به هر جهت، قضاوت تاريخي را مردم مي کنند. به طور قطع تاريخ برآيند عقايد و لحظات عقيده سازي مردم است. زمان هايي که براي مردم عقيده ساخته مي شود در يک غربال، يک بستر آزمون قرار مي گيرند و سپس به تاريخ تبديل مي شوند. تاريخي که عقايد شخصي در آن است تاريخ نمي شود و پيشنهاد تاريخ نويس است، يعني به پيشنهاد تاريخ نويس تبديل مي شود نه خود تاريخ. نگاه کنيم به نقش روشنفکران، آگاهان و دانستگان در 20 دهه پيش تا حالا و ببينيم چقدر بوده است و هست. زماني بود که روشنفکران در همه جاي جهان حضور داشتند و راجع به همه سياست ها تصميم مي گرفتند. حرف شان خوانده مي شد. پيشنهاد سارتر زمين نمي ماند. پيشنهاد مثلاً توماس مان زمين نمي ماند. آنها هم راجع به همه چيز و همه جا حرف و سخن مي گفتند و نه فقط درباره وضع خود و کشور خودشان بلکه راجع به هر موضوع کلان يا حتي جزيي در همه جاي دنيا. اکنون اين جايگاه ديگر وجود ندارد، براي اينکه پيدايش تکنوکراتيسم، فاصله بين روشنفکر و مردم را کم کرد. تکنوکرات حالا همان جايگاه را دارد و چون تکنوکرات است اصلاً در اين مباحث فکري و عقيدتي شرکت نمي کند. تکنوکرات حضور از خود نشان نمي دهد بلکه سايه از خودش نشان مي دهد. بيشتر سياستگذاران فعلي در جهان تکنوکرات ها هستند. حالا من سوال مي کنم که ما چقدر درگير اين نکته هستيم، هم اکنون روشنفکري که قرار است در حيطه روشنفکري قرار بگيرد، تا چه حد در اين مقام از روي دست قبلي ها مي نويسد؟ به همين سينما رجوع کنيم و سينماگراني که در سمت موافق هستند اما مي خواهند به سمت مخالف بيايند و اپوزيسيون شوند، تا نويسنده جوان امروزي... که چقدر از خودش خلاقيت دارد و چقدر از روي دست گذشته ها و قديمي ها برمي دارد يا دست کم نگاه مي کند؟ چقدر نوع زندگي روشنفکر قديمي را الگو قرار مي دهد؟ ديگر روشنفکري به وجود نمي آيد که روشنفکر زمانه خودش باشد. اگر اين به وجود بيايد آن وقت مي تواند در جهان تفکر حضور داشته باشد.
:: بخشی از گفتگوی بلند مسعود کیمیایی با روزنامه مرحوم شرق
.jpg)
روزی خواهد آمد که ساده ترین مردم میهن ما
روشنفکران ابتر این کشور -این دنیا- را به استنطاق خواهند کشید
از آنها خواهند پرسید که
وقتی ملت به مانند آتش یک اجاق
کوچک و تنها
فرو می مرد
به چه کار مشغول بودند.*
*اتو رنه کاستیلو- شاعر گواتمالایی که با چریک ها در سال 1967 به قتل رسید .
پ.ن: ۱۵ روز گذشته خبری/ مقاله ای از روشنفکری شنیده /خوانده اید ؟ دبیر کل سازمان ملل چطور؟
باَيِّ ذَنب ٍقُتِلَت
غلطیده در خون خویش
بیگناه٬ محروم٬ مظلوم
...مردم ِغزه
هیچ کاری هم برنمیآید ازمن. اما میتوانم هی بزنم بر خودم که کرخت مشو، بیعار مشو، هیچ غلطی هم اگر نمیتوانی بکنی، دستِکم آزاده باش و بلرز! ابلهان و قلدران و منجیان یک گوشهی جهان به جان هم افتادهاند، ابلهان و قلدران و منجیان گوشههای دیگر هم به هواخواهی یقه میدرانند؛ ولی خونِ زیر دست و پایشان، بوی کودکان و زنان بیگناه را میدهد. البته که ایشونم درست میگه : فقط اسرائیل؟ فقط غزه؟
بعدن اضافه شده ( مرتبط):

دوستی عزیز دارم که شناختنش وقت میبرد ، عادتی دارد که برایم قابل درک هست و نیست .از روزها و ساعت ها و لحظه هایی که میگذرد ، چیزهایی نگه میدارد ، حتما برای اینکه روزی از زیر آوار ِ گرد وخاک بیرون بکشد و لذتی دوباره را حس کند ( با یادآوری خاطره ای از روزی که این شئ در آن نقشی داشته .... )
اما من متنفرم از این کار ، به این کار میگویم به تعویق انداختن زندگی . من تمام تلاشم را میکنم که همه ی لذتم را از فلان تئاتر و یا جشنواره ببرم و هیچی از آن را نگه ندارم ( نه بولتنی ، نه بلیطی ، و نه حتی کارت اختتامیه ! ) چیزی را نگه نمیدارم که روزی با خاطره اش خوش شوم . این کار را بیشتر باعث حسرت میدانم تا کسب لذت....!
خب من زیادی واقع گرا هستم و رفیقم هم کمی نوستول باز ....
حالا چه شد که یاد این ها افتادم ؟ امروز جمع شده بودیم که کاری را شروع کنیم ، هر کس هم از جایی خودش را رسانده بود که اولین قرارمان ، ناقص نباشد ... خلاصه اینکه جای شما خالی ، شبی بود - فرخنده شبی...- میانه ی بحث ، شوخی و در عین حال جدی، نیاز شد که دوستی امضا کند .او کاغذی را که پشتش یادداشتی داشت نخوانده و ندیده امضا کرد ...امضای او کاربرد و طرفدار زیاد دارد برای همین هر کس جریان ِ نوشته های ِ پشت کاغذ را به فکر خودش میگفت...سرتان را درد نیاورم ، این کاغذ را سر آخر روی میز جا گذاشتیم و رفتیم...
بر گشتم ،(مکث*) برداشتم ...(سکوت*) تا همیشه نگه خواهم داشت.
* در پی ذوق زدگی از فهم و کشف ِ مکث وسکوت های پینتر به لطف و راهنمایی محمد چرم شیر
پ.ن : حواسم هست که گفتم متنفرم و بعد خودم ... بله! این نوشته فقط در وبلاگ پارادوکس معنا دارد : )
یکی از دلایل ام برای نوشتن و مشخصن برای نام اینجا تضاد ها ، تناقض ها و پارادوکس های موجود اطرافم بود. پارادوکس در فکر ها ، رفتارها ، تصویرها و ... که اصلن به قول عزیزی همه زندگی پارادوکس است.حالا یکی از آن بخش هایی که همیشه سودایش را داشتم با این عکس شروع میکنم و قابل ذکر اینکه ممکن است در این بخش هر اتفاقی بیافتد و برایش فرم خاصی در نظر ندارم ..یعنی عکس ، داستان ، تک جمله ، یک لینک و یا هر چیز دیگر که به بخش ِ پارادوکس ِ فکرم چنگ بزند و یا قلقلک دهد را اینجا و در این بخش خواهم گذاشت .دیگر اینکه این توضیح برای شروع یک بخش خاص ، به تقلید از جناب اولد فشن نوشته شده و همچنین در مواردی که پست مربوطه نیاز به توضیح داشته باشد ، آقای شاندرمن را از اولدفشن غرض خواهم گرفت .. :)

بغیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم بیا بگو که ز عشقت چه طرف بر بستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گرچه حقیرم ببین به دولت عشق که در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امن به کنج عافیت از بهر خویش ننشستم
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحت گوی سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست که خدمتی بسزا بر نیامد از دستم
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت که مرهمش بفرستم چو خاطرش خستم
پ.ن : البته هنوز هم "جام می و خون دل هر یک ..."