
توضیح : ماجرا پیچیده تر از اینهاست ، مردم دیگر به کمتر چیزی احترام میگذارند و دیگر برای خیلی چیزها ارزش قائل نیستند . یعنی اصلن عین خیالشان نیست که قانون اجازه نداده که اینجا دور بزنند ... نمونه این کارها در شهر و مملکت کم نیست و البته علت و ریشه آنهم در هر دو طرف (مردم و حکومت) هست . نادیده انگاشتن فکر و نظر مردم از طرف حکومت نتیجه اش این میشود که حکومت باید مدام با مردم مجادله کند ، سر کوچکترین چیزها ... مثلن همین دوربرگردان! حیف ..روزی همه چیز به جای خودش بود.
پ.ن: لازم است بگویم این بهانه و شروعی ست برای بخشی جدید ؟!

وقتی همه چیز مهم است، یعنی هیچ چیز مهم نیست…..!
وقتی همه چیز اولویت دارد یعنی هیچ چیز اولویت ندارد…..!
بعضی از واژه ها در اقلیت معنا دارند، در کم بودن ، در نادر بودن……!
واین چنین است که برای امروز بسیار متاسفم، چون وقتی همه عاشق باشند، عشق بی معنا می شود.
توضیح : "دوست داشتن" از آن موضوعاتی ست که نمایش پذیر و همایشی نیست ، دست کم برای من که این طور است. اینکه مراسمی در دنیا راه انداخته اند که فلان روز جمع شویم و به هم اظهار عشق و محبت کنیم ، مثل خیلی از چیزهای دیگر این دنیا یک شو آف ِ به تمام معناست. یعنی قداست و زیبائی و تک بودنش را کاملن نادیده میگیرد. مرده شور این جهانی شدن و فلسفه بدون مرزش را ببرند که تا همه ی وجود و احساس انسان ها جلو رفته است...
:: ولنتاین باشد برای بقیه و همه ی دیگران ...، همه روزها و شبهای به جز ولنتاین دوستت دارم.
هر چه فکر میکنم و از هر طرف که ذهن را پرواز می دهم ، می بینم که هر چه بود فقط فیلم نبود ...."درباره الی" در باره زندگی بود ، درباره حقیقت بود ،درباره ی سفر – شمال – خوشی – فاجعه ، ... "درباره الی" شاید قرار بود یک فیلم سینمای باشد فراتر از حد انتظار ، اما در سالن و روی پرده نقره ای همه تصوراتمان را پاره کرد .دیوار ها و شیشه های سینمای ایران شکست. و "درباره الی" چند پله بالاتر از یک فیلم و حتی یک اثر هنری قرار گرفت .
باید ساکتان را ببندید و بدانید که قرار است همراه گروهی به شمال بروید ، هر کدام از ما یکی از همراهان این گروهیم . آقای فرهادی ما را به یکی از بهترین ، عجیب ترین ، شاد ترین و تلخ ترین سفرهای زندگی دعوت مان کرده ... به یک شمال دلچسب و البته فراموش نشدنی . فکر میکنید چرا سه تا ماشین و چرا این همه جای خالی در ماشین ها بود؟ قرار است در یک جمع شوخ و شنگ و البته آدم حسابی و کاملن شناسنامه دار با طبقه اجتماعی مشخص برویم شمال. من و شما هم درست مثل احمد و الی میهمان این جمع هستیم. ولی نه ! صبر کنید ، ما مثل احمد این جمع را خوب نمیشناسیم.بلکه ما مثل الی بدون هیچ پیش زمینه از این جمع وارد آنها میشویم و در تصمیم گیری ها شرکت میکنیم و نمیکنیم . هر چه از ما میپرسند رویمان نمی شود جواب بدهیم و همه کارها و مراجعات به خودمان را یک جور تند و سریع حل میکنیم و سر دستی از کنارشان میگذریم. درباره ویلا ، درباره غذا ، درباره هر چیزی به جز قضاوت. ما در تمام مدت که خاموش و خوشحال (یا عصبی و نگران) همراه این جمع هستیم ، درست مانند الی، مدام در ذهن خودمان قضاوت میکنیم. حرف ها را مرور میکنیم . از قبل نکته ها و حرفهایی را در ذهن جمع کرده ایم و در لحظاتی کنار هم میگذاریم که پازل دست کم برای خودمان حل شود ... اما میشود ؟
برای لذت بردن از "درباره الی" به قول عزیزی نباید هیچ اطلاعاتی از آن داشته باشیم و چه خوب که کارگردان همه جور فکری را کرده که ما چیزی ندانیم. آنها که کمتر از فیلم و عوامل و رابطه ها و ماجرا می دانند بیشتر میفهمند و بیشتر لذت میبرند و بیشتر درگیر میشوند. برای بخش اول فقط یک چیز دیگر بگویم و تمام . رفیق کنار دستی من که آدم بسیار آرام و خونسردی هم هست و زیاد هم انس و الفت خاصی با سینما ندارد و از قضای روزگار آن نیمه شب 21 بهمن ماه در سینما فرهنگ همراه ما بود، چند بار از جایش بلند ، نه مثل من به خاطر ذوق زدگی از این همه جزئیات حل شده در متن ِ فیلم. میخواست به آب بزند برای الی...
او هم مثل سپیده مثل من مثل همه ی ما یکسری سوال داشت که میخواست از الی بپرسد ....
**************
شمال...
هه ، این بود .. هی گفتی پاشو ببرمت یه شمال که تا حالا نرفتی . میخواستی دیگه پامو شمال نزارم ؟!
اون اولش خیلی خوب بوداا ، واقعن کیفور شده بودیم . داد و بیداد راه انداختیم تو جاده! توی تونل ، مثل این بچه های 10-12 ساله جیغ و سوت و دست... که چی؟ که هیچ کس آقا و خانوم رو نمیبینه ؟ که اینا بچه دوساله دارن ولی هنوز کودک درونشون بیداره !بعد رفتیم نشستیم کنار رودخونه که بین راه غذا بخوریم ، شروع کردین به متلک بار هم کردن ! هر کی هم عقب می افتاد نگه میداشت ، یه جای خوب جبران میکرد . اون پیمان عوضی رو بگو، اصلن من فک میکنم از همون جا بد شد. دیدی الی چه جوری بعدش احمد و نگاه کرد؟ولی خیلی خوب بود ، وقتی هم که رسیدیم نشد بریم جائیکه از قبل قرار بود. یعنی مجبور شدیم رفتیم یه جا که واسه همیشه ، واسه عمرم یادم میمونه.اون ویلای بزرگ کنار آب ...که در و پنجره های اونم مثل خودمون پر از حفره و سوراخ بود . همونائی که احمد داشت با پلاستیک ( چه جنسی) می پوشوند که شب تا صب سگ لرز نزنیم. ( حواسمون هم بود که اون وسط چطوری الی داشت به احمد نخ میداد : دستتون نبره ) بعدشم که خرید رفتن احمد و الی. چه شامی خوردیم. کلی خندیدم . نمکدون هم که اووووف . چه حالی داد . بعدشم اینقد پانتومیم بازی کردیم که چشامون باز نمیشد. صبح وایسادیم به والیبال ساحلی که اونم حکایتی بود واسه خودش ، اصلن بد جور داشت فاز میداد که یهو "ماجرا" شروع شد ...
عکس نوشت : عکس را خوب نگاه کنید ، به آسمان و آن رنگش ، به دریا و موج هایش ...
:: برای اصغر فرهادی و فیلمش (از بهترین های تاریخ سینمای ایران) که هرگز تکرار نخواهد شد

نقد :
مرتبط :
حاشیه - کیهان باز هم دستور صادر کرد : چرا "درباره الی" نباید اکران شود
+ مشاهدات پگاه - روزنوشت های پگاه آهنگرانی از پنجاه و نهمین جشنواره برلین
آدمهای احساساتی را بايد کشت. آنها به درد لای جرز هم نمی خورند. يا از خوشحالی در ارتفاع صد هزار پايی بال بال می زنند يا از افسردگی خودشان را شش هزار فرسنگ زير سطح زمين دفن می کنند. آدمهای احساساتی در طول سه دههء اول زندگی شان در مجموع سه دقيقه در واقعيت و روی سطح زمين هستند و بقيهء پانزده ميليون و هفتصد و شصت و هفت هزار و نهصد و نود و هفت دقيقهء آنرا در هپروت به سر می برند. آدمهای احساساتی بی هدف ترين، بی مصرف ترين و غير قابل اعتمادترين محصولات آفرينش هستند.
آدمهای احساساتی تنها کسانی هستند که معنی واقعی زندگی را می فهمند. آدمهای احساساتی هزار هزار بار عاشق می شوند و هر بار مطمئنند که اين بار با تمام دفعات قبل فرق می کند. هر روز به مدت يک تا چند ساعت احساس می کنند خوشبخت ترين آدم روی زمين هستند و آگاهی از اينکه بقيهء روز را در افسردگی مطلق به سر می برند باعث می شود تک تک لحظات شيرين زندگی را با نهايت وجود تجربه کنند و از آن لذت ببرند. آنها می توانند در يک لحظه تمام دنيا را فراموش کنند و از پيامدهای هيچ تصميمی نترسند. هيچ روزی در زندگی آدمهای احساساتی مثل روزهای ديگر نيست. هر روز هزار دليل جديد هست برای اميد و عشق به زيستن و هزارو يک درد جديد برای آرزوی مرگ و زجر کشيدن.
آدمهای احساساتی بزرگترين دروغهای تاريخ بشريت را به ثبت رسانده اند. آنها هر قولی که داده اند را هزار بار شکسته اند و هر اشتباهی را صدهزار بار تکرار کرده اند. آنها اصلا هيچ درکی از معنی هرگز و هميشه و ممنوع و درست و غلط ندارند. آدمهای احساساتی زندگی اطرافيانشان را به گند می کشند و تنها کاری که در قبال گناهان فجيعشان انجام می دهند اين است که برای مدت کوتاهی شديدتر و عميقتر افسرده می شوند.
آدمهای احساستی در هر لحظه از زمان تمام افکارخصوصی و احساسات واقعيشان را به تمامی جهانيان اعلام می کنند. آنها تنها کسانی هستند که «دوستت دارم» را با تمام وجودشان احساس می کنند و برای فرياد زدنش از هيچ کس و هيچ چيز نمی ترسند. آدمهای احساساتی واقعا همانقدر که می گويند سبک هستند، آنها واقعا روی ابرها راه می رند، درست مثل روزهايی که می خواهند بميرند، آنها وزن بدبختی را روی تک تک سلولهای پوستشان لمس می کنند. آدمهای احساساتی هرگز و هيچ وقت و به هيچ دليلی در لحظه دروغ نمی گويند و تمام حرفهای اطرافيانشان را نيز در همان لحظه از صميم قلب می پذيرند.
تکرار می کنم : آدمهای احساساتی را بايد کُشت.
آدمهای احساساتی نهايت زندگانی هستند. دلتنگستان
پیش نوشت : جشنواره فیلم فجر دوباره شروع شده و طبق معمول یادم افتاد وبلاگی هم دارم که در آن از فیلم سینما مینویسم ، پس این چند روز را تشریف بیاورید اینجا لطفن. ببینم مهمون داری بلدم؟!
براي جشنواره امسال هم کلي بهانه هاي ريز و درشت براي ادامه اين خوشبيني پرورانده ايم؛ عيار 14 پرويز شهبازي، اشکان و انگشتر متبرک شهرام مکري، درباره الي اصغر فرهادي، فيلم جديد بهرام بيضايي، اگر بخت ياري دهد تماشاي دوباره و صدباره مرد آرام و خوشه هاي خشم و خانه ناپديد مي شود و مکالمه، يکي دو تا فيلم مايک لي و به اينها اضافه کنيد جمع رفقاي قديمي، همان گنگ هاي بدجنس و بي ملاحظه با آن قهقهه هاي نابودگرشان هنگام تماشاي فيلم فيلمسازان سرشناس. مي بينيد، ما خوشبين هستيم. تا آخر هم خوشبين مي مانيم. اين قانون اين ستون است. يک ضرب المثل حکيمانه بوسنيايي مي گويد؛ آدم بدبين هميشه فکر مي کند در بدترين حالت ممکن قرار دارد، اما آدم خوشبين مي داند که نه، از اين بدتر هم ممکن است، "بخشی از یادداشت آرش خوشخو"
عکس نوشت : یکی از بهترین لحظه های زندگی این است که منتظر باشی ... البته مهم است که امیدوار باشی به آمدنش و خوب بودنش . حالا حکایت ما و صف جشنواره هم همین هست ، هر روز منتظر می ایستیم تا فیلمی را که بنا به شرایطی انتخاب کردیم ، ببینیم ... همه هم امیدواریم که بلیط برسد و انتظارمان جواب بدهد ، البته اینکه ارزشش را دارد یا نه را موکول میکنیم به بعد از دیدن فیلم ...بعد از فیلم و بعد از براورده شدن انتظار. می سنجیم و می فهمیم کجا اشتباه رفته ایم و کجا درست!
هر تولد یعنی لحظه ای غفلت ِ بعضن عمدی در قبل... پس تولد دو سالگی "اتاق پسر" را با شما مهربانان ِ همراه ، به جشن می نشینم با این دانسته ی مهم که حتمن غفلتی در شروع و تولدش وجود داشته ... غفلتی شاید در این حد که خورشیدش گچی و روی دیوار است ، نه آتشین و بالای دیوار !
مادر در لحظه تولد بخشی از وجود خود را با رغبت واگذار می کند، فقط برای اينکه در ادامه زندگی انگيزه ای برای نگرانی، دلهره، عذاب و سرگرمی داشته باشد. من هم در شروع این وبلاگ بخشی از خودم، علائق و سلایقم را اینجا گذاشتم تا انگیزه ای باشند برای نگرانی ، دلهره ، عذاب ، عذاب و باز هم عذاب!
پ.ن - اعتراف - : همیشه از تولد بدم می امده.. از آن مراسم ِ مزخرف ، از تبریک ها ... .ولی مثل اینکه دوسالگی پسرم هستااااا هه (دو نقطه ذوق)
پیش نوشت : اصلن نمیدانم کجایم ، از خودم بی خبرم .یاد آن روزها بخیر که لا اقل لنگ در هوا بودیم...!
اگر به من بگویند و بخواهند که از بیادمانی های عمرم بنویسم ، بدون شک همه رنگ ها ، بوها ، غذاها و آهنگ ها و صداها و تصویر ها و همه دیگر ... همه چیز را کنار میگذارم و شروع میکنم طوماری راجع به ونک مینویسم ... باید اسم ونک را عوض کنند ، باید برای نسل من و مایی که ونک خیلی از آغاز ها و پایان هایمان را شکل میدهد دوباره نامگذاری کنند ، باید بگذارند :
مرکز خرید خاطره
هر گوشه از آن میدان ، و اصلن وجب به وجبش به کسی ، گروهی تعلق دارد .به سمت ایستگاه تاکسی ها و اتوبوس ها که میروی کنار آن کیوسک متعلق است به آن جوانی که سنتور میزند.صبح های خیلی زود چهارشنبه و پنج شنبه اش به این گروه عزیز و محترم ایرانگردی متعلق است که مبدا شان برای هر جای ایران ، ونک روبروی چرم مشهد هست . داروخونه قانون هم که زبانزد است ، انگار از اول آنکه بنایش کرده به نیت دیگری ساخته و تابلویی هست بزرگ و گم نشدنی برای دیدارهای اول که همدیگر را نمیشناسند ؛ که همدیگر را ندیده اند ... چند صد متری بالاتر از میدان هم که دیگر داستان ها دارد برای خودش ... اول میرداماد – اسکان و کافه ها و الخ...

تقاطع میرداماد ـ ولی عصر
کنار شیر آتشنشانی
زود رسیدم
سر قرار .... ( ادامه )
حالا این شعر از سارای پاگرد و این عکس ضمیمه اش از آرش کسوف ، من ِ تنبل بی حس و حال را بالاخره وادار کرد که شروع کنم ... همه ی ونک نویسی هایم را جمع کنم ، همه خاطره هایی که وجه اشتراک شان ونک هست را بریزم کف اتاق ِ ذهنم و یکی یکی بردارم بنویسم شان تا هم جدیدترین بخش اتاق پسر باشند و هم باشند تا یادم بماند ...
توضیح : نوشته ها با نام "مرکز خرید خاطره" منتشر خواهند شد.
قيصر:
من فقط دو تا گير كوچيك دارم. يكي اين كه به ننه مشدي قول دادم ببرمش زيارت، يكيام اينكه يه جوري مهرمو از دل اعظم بيارم بيرون. همين و همين...!
[قيصر- مسعود كيميایی]
پیش نوشت : این نوشته با یک پیش فرض مهم نگارش شده است ، و آن اینکه قصد توهین به هیچ شخصی ، هیچ قشر و سنی ندارم .ضمنن من ِ ناراحت این پست ، همان من ِ جو گیر پست قبل هستم !
دریغا ، دریغا که آگه نبودم!
اصلن از همان اول هم شک داشتم ... فکر میکردم مگر میشود اینجا ؟! کسی پیدا شده خلاف جهت میرود؟کسی دارد حرف حساب میزند . کسی حفره های وجودش پر هست؟ بی اعتنا به شهرت و محبوبیت و جایزه و تشویق و تنبیه دارد کارش را انجام میدهد ؟ به جای آنکه دیگری را نشان دهد و بگوید کارش خراب هست ، انگشت اشاره را به طرف خودش گرفته و مشکلات خودش و قشر و صنف خودش را می بیند ... هیهات ... (چقدر از ما دور است...؟!)
هر کسی را بهر کاری ساختند ...
گیتاریست مان از گروه موسیقی اش جدا میشود و بازیگر - سوپر استار- میشود ، بازیگرمان خواننده و فوتبالیست میشود ، فوتبالیست مان خواننده میشود ، بازیگر مان عکاس و روزنامه نگار میشود ...هیچ کس حاضر نیست سر جای خودشش بایستد و کار خودش را بکند ... همه سر مان در یک کار است ، پایمان در یک کار بی ربط به قبلی و بقیه وجودمان هم در یک کار دیگر! هیچ کس قائل به این نیست که کار ِ مربوط به خودش را به نحو احسن انجام دهد .همه فکر میکنند که خودشان باید وارد شوند و خودشان باید دست به کار شوند وگرنه ..... بازیگر هایمان هر کدام یک دوربین "نیکون" انداختند گردنشان و از این ور به آن ور که چی ؟ ما هم عکس میگیریم! سوپراستار سینمایمان با سابقه میل زدن و پشت بازو! در باشگاه اکسیژن ، لباس مربیگری پوشیده و روی نیمکت مینشیند.همه هم نیت خیر دارند و در انتهای وجود ، رشد وشکوفایی و بالندگی را خواستارند !! وقتی هیچ کدام از ما به دیگری و کارش اعتماد نمی کنیم همین شلم شوربایی میشود که هست.. یکی نیست بگوید مرد حسابی ، آدم ، بزرگ ، مگه خودت نبودی میگفتی باید برای سینما و بازیگری وقت گذاشت؟ مگه خودت نمیگفتی بازیگرای ما کم سواد هستن باید زیاد بخونن و زیاد ببینن ؟ با این جنگولک بازی ها میشه ؟با خوانندگی توی یک کنسرت و جذب تماشاچی ؟ با برگزاری نمایشگاه عکسی که اکثر بازدید کننده هاش اومدن ازت امضا بگیرن و و پُر ِ پُر 18 سالشان هست ؟! با طرفدار جمع کردن ، اونم از این نوعش! سینما پیشرفت میکنه ؟ ببینم مگه شماها بازاریاب هستین ؟هر جا میخوان که مردم جمع بشن ، شما رو صدا میکنن ... به نظرت این جوری خوبه ؟ چه خبر آقای بهداد ؟!
حرمت امامزاده رو متولی ش باید نگه داره ...
اونی که من میشناختم ، اهل نمایش دادن نبود ، اونقد که بخواند نمایشگاه برگزار کنه !همیشه خودش بود ... اگه عصبی و ناراحت بود ، بود و اگه هم خوشحال بود ، بود ...اما حالا چی؟ هر شب سخت ترین بازیگری زندگیش رو انجام میده : لبخند میزنه ، خوش آمد میگه!! و امضا میکنه ... ؟! اونی که من میشناختم اگه میدید وضع نمایشگاهش اینه ... کنسل میکرد یه دست خط هم می نوشت میگذاشت اونجا به این معنی :
ببخشید ، اشتباه گرفتم ... :: ببخشید ، شما هم اشتباه گرفتید !
حاشیه (گوشه هایی از گفته ها و شنیده های نمایشگاه) : به دافی شاپ بهداد خوش آمدید ... / خانوم اینجا مردونه اش کدوم وره ؟ / اردوی یک روزه نمایشگاه عکس حامد جون توسط دبیرستان های دخترانه سطح تهران برگزار میشود / مهد کودک بهداد با کادری مجرد و عکس هایی آویزان !!
* عزیزی همیشه میگفت به آنها که خیلی دوستشان داری بیش از اندازه نزدیک نشو مخصوصن اگر آدم های معروفی هستند ... هیچ امری را نباید با طرفداران یا پیروان یا رهروانش شناخت .. تو یک گوهر هم که باشی یک لحظه خلق و بازی و هنرت را با دقیقه ها و ساعت ها عوض نمیکنم .. چون هنر برتر ...
پیش نوشت :این نوشته در مورد علاقه ام به یک اعجوبه هست که این روزها چهره آبی اش پیدا نیست ... کسی که همینطور یلخی نیامده که حاضری بخورد و برود ... آمده تا بماند.

ستاره نبود ، بازیگر ....
ستاره میشود .....

ستاره هست ....
شاید مرتبط :