیش نوشت : حرف ناگفته کم نیست ، نمیدانم از کدام بگویم و از کجا شروع کنم ...نامرتب و کوتاه

۰-« جمله ای که در روز رستاخیز باعث تخفیف در مجازات می شود: ما از همان ابتدا نیز علاقه ای به دنیا آمدن نداشتیم.. » کورت ونه گات
1- گفتم : روزگار غریبی ست نازنین
گفت: نازنینی دیگر نیست ، بچه! فقط روزگار غریب تر شده ...
2- به همه مخاطبان عزیز این اتاق ( مخصوصن خاموشان ِ کم حرف !) :
یا آنچنان سردم که همه چیز یخ میکند یا آنچنان گرم که همه چیز می سوزد ...اختلاف و تفاوت در آرامش ِ رفتارم تا لحظه تنش در رفتارم مرز نامشخص و باریک دارد ، از همین ها باید باشد که یک روز 3 پست با هم مینویسم و زمانی دو یا سه هفته نمینویسم ...از تحمل تان و دوباره و چند باره باز کردن این اتاق ممنونم
3- برای پایان و ننوشتن، مراسم برگزار خواهم کرد همانطور که برای نوشتن و آغاز...
موضوع هنوز همین است : هر کسی از ظن خود شد یار من ... به طور همزمان در چند موضوع به پایان رسیدم ، و این توضیحی ست کوتاه بر پست قبلی ، شمای عزیز و همراه در اینکه چه فکر میکنی و به چه نتیجه ای میرسی مختاری ، اما لطفن، فرضیه و نظریه کامنت نکن که :" شاید اینجا دیگه up نشه " ... ممنونم .. وگرنه در مورد من و این اتاق ، دست کم در ماه یکبار این فکر به سراغت می آید!
4- ما را روزی چلچراغی بود ...ما را زمانی شنبه ای خوب بود
هیچ وقت دیگر نویسندگانی نه تنها در چلچراغ که در هیچ جای دیگر، جمع نخواهند شد که هفته نامه ای کار کنند با مختصات و ویژگی های سال اول و دوم انتشار... چلچراغ بعد از دو هفته منتشر شده با توضیحی که خیلی کم و گنگ مدیر مسئول نوشته ، اما اصل ماجرا همان است که سروش روحبخش اینجا نوشته. برایم مهم بود ! صدای تمام شدنش را چند وقتی بود می شنیدم و این نوشته از سروش برای من اختتامیه چلچراغ بود .. روزی شاید بیشتر نوشتم.
5- دوستان و رفقا نگرانی های خاص خودشان را دارند به انواع مختلف سعی میکنند اسم این بخش جدید لینکهای کنار صفحه ام را زیر سوال ببرند اکثرشان رو به من میگویند : اسم این بخش از لینک ها را گذاشته ای "هر شب تنهایی" حال اینکه بعضی از اینها هر از چندی up میشوند و یکی شان که دیگر تعطیل شده و الخ در مقام پاسخ نیستم که زیاد مهم نیست خواستم بگویم به شما که من واقعن هر شب بعد از همه چرخیدن ها ، تنها می نشینم پای آرشیو اینها تا پیدا کنم آنچه را که باید ...
6- چرا بغض داره صدات ؟ چیزی نیست یک رفیق قدیمی آف لاین گذاشته ، هوایی شدم...
پ.ن : برای این پست خیلی نوشتم ...بارها و بارها ، ده فایل ِ ناتمام آرشیو شده دارم که راضی نشدم هیچ کدام را تمام کنم و اینجابگذارم ... نمیدانم چه شده ؟ نوشته ها متفاوت هستند و گاه متضاد ، یکی سطحی و دم دستی و زرد ، یکی عمیق و پیچیده و بنفش ولی از هیچ کدام راضی نیستم ، که اصلن شاید همین علت همه چیز باشد..این روزها ناراضی ام بیش از هر چیز یا هر شخص ، از خودم…