یکی از سوال هایمان این شده است ، واقعن چطور سه میلیارد فروخت ؟ تعارف که نداریم ، مردم نه تنها حافظه تاریخی شان کار نمیکند ، بلکه ترجیح میدهند چنین حافظه ای نداشته باشند و در حالیکه احساس میکنند همه چیز بر علیه آنهاست ، یکی که باعث خنده شان میشود را بپذیرند ، هر چیز و هر کس باشد... خواه هزار چهره ِمدیری باشد ، خواه اخراجی ِ ده نمکی !
ضمن اینکه پرداخت و قصه و تیکه های خاصی در فیلم نیست که من و شما تا حالا جوک اش را نشنیده باشیم ، فقط چیزهایی هست که برای همه سینماگران ممنوع هست و بیان و تصویر کردنش به چنین خودی هایی سپرده شده وگرنه اگر ابراهیم نبوی و یا پیمان قاسمخانی با همین مقدار از تابو شکنی فیلم نامه می نوشتند و یک کارگردان کاربلد آن را می ساخت ، مردم دیگر خانه نمی آمدند و آن وقت بود که می فهمیدیم رکورد یعنی چه ؟
این فروش بالا حتی باعث اختلاف دو خبرگزاری مهر و فارس هم شده ، اگر دنبال علت اش هستید به نظرم در این سه نوشته خوب بیان شده :
صراحی : فیلم اخراجی ها رکورد می شکند و هر روز در مذمت آن چه نقدها که نمی خوانیم ولی حقیقت آن است که توده مردم واقعا از طنز رو و عیان این فیلم لذت می برند اگرچه که سعی می کنند به روی خودشان نیاورند و اخم هایشان را در هم بگیرند و آن را فیلمی نازل بخوانند . حقیقت آن است که این فیلم عین خود مردم است ، عین خود کارگردانش ، ریاکار و شدیدا شعارزده و اینجاست که ناخودآگاه به یاد آن جمله داستایوفسکی می افتم که اگر حق بی شرافت بودن بر مردم عرضه گردد ، می توان اطمینان داشت که آن را بر سر دست خواهند برد !
آرش خوشخو : بهت انگيزترين؛ اخراجي ها2 رکوردهاي فروش را جابه جا مي کند. به خودمان مي گوييم لجبازي فايده ندارد. فيلم ده نمکي براي مردم اين دوره جذاب است. آنقدر که حاضرند سه تا پنج صبح به ديدن اين فيلم بروند. لابد همان چيزي را در فيلم مي بينند که مي خواهند.به جاي به رخ کشيدن گذشته غيرقابل دفاع کارگردان (در دهه 70) بايد به هوش او تبريک گفت. کشيدن بحث کيفيت و نقد فيلم، فايده يي ندارد. اخراجي ها2 يک پديده اجتماعي است. فرزند زمان خويشتن .
تلخ مثل عسل : تلخی ماجرای اخراجی ها می دانی کجاست؟آنجایی که می فهمی در اقلیتی،در اقلیتید.که برای اکثر این مردم اصلن سوابق مسعود ده نمکی مهم نیست.که سطح سلیقه جامعه برای دیدن یک فیلم در حد همین اخراجی هاست.که این ملت تکه تکه شده،که فاصله افتاده بین آن کسی که می رود اخراجی ها را می بیند و بخاطرش صف میایستد و تو و امثال تو که حاضر نیستید از جلوی سینما هم رد شوید . حداقل درسی که ما می توانیم از اخراجی ها بگیریم این است که خودمان را مصداق ملت ایران فرض نکنیم.ما بخشی از این ملتیم و بدک نیست بعضی وقت ها یادمان بماند به اندازه کوپن مان مدعی باشیم.
اینها برای من فقط یک لینک نبودند و نیستند ، حیفم آمد فقط در حد یک لینک در این پیوند های روزانه بمانند و کسی نبیندشان ، پس با هم شریک شویم در لذت خواندن شان : ( بخشی از آنها که برایم مهم بودند و فکر کردم که تحریک برانگیز هم هستند را آورده ام ، اما لطفن کاملش را در وبلاگ اصلی بخوانید )
1- مطمئنی ؟! - یوریک کریم مسیحی
نسبینگرها براین «عقیده»اند كه «هرچیز»ی نسبی است، تنها چیزی كه نسبی نیست این است كه «همهچیز» نسبی است. نسبینگرها –بناچار- به یك «مطلق» تن میدهند و این همان مطلق بودنِ «مطلق نبودنِ چیزها»ست و این ایمان است به بیایمانی. نسبینگری در سنجش ِ كیفیت و چگونگی چیزهاست و هرگاه نسبینگر باشیم دیگر مطلقنگر نیستیم و هرگاه نسبینگر باشیم منطقاً باید به «هر چیزی» بیتعصب و بیایمان باشیم و مطلقنگر بودن مؤمن بودن است به چیزها و این چیزها در قلمرو دین است و سیاست است (چپ و راست و میانه و غیره) و تعریفها، در هنرها و بیانها و انگارهها و حقانیتها.
2- لیچارهایی که مادرمان به ما آموخت... - سروش روحبخش
ما درستبشو نیستیم. مایی که دوم خرداد سید، سید میکردیم، 8 سال بعد تف و لعنتش کردیم که ترسوست و “کاری” نکرده… 4 سال بعدش که به شکر خوردن افتادیم و یادمان آمد چه “ کارها” کرده دوباره جمع شدیم که جان ما دوباره برگرد… حالا که تشخیص میدهد بهتر است نیاید، باز مشت به دیوار میکوبیم و بدوبیراه نثارش میکنیم. ما چه مرگمان است؟ خاتمی عوض نشده .چیزی را زیر پا نگذاشته. او به رفرم اعتقاد داشت. به مصلحت کشور هم. نسبت به شرایط و بستر کار کردن هم مشکوک بود. هنوز هم همینطور است.
3- جوانی نه به سن است - کیوان ۳۵ درجه
جوانی هر کس یکسری فرازهایی دارد که بعدها، سالها بعد، معیار جوانی کردنش محدود میشود به همان چند فراز. یعنی تا وقتی که بخواهد هیجان زدهی جوانیاش بشود باز، اگر آدم خوش حافظهای باشد، ناچار است که به آن چند فراز فکر کند و یا اگر مثل من بخشی از حافظهاش به کل تعطیل باشد، اصلن چیزی جز همانها یادش نخواهد آمد. اما بی شک جوانی من، مدل جوانی کردن من یکی اینطور نیست، فرازهایش، فرازهای آنچنانیاش آنچنان شفاف و پررنگند که بهتر از جدول ضرب سوم ابتدایی از برمشان.
4- برای تو که یاغی هستی - حمیدرضا علاقه بند
فوتبال یعنی فینال 99 چمپیون لیگ بین بایرن مونیخ و منچستر یونایتد. فوتبال یعنی همان محوطه 18 قدمی که 22 بازیکن را در خودش جای داده بود. فوتبال یعنی امید در لحظههای نا امیدی. فوتبال یعنی غیرممکن. فوتبال یعنی جنون. یعنی دیوانگی. یعنی رها شدن از هر چی قید و بند است. فوتبال یعنی وقتی زیدان با سر رفت تو شکم ماتراتزی، فوتبال یعنی ضد فعل، مفعول و قافیه. فوتبال یعنی یقه بالا زده اریک کانتونا . فوتبال یعنی تب. فوتبال یعنی آتش زدن آن همه اسکانس توسط پرسپولیسیها وقتی هاشمینسب پیراهن استقلال پوشید. یعنی درد از باخت تیم محبوبت.

کتاب The Ayatollah Begs to differ: The Paradox Of Modern Iran با این مقدمه شروع میشود:
" یکی بود یکی نبود." این روشی است که ایرانیها قصه را شروع میکنند. سالهاست که هر کسی خواسته به صورت روایی و شفاهی داستانی را شروع کند، با این جمله آغاز کرده. " یکی بود؛ یکی نبود"؛ یعنی درحالی که روزی روزگاری یکی بود، از طرف دیگه، کسی نبود. ماجرا اینطور ادامه دارد که " غیر از خدا هیچکس نبود." شاید این برداشت باشد از جمله عربی" لااله الا الله"؛ خدایی نیست غیر از خدای یکتا. آشنا کردن یک ذهن جوان یا کودکانه با تضادهای زندگی از همین تناقض شکل میگیرد که اغلب داستانهای فولکلوریک یا محلی ایرانی با همین اصطلاحات شروعاش میکنند.
"بخشی از نوشته آزاده عصاران بر کتاب"
توضیح : کتاب ِ "تضادهای ایران ِ مدرن" نوشته هومان مجد روزنامه نگار ایرانی الاصل که در آمریکا مورد استقبال قرار گرفته ، تنها بخشی از پارادوکس های موجود در زندگی ما ایرانی هاست که از دید یک ایرانی ِ ساکن امریکا نوشته شده و پراکنده هایی از سفرها و خاطرات آقای مجد هست ، و در واقع تا به حال کاملترین مجموعه از پارادوکس های زندگی ما ایرانیان است ؛ همان چیزی که دغدغه من در شروع این وبلاگ بوده و هنوز هم هست.

یک روز پیش یکی با یک آی دی جالب، آف لاین گذاشته سلام ... دو روز پیش یکی برایم تبریک نوروز گذاشته و یک مسیج هم ضمیمه اش هست که نمیدانم چه کارش کنم ، سه روز پیش هم یکی همین جا کامنت خصوصی گذاشته که یادت هست فلان و بهمان ... این همه ناشناس یکهو ؟!
به ! دست مریزاد ، عجب هجوم ِ هماهنگی ...
...
باید تصمیم گرفت: یا با کسی زندگی کنیم یا او را بخواهیم. نمیتوانیم کسی را بخواهیم که داریم، با طبعیت جور در نمیآید. حالا دستتان میآید که چرا این همه ازدواجهای زیبا، با هر ناشناسی که از راه میرسد ممکن است دو پاره شوند. شما حتی اگر با زیباترین دختر ممکن هم ازدواج کرده باشید همیشه یک ناشناس از راه میرسد که بدون در زدن وارد زندگی شما میشود...آلیس هم البته هر کسی نبود، او یک پلوور چسبان سیاه پوشیده بود...
بهترین خاطرات من با آن برمیگردد به پیش از ازدواجمان. ازدواج یک جنایتکار است، چون راز را میکشد. شما یک موجود فوقالعاده میبینید، باهاش ازدواج میکنید و ناگهان، آن موجود فوقالعاده تبخیر میشود: زن ِ شما شده است. زن ِ شما. چه توهینی، و چه افتای برای او. در حالیکه کسی که ما باید دنبالاش بگردیم، زنی است که هیچگاه مال ما نخواهد شد. (در مورد آلیس به نظرم این توصیه را کار گرفته بودم)
همهی مشکل عشق به نظر من اینجاست: ما برای خوشبخت بودن احتیاج به احساس امنیت داریم و برای عاشق بودن محتاج نا امنی هستیم. خوشبختی از اطمینان میآید، در حالیکه عشق به سمت شک و نگرانی میکشاندمان. یعنی، خلاصه بگویم، ازدواج برای این آمده که ما را خوشبخت کند نه برای اینکه عاشق بمانیم. عاشق شدن راه یافتن خوشبختی نیست.
...
نتیجه اینکه اگر زن ِ شما کم کم دارد تبدیل میشود به یک دوست، وقتاش شده که از یک دوست بخواهید که بشود زن ِ شما." *
*عشق سه سال طول میکشد، فردریک بِگبِده، 1997، گالیمار، پاریس.
{ به لطف و ترجمه سرکار خانم سارای کتاب ها }


* عکس ها از منصوره معتمدی