تبليغاتX
...اتاق پسر

اول شما را نادیده میگیرند ، بعد به شما میخندند، پس از آن با شما مبارزه میکنند....                          آنگاه شما پیروز خواهید شد   " گاندی"    

           Photo by Golrokh Nafisi / از بهترین عکس های زندگی ام و یگانه تصویرهای تهران *عکس نوشت

آقای میرحسن موسوی ،

سلام

دل تان خون و فکرتان حسابی مشغول و مشوش هست .. میدانم .

کدام ما این روزها دل ِ خوش داریم و سری سبک ؟

حالا میفهمم این بیست سال چرا سکوت کرده بودی مرد... حالا میفهمم. مزاحم اوقات  نشدم تا از سختی ها و مرارت ها و سکوت این چند وقت بگویم ، بیانیه پنجم  را خواندم و به قول خودتان "آمده ام تا"  از یک برد مسلم برای شما بگویم . ما از همان روزهایی برنده بودیم که زن و مرد  پیر و جوان ، و حتی کودکان با نشان های سبزشان  می سرودند : به سلامت ِ ایران ِ جوان ...

  • وقتی بردیم که امیرحسین نوشت : رسیدم جلوی جام جم ، بچه ها آب می انداختند برای گارد مستقر در صداو سیما
  • وقتی بردیم که مسیح نوشت : ما خجالت میکشیم آنچه او بهمان نسبت داد را بر زبان بیاوریم ، و به خودش بگوئیم !
  • وقتی بردیم که دوستی نوشت : ما در کنار بسیاری که به تو رای دادند زندگی میکنیم در صلح و صفا و به ایشان احترام میگذاریم و حواسمان هست که توی چشم آنها ذل نزنیم!
  • وقتی بردیم که آدمهای هرگز رای نداده را همراه موج عقلانیت و مظلومیت سبز دیدیم.
  • وقتی بردیم که آبمیوه فروشی های ونک و ولیعصر و روبروی پارک ملت ، باکس های آب معدنی و آبمیوه را میگذاشتند بین مردم تظاهرات کننده ،
  • وقتی بردیم که با هر نشان سبزی که به دستی بود ، یک لبخند بر لب و یک "وی" روی دست مینشست.
  • وقتی بردیم که به احترام آن جمع ، راهپیمایی و تظاهرات مان را نه در ولیعصر بلکه با فاصله از ایشان از ونک تا تجریش برگزار کردیم.
  • وقتی بردیم که مجبورشان کردیم یک هفته تا شعاع چند کیلومتری وزارت کشور را منطقه ویژه امنیتی اعلام کنند
  • وقتی بردیم که مردم بدون هیچ هراسی برای اعلام خواسته هایشان همراه شدند
  • وقتی بردیم که سارا از بهار خونین نوشت.
  • وقتی بردیم که مردم ، آن جوان ِ یگان ویژه را در بر می گیرند تا آسیبی به او نرسد ، به او آب میدهند و لباس هایش را در می آورند ...
  • وقتی بردیم که تلویزیون ِ خودشان،  شیردختری را نشان داد که یک بسیجی را در میان دستانش گرفته بود تا کسی  به او آسیب نزند.
  • وقتی بردیم که نشان دادیم از حق مان نمیگذریم ...در هیچ صورتی
  • وقتی بردیم که شما گفتید برای تغییر همین روحیه شان و جلوگیری از رواج دروغ آمدید.

دست مریزاد ، عجب فرهنگی راه انداختی بین ما ، فرهنگ دوست داشتن بدون هیچ آشنایی و شناخت. بارها از دوستانم شنیدم که چه لذتی میبرند در این همایش های سکوت. در کنار هم دوش به دوش ایستاده اند و لذت بردند ، لذت ناب. چه چیز یا چه کسی میتوانست ما را اینقدر به یکدیگر امیدوار کند؟ چه چیز میتوانست چهره واقعی "این ها" را همینقدر صاف و روشن نمایان کند ؟

بیا و مردانگی کن و یک بار دیگر بهت و اشک ِ هم زمان بر چشم هایشان بیاور .  این بازی ها را به خودشان بسپار و واگذارشان کن به هم اویی که هر شب ساعت ده صدایش میکنیم. آدم به خواب رفته را به یک صدا میتوان بیدار کرد اما کسی که خودش را به خواب زده با هزار همایش و تظاهرات نمیتوان.

 میرحسین عزیز ما برنده شدیم ، نه پایان مبارزه ، که پایان حضور در خیابانها را اعلام کن. برای پاسداشت کرامت انسان و برای اینکه بازهم شرافت و نجابت انسان را به ایشان نشان بدهی و برای جلوگیری از قتل و کشتار جمعی که متاسفانه از آن ابایی ندارند ! نه بخاطر این روزهای حکومت نظامی و درخواست آرامش از سوی آنها  و این حرف های ِ ننه من غریبم ، که البته این ها هم خود دلیلی ست بر پیروزی ما ؛ پایان هفت روز تاریخی را اعلام کن  برای اینکه این روزها باقی بماند و ته نشین شود. و بشود سرمایه روزگاران

من هم پایه ام تمام این چهار سال را هر روز یکی از میدان های این شهر قرار بگذاریم ، اما شما به ما گفتی برای عقلانیت آمده ام  پس به جای صرف نیرو در مقابل این ها ، کاری دیگر میکنم. چهار سال ِ تمام مچ بند  ِ سبزم را باز نخواهم کرد تا این هفته ی مقدس هر لحظه به چشم شان بیاید. و بدانند که هر لحظه اراده کنیم باز در میدانی جمع خواهیم شد و باز اشک "کسانی" را در خواهیم آورد...

 یادمان باشد که بهمن 57 پایان ِ  خرداد 42 بود ... ما نیاز به  گذشت ِ زمان داریم .. در مقابل همه دروغ ها ُ تهمت ها و نسبت های بی جایشان ، و سوال شان که پشتیبان و یاورت کیست ، همین مردم را نشان بده بعلاوه اینکه حرف امام را یادشان بیاور ، انگشت اشاره به سمت کودکانی بگیر که شب های انتخابات سرودشان "احمدی بای بای" بود و این شب ها با صدای ظریف اما بلندشان همه "تکبیر" میگویند ...

امروز و امشب و شب های دگر ، به احترام همه خون هایی که در این هفته ریخته شد ، ولو یک قطره ، به احترام همه عرق هایی که با هر فعالیت و حرکتی بر پیشانی وبدن تک تک همراهان نشست  روی پا می ایستم و با صدای بلند فریاد میزنم که :

انسانم آرزوست ...

با مهر و احترام – محمد  30 /3/88    

پ.ن 1 : میدانم تا سالهای دیگر همچین قابی در ذهنم نمیشیند که یک سیاستمدار ِ ایرانی به میان مردم آمده باشد ، روی ماشین ایستاده باشد دستهایش را رو به انها بالا برده باشد و مردم  به پاسخش دستهایشان را اینچنین ریشه دار  بالا ببرند و فریاد بزنند : حمایت ، حمایت 

پ.ن 2: ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم ...

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:59 توسط محمد |

رهبر ، هدایت کننده ؟ این حرفا یعنی چی؟

هر اعتراضی اگر برخواسته از عقاید و افکار و اهداف جمعی باشد، قطعن باید با هدایت و رهبری پیش برود ، اما ما در این نارضایتی و در این اعتراض چقدر به جنبه ی رهبری و هدایتگری میرحسین ایمان داشتیم و احترام میگذاشتیم ؟ میرحسین رسمن و از طریق بیانیه اعلام میکند که فقط سکوت کنید ، شعار ندهید ... کدام یک از تظاهرات های انقلاب ، ولیعصر ، هفت تیر و یا میدان امام ، بدون شعار به پایان رسید ؟ گیرم که همین چند ده نفر شعار داده باشند ... یعنی ما نمیتوانستیم ساکت شان کنیم ؟ میرحسین رسمن و از طریق بیانیه اعلام میکند که اموال عمومی را تخریب نکنید و باعث ایجاد تنش و اغتشاش نباشید ، اما خدایی کدام یک از ما جلوی برپا شدن آتش در یک بانک ، شکستن شیشه ها یا سوزاندن یک سطل آشغال را گرفتیم ؟ اینها دو نمونه از مشخص ترین موارد بود ، و البته در جواب آنها که خواهند گفت : ما برای میرحسین نیامدیم ، نمیدانم چه باید گفت؟!

اعتراض با لب خندان رو به دوربین !

اوایل و روزهای شنبه و یکشنبه را نمیدانم اما این روزها بخشی از مردم به وضوح برای این به میدان آمده اند که دیده شوند، مردمی که عصر به عصر قرار فردا را میگذارند ، خیلی هاشان با دیدن دوربین یادشان میرود که دارند چه میکنند و حتی خیلی هاشان ، برای هلیکوپتر نیروی انتظامی دست تکان میدهند و سوت میکشند به گمان اینکه صدا و سیما آمده از حضورشان ، حماسه تهیه کند!! همین خیلی ها شب که برمیگردند خانه مینشینند پای بی بی سی و صدای آمریکا تا خودشان را ببینند  حضورشان را و اگر شد طوری خودشان را لابلای جمعیت پیدا کنند ... می بیند چه دردیست؟ از بس که این دولت و حکومت مردم راندیده و نگاهشان نکرده و به خواسته شان احترام نگذاشته آنها طوری میخواهند خودشان را نشان دهند و بنمایانند.

 شایعه کسب و کار من است...

یک سوال از شما دارم ؟ به کدامیک از دوستان تان که در تظاهرات انقلاب تا آزادی بوده ، زنگ زدید و از کشته شدگان پرسیدید؟ یادتان می آید ؟ یکی شان بود که بگوید آن موقع من نبودم و اطلاع ندارم ؟ یا بی خبرترین شان هم یکی دو شنیده خودش را جوری بهم میچسباند و تحویل تان میدهد؟ حیف یاد نگرفتیم بگوئیم نمیدانم. یادنگرفتیم که به خیلی از شنیده هایمان شک کنیم و بازگوشان نکنیم. هر چقدر هم که داغ و دست اول و بکر باشد جلوی خودمان را بگیریم و بدانیم که خیلی شان ساخته ذهن بغل دستی ماست و بر هیچ مبنای خاصی نیست... این مواقع و این جور فضاها هم میطلبد که تا میتوانیم سخن پراکنی کنیم و بسازیم و تحویل خلق بدهیم! 

واقعن آیا هر کسی را بهر کاری ...

آقای مهاجرانی در سایت شان پیشنهاد کرده اند که همانطور که در راهپیمایی با شکوه انقلاب تا آزادی ، با سکوت اعتراض خودمان را نشان دادیم ، این هفته در نمازجمعه شرکت کنیم و با صدای بلند به دنبال بازپس گیری رایمان باشیم... خب پیشنهاد و فکر خوبیست و باید بدانیم چه کسانی و چطور بروند... نه اینکه کسی که نماز یومیه را هم بلد نیست ، بیاید و از طریق همین سایت و بلاگ ، نمازجمعه بیاموزد...! درست مثل این ایده تبلیغاتی نپخته و بچه گانه هست که چند نفر از دخترهای آلاگارسون ِ سعادت آباد ، به زانو و بالاتر از زانوی خودشان شال سبز ببندند و بروند در میدان شوش تبلیغ برای میرحسین. میدانید چه میگویم ؟ به نظر شما تبلیغ هست یا ضدتبلیغ ؟ نماز جمعه چی؟ حضور هست یا عدم حضور...

سکوت علامت رضاست ؟!!

به گمانم هر چیزی حدی دارد ، اینکه هر روز یک جای دیگر را به بقیه پیشنهاد کنیم ، آن هم نه به صورت فکر شده بلکه کاملن خودجوش ، خوب هست اما تا کی میخواهیم بدون هیچ برنامه خاصی این طرف و آن طرف برویم ؟ مثلن قرار است که همه ببینندمان یا کسی را همراه کنیم؟ دست کم در این تهران که همه میدانند ما کجائیم و چه میخواهیم ، پس این راهپیمایی های خودجوش مردمی که به قولی فرسایشی هم هست تا کی ادامه پیدا میکند ؟ تا کی قرار هست ساکت باشیم ؟ آدم میکشند ساکت باشیم؟ به کوی حمله میکنند ساکت باشیم ؟ اشتباه نکنید این حرفم ، حرف اولم را نقض نمیکند ،نمیگویم همه اش شلوغ کنیم بدون توجه به دستورات بلکه اتفاقن میگویم چرا شکل این تظاهرات تغیر نمیکند ( تغییر نمیدهند) چرا وارد فاز جدید اعتراضات نمیشویم ؟

رابطان و حامیان، شوخی میکنی؟

از این همه موضوع  ناراحت باشی و بعد بیانیه کاملن احساسی و بی دقت و سریع پخش شده را بخوانی ، که همه را دعوت میکند به برپایی نماز و عزاداری و همراه داشتن نشان سبز و مشکی و حضور در مساجدو تکایا ...بدون هیچ هشدار و یا کنترل کننده اوضاع ، بدون اعلام نفراتی برای هماهنگی ، بدون زمان و مکان مشخص. پس این همه سبزپوش قبل از انتخابات کجان ؟ یاریگران نسیم و یاری نیوز و الخ که در مراسم ها نظم را برقرار میکردند ، کجایند که حرفهای میرحسین را زود پخش کنند ؟ و به اطلاع مردم برسانند.

تو خود حدیث  مفصل بخوان

قصد نتیجه گیری ندارم ، که اصلن نتیجه ای هم برایش متصور نیستم به جز این که این قصه سر دراز دارد ... اما برای پایان مطلب به شما عرض میکنم که با چند نفر از دوستان یک دفتر 100 برگ را از روز دوم (تظاهرات ونک تا تجریش)  بین مردم بردیم و از خیلی شان خواستیم ، دو جمله درباره آنجا بودنشان بنویسند و اینکه اعتراض شان چیست ؟ بسیاری شان قبول نمیکردند ، نه بخاطر اینکه میترسیدند و یا به ما اعتماد نداشتند ، نمیدانستند چه باید بنویسند و هنوز هم این دفتر پر نشده ... ! پس هنوز هم خیلی هامان نمیدانیم چه میخواهیم و باز .... از ماست که بر ماست.  

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 1:15 توسط محمد |

در این جزیره سرگردانی که اعتراض مردم ، سکوت ِ سهمگین ِ میلیونی ست ، حق شان گلوله نیست ...

               photo by Yalda zabihi

جزیره سرگردانی - آقای اولدفشن 

اگر تو در يك شب تاريك و سرد زمستانی، يك فانوس روشن زير كتت، روی قلبت پنهان كرده باشی، نه از سرما می‌لرزی، نه از تاريكی می‌ترسی و نه از تنهايی می‌هراسی.

سکوت - امیر قادری

عاشق آن لحظه‌ای از راه‌پیمایی "انقلاب" تا " آزادی" شدم؛ لحظه‌ای که ده‌ها هزار معترض، با تابلوهایی در دست، کوچک‌ترین صداها را هم خاموش می‌کردند و از همدیگر می‌خواستند تا در «سکوت» کامل به راه‌پیمایی‌شان و به اعتراض‌شان ادامه دهند. 

حق این مردم گلوله نیست - ناتور

امروز ، با دیدن این موج، با قدم زدن کنار آدم‌هایی که نمی‌شناسی‌شان اما دوستشان داری، حسی تازه‌ای را تجربه کردم،  کسی به دنبال انقلاب نیست، کسی به دنبال سرنگونی نظام هم نیست، آدم‌هایی که من دیده‌ام در این چند روز تنها نگرانند از اینکه مبادا بازی خورده باشند،

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:39 توسط محمد |

انتخابات، تناقض های موجود در شهر را از لایه های پنهان ذهنی  بیرون کشیده و ریخته کف خیابان.انتخابات، فقط کفگیری است که اوضاع را هم زده و نشانمان می دهد که این جامعه در لایه های زیرین چه آشفتگی های فکری عمیقی دارد. چشمهای شجاعی هست که این تناقض ها را ببیند، باور کند و کاری برایشان بکند ؟ آدم تازه می فهمد طفلک این مردم، چه روزگار غریبی دارند و چقدر زمین  محکمی زیر پایشان نیست.  با این مقدمه که نوشته ن.مرشدزاده هست ، با همه شک و تریدی که دارم و با همه دلزدگی که از این وضع و این شیوه انتخابات و این نوع دموکراسی ِ ناقص و معلول  دارم ، نه بعنوان یک رای کاملن مثبت بلکه با یک رای انتقادی به میر حسین موسوی و با احترام به بیست سال سکوت اش ...سکوت اش ...سکوت اش ، در انتخابات شرکت میکنم ...

به امید روزی که ،

  • روزی که قشر رای دهنده کشورم ( واجدین شرایط) درک و آگاهی مناسبی از شرایط  ِخودش و انتخابش داشته باشد.
  • روزی که اگر جلوی خانه یک هم میهنم به هر عنوانی کیسه های پرتقال و سیب زمینی ِ مجانی بردند ، قبول نکند و برگرداند.
  • روزی که کسی ( شورایی) به من نگوید بیا از این چند نفر که صلاح دانستم ، انتخاب کن!
  • روزی که کسی رای ِ من را ، رای به نظام و حجتی بر مشروعیت نظام نداند بلکه آن را سهم من از این جامعه مثلن مدنی بداند.
  • روزی که کسی گمان نکند با رای ندادنش می تواند چیزی را از مشروعیت بیاندازد یا ولایت ناپذیری اش را نشان دهد!
  • روزی که هر کس بتواند در بین کاندید ها نماینده افکار ِ خودش را پیدا کند.
  • روزی که مجبور نباشم بین بد و بدتر انتخاب کنم ...( من به انتخاب خوب اعتقاد دارم.)
  • روزی که وعده ها و برنامه های (دستِ کم یک) کاندیدا به عنوان سر فصل امور و کارهای بعد از انتخابش قرار گیرد.
  • روزی که سیاست مداران کشورم بفهمند برای رسیدن به قدرت روی شانه های هم نایستند و دست از تخریب یکدیگر بردارند.
  • روزی که ضابطه ها و قوانین نوشته شده همه آن چیزی باشد که در دستور کار قرار میگیرد نه قوانین نانوشته و رابطه ها.
  • روزی که کسی پیدا شود و بداند رای بیست میلیونی مردم یعنی نظام ، و مصلحت ِ همانها مصلحت نظام هست نه هیچ چیز دیگر.
  • روزی که کاندیدهای یک انتخابات به جای بدگویی و زیر سوال بردن ِآنچه گذشته ، به ارائه برنامه و تعیین اهداف ِ خودشان بپردازند.
  • روزی که دین برای  سیاستمدارن و حاکمان کشورم بازیچه و مستمسک و سکوی پرش نباشد.
  • روزی که در میان سیاستمدان ِ کشورم کسی پیدا شود که اگر اشتباهی در گذشته مرتکب شده پای اشتباهش  بایستد و عذر خواهی کند.
  • روزی که من را مطمئن کنید که این یک بازی از پیش تعیین شده نیست و کسانی مثل خاتمی و میرحسین سوپاپ اطمینان نیستند و دوره آنها دوره تنفس نیست.
  • روزی که بدانم اینهمه داد و بیداد و بغض و گریه برای به قدرت رسیدن نیست بلکه برای ایران و سربلندی اش هست.
  • روزی که حاکمان و سیاستمداران کشورم بدانند که آدم هستند و جایز الخطا و با خودشان فکر نکنند که معصومند و استعداد های عجیب دارند!
  • روزی که نامزدهای انتخابات بدانند که هر چیزی در این دنیا حدی دارد ، از دروغ و ریا و وقاحت گرفته تا  راستگوئی و صراحت!
  • روزی  که من و همه جوانان وطنم بفهمیم که انتخابات و مبارزات و تبلیغات اش ، سرگرمی و شوخی ، تفریح شبانه یا محل کسب درآمد نیست!
  • روز که شادی هم نسلانم از فضای باز ِ قبل از انتخابات که مقطعی و غیر واقعی ست  فروکش کند و دنبال شادی  واقعی و دائمی باشند.
  • روزی که بدانم اگر امید بستم قرار نیست خیلی زود با من و رای  ِ من بازی بشود و نا امید بشوم .
  • روزی که فیلم تبلیغاتی هیچ کاندیدایی مبتنی بر احساسات گرایی و بغض  و آه کسی نباشد. (سلام آقای کرباسچی!)
  • روزی که دو نامزد انتخابات و طرفدارانشان در این کشور بتوانند با هم حرف بزنند نه همدیگر را نفی و تخریب کنند و نه مثل دوران جاهلیت  درگیر شوند.
  • روزی که تبلغات نامزدها از ماشین ها و چهره های بزک شده در ولیعصر و تجریش برسد به بحث  و مناظره واقعی و نقد برنامه ها در روستاها
  • روزی که حاکمان کشورم خودشان را و نحوه زمامداریشان را با امامان و معصومین و حکومت امام علی (ع) یا امام زمان(عج) مقایسه نکنند و مشکلات و ضعف های خودشان را به دیگران و کارشکنی ها و توطئه گران ربط ندهند.

راستی کی بود میخواند : دموکراسی دینی ، توسعه سبک چینی ، پیتزای قرمه سبزی ؟ بگو بلندتر بخواند ...

 پ.ن : این یادداشت جور دیگری نوشته شده بود ، این جور دوم اش هست... و قاعدتن به دلیل آن شوی ِ کذایی . روزی تاریخ این مملکت را کوروش می ساخت ، با دعا برای حفظ این مملکت از خشکسالی و دروغ و امروز تاریخ این کشور را  کی با چی می سازد ؟!  

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 0:53 توسط محمد |

پیش نوشت-  این همه وقت منتظر یک همچین چیزی بودم ، چقدر دلم برای شما و اینجا تنگیده بود ...    پس به افتخار و با اجازه  سارای کتاب ها :

I've never

نمی‌دانم تا حالا این بازی «من هیچ‌وقت...» را بازی کرده‌اید یا نه. این‌طوری است که دور میز می‌نشینید و کسی که بازی را شروع می‌کند یک جمله می‌گوید که با من هیچ‌وقت شروع می‌شود. مثلاْ «من هیچ‌وقت آتن را ندیده‌ام» یا «من هیچ‌وقت ازدواج نکرده‌ام»، حالا باید آن‌هایی که این جمله در موردشان صدق نمی‌کند یک عکس العمل نشان دهند.

ایران که بازی می‌کردیم عکس‌العمل این بود که هر کس که جمله‌ی گفته شده درباره‌اش صدق نمی‌کند برود صندلی دست راستی‌اش بنشیند، اگر هم کسی آن‌جا نشسته بود، روی پای نفر قبلی می‌نشیند. توی نسخه‌ي اروپایی‌اش - و مشخصاْ فرانسوی- مثل تمام بازی‌های موجود دیگر، عکس‌العمل نوشیدن است. این است که آخر بازی تقریبا همه مست‌اند. می‌توانید هم دو تا عکس‌العمل را با هم داشته باشید، یعنی لیوان به دست بروید روی صندلی کناری.

خب البته بازی حواشی دیگری هم دارد. مثلاً این‌که کسی که نوبت‌اش است با توجه به شناختی که از بقیه‌ی آدم‌های بازی دارد، سعی می‌کند من هیچ‌وقت‌هایی بگوید که بعضی‌های مشخص مجبور شوند هی بنوشند. یا این‌که توی آن یکی نسخه، باعث شود که گاهی چهار نفر روی پای یک نفر نشسته باشند یا جمله‌ای بگوید که خودش جا به جا نشوند و در عوض نفر سمت چپی‌ مجبور شود جا به جا شود و بنشیند روی‌ پای او.

بازی برای جمع‌هایی که به خوبی هم‌دیگر را نمی‌شناسند تبدیل می‌شود به راهی برای شناختن، موقعیتی می‌شود برای پرسیدن همه‌ي سوال‌های مپرس به صورت غیر مستقیم. با جمله‌‌های من هیچ‌وقت می‌توانی به دوستی فرصت دهی که اگر خواست رازی را که فقط به تو گفته برای همه‌ي گروه دوستی برملا کند.

خلاصه از این فرصت‌هایی که همه شوکه می‌شوند زیاد توی بازی پیش می‌آید: مثل وقتی که با جمله‌ی «من هیچ وقت با کسی که ازدواج کرده باشد رابطه‌ـرابطه‌ی عاشقانه نداشته‌ام» یک دفعه‌ می‌بینی که چهار نفر از دور میز برای نشستن روی صندلی- یا پای- سمت راستی جا به جا می‌شوند یا دست‌شان می‌رود سمت لیوان‌های‌شان که بنوشند.

و خب حتماً بدیهی‌ است که جمله‌هایی مثل «من هیچ‌وقت مک دونالد نخورده‌ام» معمولاً محدود به همان چند دقیقه‌ای اول بازی است یا مربوط به وقتی که هدف بیش‌تر وادار کردن شخص خاصی به عکس‌العمل (نوشیدن یا روی پای کسی نشاندن است). اگر نه در حالت عادی بعد از بیست دقیقه‌ی اول جمله‌ها به سمت I've never been in a three.some یا I've never had a one night stand relation یا من هیچ‌وقت‌های سر راست‌تر مثل من هیچ‌وقت فلانی را نبوسیده‌ام، میل می‌کند.

...

همه‌‌ی این‌ها فقط یک مقدمه بود که بگویم، تازگی‌ها یک کتگوری جدید توی ذهن‌ام‌ درست شده. کتگوری آدم‌هایی که انگار تمام زندگی‌شان مواظب‌اند طوری رفتار کنند که بتوانند توی بازی‌های من هیچ‌وقت، به قدر کافی جمله‌ برای گفتن داشته‌ باشند.

می‌دانید تعصب روی نگه داشتن جمله‌ای که با من هیچ‌وقت شروع می‌شود، تعصب بدی است. من یکی از آن‌ آدم‌‌های‌ام. روی من هیچ‌وقت‌هام پافشاری غیر منطقی می‌کنم، و نگه‌شان می‌دارم. انگار که قرار است بالاخره روزی یک بازی من هیچ‌وقتی در کار باشد و قرار است درش با رکورد من هیچ‌وقت‌های‌ام برنده شوم. می‌دانم که کار درستی نیست، اما نمی‌توانم از دست این همه من هیچ‌وقتی که برای خودم درست کرده‌ام و کماکان هم به‌اشان اضافه می‌شود، رها شوم.

خوب نیست که آدم یک سفر درسی-کاری را که می‌داند برای آینده‌ی شغلی‌اش مهم است پس بزند فقط به خاطر این‌که یک من هیچ‌وقتی دارد که بر اساس آن قرار نیست پای‌اش را بگذارد توی امریکا، خوب نیست که نتواند از پروازهایی که امارات ستاپ دارند استفاده کند چون «من هیچ‌وقت...»، یا خیلی روزمره‌تر، دوستی آدم‌هایی را که از دنیای مجازی می‌شناسد، را روی شبکه‌هایی مثل فیس‌بوک رد کند، چون توی ذهن‌اش یک جمله‌ی غیر منطقی دارد که «من هیچ‌وقت آدم‌های مجازی و حقیقی‌ام را قاطی یک شبکه مشترک نمی‌کنم.»

می‌دانم که گفتن این‌ها تصویرم را به عنوان یک آدم غیر منطقی خراب می‌کند، اما می‌دانم هم که تعداد آدم‌هایی که این‌قدر رها هستند که این من هیچ‌وقت‌ها را ندارند یا حتی پیش‌رفته‌تر، سعی می‌کنند از دست‌شان رها شوند، و آگاهانه می‌خواهند که من هیچ‌وقتی نداشته باشند، خیلی کم است. همه کمابیش جمله‌هایی از این دست توی ذهن‌شان دارند. احتمالاً شما هم این روزها به این من هیچ‌وقت‌های مربوط به انتخابات برخورده‌اید.

و نمی‌دانم چطوری می‌شود که‌ یک‌دفعه این من هیچ‌وقت‌ها تبدیل می‌شود به جمله‌های افتخار آمیز زندگی یک آدم. رها شدن ازشان خیلی سخت‌ است، کسی هم نمی‌تواند کمک‌ات کند، چون هر بحثی با یک آدم من هیچ‌وقتی، به لج‌بازی‌اش ختم می‌شود.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 3:28 توسط محمد |