تبليغاتX
...اتاق پسر
      به پرستو، به گل، به سبزه  درود / عکس هم که مشخص هست از جناب آرش خان عاشوری نیا

ای روشنی بخش قلب و دیده ، ای تدبیر کننده روز و شب ، ای دگرگون کننده حال...

حال ما را به بهترین حال تغییر ده

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 3:4 توسط محمد |

عید آمد و ما خانه‌ی خود را نتکاندیم من دانم و غمگین دل‌ات، ای خسته کبوتر / سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
گردی نستردیم و غباری نفشاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بی‌دلی او را ز در خانه براندیم

من دانم و غمگین دل‌ات، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم
ماننده‌ی افسون‌زدگان، ره به حقیقت
بستیم، و جز افسانه‌ی بیهوده نخواندیم
از نُه خَم ِ گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خَم ِ یک زاویه ماندیم
...

طوفان بتکانَد مگر  « امید » که صد بار
عید آمد و ما خانه‌ی خود را نتکاندیم

                                 مهدی اخوان ثالث - اسفند ۱۳۴۳

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 23:50 توسط محمد |

بخشی از عمر ما در اديسه ابدي :

         چشمهایش ...

"مجنون هایی هستند که آنقدر مجنونند که هیچ چیز نمی تواند تب زیبای عشق را از چشمشان برباید . خداوند مورد رحمتشان قرار دهد . به خاطر وجود آنهاست که زمین گرد است و خورشید هر روز طلوع می کند ، طلوع می کند ، طلوع می کند . "

                                                        کریستسن بوبن - "همه گرفتارند" - نشر ماه ریز             

:: پیدای نا پیدا شدم ...در عشق او چون او شدم ... بی سو شدم... بی او شدم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 1:11 توسط محمد

" بر همه چيزی کتابت بُوَد، مگر بر آب و اگر گذر کنی بر دريا، از خون ِ خويش بر آب کتابت کن تا آن کز پی تو درآيد؛ داند که عاشقان و مستان و سوختگان رفته‌اند. "

شیخ این‌را گفت و رفت دنبال خوابش. خوابش می‌آمد پیرمرد. آسمان را کشید رویش، کوه‌ها شدند بالش نرمش و تمام دریاها رویایش. بعد توی خوابش طوفان آرامی از یک رویای نابهنگام... پیرمرد خوابش می‌آمد. ولی راهش نمی‌دادند. خوابش نمی‌دادند...

بی آن‌که دیده بیند
در باغ احساس می‌توان کرد
در طرح پیچ‌پیچ مخالف‌سرای باد
یأس موقرانه‌ی برگی که بی‌شتاب
بر خاک می‌نشیند
بر شیشه‌های پنجره آشوب شبنم است
ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری
با آفتاب و آتش
دیگر گرمی و نور نیست
تا هیمه‌خاک سرد بکاوی
در رؤیای اخگری
این فصل دیگری است
که سرمای‌ش از درون
درک صریح زیبایی را پیچیده می‌کند
یادش به خیر پاییز
با آن طوفان رنگ و رنگ
که برپا در دیده می کند
هم برقرار منقل ارزیز آفتاب
خاموش نیست کوره چو دی‌سال
خاموش خود منم
مطلب از این قرار است
چیزی فسرده است و نمی‌سوزد امسال
در سینه در تنم...

                             شیخ ابوالحسن خَرقانی
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 23:43 توسط محمد |

         عکس از عیسی صحابه / lastframes.com
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:40 توسط محمد

پیش نوشت : حالم خوب شد ...

              نه تو رو خدا چشماشو نگا کن! ... :-)

فکر کردی به این سادگی هاست که مثلن بگویی ، عاشق «وروجک» هستی و تمام ؟ کیف اش به این هست که آن موقع خودم را بزنم به نشنیدن و نفهمی بعد بروم دنبال اینکه dvd "وروجک و آقای نجار" پیدا کنم که در این بی حوصله گی مدام ، در روزها و شبهای دلگیر ِ نیامده بنشینی ، به سرزمین آرزوها بروی و فکر کنی که کاش واقعن یک وروجک باشی ، من هم آقای نجارَت باشم ( شاید هم برعکس ؟! ) 

-----------

عقلم آن‌قدر رسيده بود كه فيلم‌هاي انيميشن ساختن، كار سختي است. فقط كارتون نمي‌ديدم، انگار داشتم نقاشي مي‌‌ديدم. تو كف اين بودم كه چطور رختخواب «وروجك» توي آن تخت كوچك كه واقعي است تكان مي‌‌خورد و وروجك كارتوني مي‌رود زيرش. يا آن تاب (كه يك كشكول واقعي بود) دقيقا جوري تكان مي‌خورد كه انگار واقعا وروجك تويش است. ديگر شير خوردنش را كه اصلا سر در نمي‌آوردم. ليوان واقعي، شير واقعي خم مي‌شد و وروجك هورت مي‌كشيد و از شير واقعي كم مي‌شد. خلاصه خيلي تو نخ اين چيزها بودم. باز شدن در، تكان خوردن روميزي، وقتي وروجك رويش سر مي‌‌‌خورد؛

 عاشق نجار هم بودم، يك چيزي تو مايه‌هاي «ناوارو» بود؛ مهربان و در عين حال سخت و گاهي بي‌حوصله . از دست  كارهاي پرت و پلا و بي‌ملاحظه‌گي‌هاي «وروجك» (كه اصلا عقلش قد نمي‌داد كه چقدر وجودش بين آد‌م‌ واقعي‌‌ها، عجيب غريب است) كلافه و از هپلي بودن و تنبلي‌هاي «وروجك» كفري مي‌شد. وروجك هم با كارهايش يك‌جورهايي آنارشي را كه تو وجود همه‌مان تو بچگي بود، زنده مي‌كرد. از حمام بدش مي‌آمد، شلخته بود وقتي هم بنا مي‌‌كرد به گريه كردن و آن اشك‌هاي قلمبه‌اش از چشم‌‌هايش مي‌ريخت بيرون، ديگر ول نمي‌‌كرد. ولي نامرد چي بود كه يك وقت‌هايي با سوتي‌‌هايش حتي كفر ما را هم درمي‌آورد. يادم است هر بار خرابكاري مي‌كرد و دقيقا تو همان لحظه‌اي كه بايد يك گوشه مي‌تمرگيد، ويرش مي‌گرفت آقاي نجار فلك‌زده را تو دردسر بيندازد و من يكي كه واقعا شاكي مي‌شدم. البته آن‌قدر موذي بود كه بلافاصله مي‌توانست دل آدم را با آن صداي مظلوم و قيافة حق به جانب و معصومش بسوزاند.   

-----------

حالا های لایت میکنم  : "اصلا عقلش قد نمي‌داد كه چقدر وجودش بين آد‌م‌ واقعي‌‌ها، عجيب غريب است"

پ.ن : میگه : خب یعنی چی که برداشتی سه پست آخرو اینطوری تیتر کردی ؟ منظورت از این "یک ها" چیه ؟ صدام در نمیاد از فکرم رد میشه که : یعنی دوباره امیدوار شدم ... حتی به این وبلاگ!

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 23:18 توسط محمد |

                           دنبال من نیا... دنبال من نگرد. قصه تمام شد

کسی نیست
میان درختان
و من
نمی‌دانم کجا رفته‌ام


• اکتاویو پاز، برگردان سعید سعید‌پور

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 2:15 توسط محمد |

1- برج آفتاب و ماشینی که هنوز نفروختیش

روزی که می خواستیم کارمان را شروع کنیم، زنگ زدم به بچه ها و  قرار شد بریم کافه هنر ، اما خب این دفعه انگار قرار بود مثل همیشه نباشد ، دو سه نفری مخالفت کردند و یکی آفتاب را پیشنهاد کرد ...  از عصرش دل توی دلت نبود ...مدام پریشان و نگران حرف میزدی ، متقاطع و یک فکر و یک تک جمله در ذهنت میچرخید ، ولی از  من نمی پرسیدی ، از هیچ کس نمی پرسیدی ... ؟ حالا و این روزها کارمان که به هیچ کجا رسیده است و نزدیکی های پایانش هست! ولی از آن روز آن شب دو چیز خوب یادم مانده ،

اول - لحظه ای که توی یکی از کوچه های الهیه نشستم در ماشین  ( آه که ما چقدر با این ماشینت خاطره داریم )  رو کردی به من و گفتی : " میاد ؟ " مثل همیشه که اینجور وقتها  کرمم میگیرد و اذیتم می آید ، گفتم نه . بعد همینطور داشتیم مسیر رفته را در آفتابی که داشت غروب میکرد بر میگشتیم که گفتم :راضیش کردم ، میاد . بعد اینجا همان اشتباه ِتاریخی را کردی، از من تشکر کردی ،خیلی هم ..

 منبر اول: به عزتم قسم که هر کس به جز من ، به چیزی یا کسی امید بست ، امیدش را نا امید میکنم...

دوم – نشسته ایم همه هستند حتی اویی که آخر آمد هم رسیده بود ...بحث رسیده به جایی مهم از کار که همه تاکید دارند که باید خوب در بیاید ... رو میکند به تو که : خودت چرا نه ؟ همه نگاه میکنیم ، از 7 نفری که آنجا بودیم ، یکی که تو بودی ، سه نفر میدانستیم تو به چه فکر میکنی ( هر کدام با مقدار شناخت و اطلاعاتی که داشتیم ، شروع به کاویدن ِ تو و لحظه کردیم ) و سه نفر مانده بودند چرا جواب نمیدهی ... این همان لحظه ای بود که میخواستم. کار من تمام شد. به خودم گفتم حتی اگر دیگر ادامه پیدا نکند هم ، آنچه را که میخواستم گرفتم. بعد اینجا همان اشتباه ِ تاریخی را کردم

منبر دوم: آرزوهایتان را بنویسید که چه از خدا خواستید ، شما فراموش میکنید ولی خدا ، هرگز..    

 پ.ن: این اولین ونک نویسی من نیست ولی جزو بهترینشان هست .. قبلن توضیح داده بودم.

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 1:46 توسط محمد |

از همین می‌ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می‌کنی، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می‌گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی‌مونه. می‌فهمی چی می‌خوام بگم؟.... اونهایی رو که می‌گذارن و می‌رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می‌گذارم می‌رم.این‌جوری خاطر جمع‌تره

                                                                        {خداحافظ گاری کوپر، رومن گاری}

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 3:28 توسط محمد