تبليغاتX
...اتاق پسر

چیزهایی هست خیلی بدتر از تنهایی
اما سال‌ها طول می‌کشد تا این را بفهمی
وقتی هم که آخر سر می‌فهمی‌اش
دیگر خیلی دیر شده
و هیچ چیز بدتر از
خیلی دیر نیست.

«چارلز بوکفسکی»

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 14:55 توسط محمد

          

  • برای اویی که مسخره میکرد که نماز اولی هستیم ، ببین نماز ِ اول مان را ...
  • برای اویی که حنجره پاره کرد که خانم ها جدا از مردها ، ببین دوش به دوش ایستادنمان را
  • برای اویی که حضور  زن را فقط  در خانه و آشپزخانه میبیند ، ببین ایستادگی زن را *
  • برای اویی که همه شعارهایش به یک شخص میرسید ، بخوان شعار روی سر بند ِ مرد را:          "لا اله الا الله "

* این روزها بارها دیده ایم که زن ها چطور میدان داری میکنند و باعث یک حرکت یا یک شعار میشوند ، این ایستاده بودن در عکس علت دارد. دورد بر شرف شیرزنان این سرزمین

پ.ن : یادشان دادیم که میشود از نماز جمعه هم لذت برد ، یادشان دادیم به وجد بیایند ، دست زدیم و بعدش بلند فریاد زدیم  " الله اکبر" و البته خواندیم :  ما اهل کوفه نیستیم ، پول بگیریم بایستیم :)

مرتبط : عکس حضور میرحسن موسوی در نمازجمعه (Isna) - (Reuters)

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 2:3 توسط محمد |

ما اهالی تجربه هستیم

هرگز نمیگوئیم  هرگز

فردا  را تجربه می کنیم ، حتی اگر اولین بار باشد ...

 

پ.ن : آن روز ما تا افق بودیم ، تا افق ، فردا صف ها را به کجای این تهران برسانیم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 20:38 توسط محمد |

می بینی ؟ این آرزوی ِ من ِ زیر خاک

خدا صبرتون بده ،

خدا مرگمون بده ، آقا .. مرگ.

                                                   [ بیدار شو آرزو- کیانوش عیاری]

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 2:13 توسط محمد |

به راحتی میتوان فهمید که درباره الی فیلمی چند لایه است. از نام ها و نشانه ها گرفته تا خطوط چندگانه بازخوانی اثر، بسنده نکردن فرهادی به دست مایه ی فرسوده "رو دست زدن" ، گسترش ابهام به همه اجزای اثر ، همه و همه "درباره الی" را اثری در خور اعتنا ساخته اند. نمونه خوب رویکرد فرهادی به ابهام ، در فصل رویارویی نامزد الی با جسد به چشم میخورد. در اینجا ما به درستی در موقعیت نگاه غیرقاطعانه قرار میگیریم. ما از دیدن جسد محروم میمانیم. فرهادی با نمایش غیر قاطعانه ی جسد و واکنش های ناب صابر ابر در نقش علیرضا که قطعن ساده به دست نیامده و سپس ذکر زیرلبی او در راه بازگشت و نگاه ِ امیدوارانه اش از آینه ی اتومبیل به ساک ِ بازمانده از الی ، این ابهام را در حد بالا و قابل قبولی حفظ میکند. میتوان به سادگی دل به تفسیری تخت سپرد و همه کشمکش های فیلم را در جستجوی تجسد مادی ِ الی خلاصه کرد ولی رابطه نه چندان شفاف و قاطع علیرضا و الی ، و تفاوت های بنیادین الی و نامزدش با خرده بورژواهای درون فیلم که با نشانه های متعدد بیان میشود  ، ما را از بسنده کردن به تحلیل های ساده انگارانه باز میدارد و این از ویژگی های یک روایت مدرن قطعیت گریز است. الی گریزپا تر و نایاب تر از آن است که به این سادگی بتوان پیدایش کرد. الی تصویر از دست رفته و مخدوش روزگار ماست...

                                       { رضا کاظمی - ماهنامه فیلم – شماره 396- پرونده "درباره الی" }

                                                        --------------

                   اصغر فرهادی و گروه بازیگران در پس زمینه / پشت صحنه "درباره الی"

شاید خیلی ها برای این تفسر و تاویل ها هیچ ارزشی قائل نباشند و چنین بحث و نظر هایی را بیهوده بدانند اما برای منی که عاشق وجه رازگونه سینما هستم ، همین تفسیر و تاویل ها و حرف زدن از فیلم و احتمالات و اتفاقات آنست که یک فیلم به زندگی ام تبدیل میشود... علاقه زیادی دارم که فیلمی ببینم سرشار از در ِ بسته . درهای بسته ای که برای فهمش نیازمند کلید باشم و این کلیدها را از خود فیلم بگیرم و مثل یک هزارتو هر دری را باز میکنم با چندین در ِ دیگر مواجه شوم . راستش باور نمیکنم که آقای فرهای خواسته باشد فقط یک چنین تراژدی به من نشان داده باشد و یک دلیل خیلی ساده دارم ، چرا در بهترین زمان ممکن من یک قاب از چهره الی در سردخانه نمیبینم ؟ به کجای فیلم لطمه میخورد؟ پاسخ این هست که به وجه رازگونه بودن فیلم . این شکل از پایان را همین آقای فرهادی و حقیقی قبل تر در "کنعان" به ما نشان دادند ، پایانی که به اصطلاح باز هست ولی باز رو به چه سمتی ؟ با چه طرز فکری ؟ یکی از برداشت های من این هست که امیدوارم چند دقیقه به آن فکر کنید جدای آنکه فیلم چه بوده ؟ منظور کارگردان چیست ؟ و ما و خیلی ها چه برداشتی داشتیم ؟  داستان را این طور ببینیم :

به سمت ِ سردخانه میروند ، در راه علیرضا به دو چیز فکر میکند ، اگر جسد ِ الی بود چه کنم و اگر جسد الی نبود چه ؟ جسد را میبیند ، یک لحظه این فکر از سرش میگذرد که در هر دو صورت یک عکس العمل نشان دهد  تا اگر جسد الی نبود ، خودش به تنهایی با فراغ بال به دنبال الی بگردد ، پس برای ما و برای احمد و پیمان و منوچهر بازی میکند و انگار که جسد الی باشد . جسد ، جسد الی نبوده ، علیرضا فهمیده که الی ( الی ِ گریزپا و نایاب) به راحتی از این دنیا و همه ما ( که به قضاوتش نشسته بودیم)  فرار کرده و رفته تا برای خودش زندگی کند ... علیرضا را که بیشترین رابطه با او داشته و از همه ما بیشتر با الی آشناست میبینیم که مصمم پشت فرمان نشسته زیر لب غر میزند و چیزهایی می گوید ( شاید از این قرار که : پیدات میکنم ) و با نگاهی نگران اما رو به جلو پیش میرود...

چه کسی میتواند قاطع بگوید که آن جسد الی بود ؟ اصلن مگر در طول فیلم یک امر قاطع میبینم که این قاطع باشد ، کارگردان یک فضای کاملن نسبی درست مثل زندگی را جلوی چشم ما می آفریند تا ما حتی به گریه علیرضا شک کنیم و به اینکه آیا او راست گفت که جسد ، همان جسد الی هست ؟ اگر این طور بود چرا ضجه و مویه اش بعد از سردخانه کم تر از لحظه های اول میشود ؟ چرا سعی میکند خودش را به ماشین برساند؟ پلان مربوط به  ساک ِ الی و آن نگاه امیدوارانه چه بار مفهومی داشت ؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 2:59 توسط محمد |

      عرض ارادت ِ خاص به صاحب طرح و اجراکننده اش / عکس از کیانا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 1:40 توسط محمد

او می دانست مرا خواهند کشت

و من می دانستم او کشته خواهد شد

 

هر دو پیش گویی درست در آمد

او چون پروانه ای

بر ویرانه های عصر جهالت افتاد ؛

ومن در میان دندان های عصری که

شعر را

چشمان زن را

و گل سرخ آزادی را می بلعد،

در هم شکستم.                          زهرا ساکت "

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:40 توسط محمد |

خانم های سالخورده ی ساکن ِ طبقه چهارم مجتمع ایکس واقع در خیابان ششم امیر آباد و همه ساکنین 

محبت کم نظیر شما را فراموش نمیکنیم . نه من و نه همه ی کسانی که اگر راهمان نداده بودید، امروز معلوم نبود ما کجا و پدر و مادرهایمان کجا ؟!راستش را بخواهید وقتی فهمیدم این جنبش بی پایان هست که هر لحظه محبت شما بیشتر میشد ..آب ، این گوهر پاک زندگی را آن روز به دست مبارک تان خوردم برای افطار روزه ای که اگر قابل باشد پیشکش شما و سلامتی تان ...و بدانید روزی با دوستانم برای تقدیر و تشکر به مجتمع شما ، به کوچه شما برخواهیم گشت .روزی که این بار ما همه شما را به کوچه دعوت میکنیم تا باهم بخوانیم :   ای ایران ، ای مرز پر گهر

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 4:21 توسط محمد |

 بچه ها یه مسئولیت بهم دادن ، بگو چی ؟

هر کدوم که به دل شون میفته که امروز دیگه به فیض اسارت نائل میشن و می گیرنشون ، زنگ میزنن با یه لحن آروم ِ مهربون و غمناک به این مضمون که : آره این شاید آخرین بار باشه داریم حرف میزنیم ،  ... میدونی که چی کار باید بکنی ؟ آره آره میدونم ! ببینم تو همون بودی که نباید به پارتنرت بگم ؟  بابات مریضی قلبی داشت ؟ هر چند روز باید بره دکتر، آدرس ِ دکترش رو بگو ببینم . بعد طرف میگه نه اتفاقن منو باید فقط به پارتنرم بگی ، بابام هم مریض نیست فقط اگه بفهمه، حتمن یه جور پیدام میکنه ، میکُشَتم ! بهش میگم خب باشه گرفتم ...پنج شنبه دیگه اوجش بود ، تا قبل از قطع شدن آنتن ، گوشی مو نتونستم زمین بزارم.  واسه اینکه سوتی ندم ، یه دفترچه درست کردم با این کیفیت که : نام / نام خانوادگی / به کی میتونم بگم؟ / به خانوادت چی بگم ؟ / چه کارایی رو حتمن باید انجام بدم ؟ / آخه به پارتنرت چی بگم  لا مصب ؟  حالا دیروز پریروز بود یادم نیست یکی زنگ زده میگه من دوست ِ آرشم . بهم گفته شما فرستادینش جنوب ماموریت ، گفت اگه گوشیش خاموش بود به شما زنگ بزنم .یعنی فقط تو ذهنم میگذره : ای وای ، ای وای*

 * لطفن به سبک شهاب حسینی در فیلم "درباره الی" خوانده شود.

پ.ن: یادم باشد یک روز بگویم چطور و بر چه اساس من انتخاب شدم ...

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 2:34 توسط محمد |

به آرشیو این صفحه اعتماد نکن ، شک کن ، باور نکن که فقط همین ها باشد که نوشتم

  • 23 خرداد 88 (فاطمی - ولیعصر - تخت طاووس)
  • 24 خرداد ( ولیعصر - ونک تا تجریش )
  • 25 خرداد ( انقلاب تا آزادی)
  • 26 خرداد ( هفت تیر تا انقلاب)
  • 28 خرداد ( میدان امام )
  • 29 خرداد( بهشت زهرا )

 و بعد از آن هفته مقدس و آن همه سکوت  ، آن همه قدرت

  • 30 خرداد ( همه تهران ، همه ایران)
  • 7 تیر ( شریعتی - مسجد قبا)
  • 18 تیر ( انقلاب - همه ایران)

 همه این روزها را لحظه به لحظه ، ثانیه به ثانیه جلوی چشمانم می بینم و در ذهنم ثبت شده اند .حکایت ها  ، قاب ها  ، گفتنی ها  و دیدنی ها دارم از این روزها ...روزهای بی تقویم زندگی ام را با تمام وجودم حس میکنم و به شما میگویم که این روزها نه نوشتنی ست ، نه خواندنی و شنیدنی .این روزها بیش از هر چیز دیدنی اند . به یاد سپردنی اند ،  ته نشین شدن می طلبد ...

پ.ن : ما دوباره سبز می شویم. برنامه بعد ی/ ۱۰ امرداد / مراسم ِ چهلم ندا و همه شهدای ۳۰ تیر        پ.ن ۲: پنج شنبه تا صبح نخوابیدید ؟ برنامه همین هست ، خواب شما هر شب آشفته   می شود ...

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 2:10 توسط محمد |

 

Up kon, negaranam…

* از تولیدات دوران بی sms  بودن و در دسترس نبودن

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 1:33 توسط محمد

                    

                 لیلی رفتن است ، عبور است و رد شدن

                 لیلی جستجوست ، نرسیدن و بخشیدن

 

::به بهانه رفتن و نماندن الی و برای بادبادک آرزوهایم که نخش گم شد، 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:24 توسط محمد |

« و ما چیزی نمی گفتیم.

   و ما تا مدّتی چیزی نمی گفتیم.

   پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی

   گروهی شک و پرسش ایستاده بود.

   و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی.

   و حتّا در نگه مان نیز خاموشی.

   و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود... »

                                                  مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:2 توسط محمد |

 

تاریخ تکرار میشود ....، با دور ِ تند ، با دور ِ کُند ...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:43 توسط محمد

1

رفیق ، چه کسی باور میکند ؟ یادت هست از اتاق 1.5 متری موج سبز من را کشاندی به کوچکترین تحریریه دنیا ؟ بهمن  و علی  و نیما  نوشته اند ، فقط میخواستم بگویم برعکس آنها من هر روز اعترافات (!)  تو را میخوانم، سطرهای سفید ِ بین نوشته ها گویای همه چیز هست ، از همان اولین روزها که قرار گذاشتیم ، تا روزی که با شیطنت به بچه های سایت گفتی این  را با نام خودم کار کنند ، زنگ صدایت هر روز در گوشم می پیچد که : عجب ترسویی هستی ... راست میگفتی . همین که من راست راست دارم راه میروم و تو معلوم نیست کجائی ، نشانه اش هست. من واقعن شرمنده ام ولی از این روزها می ترسیدم ...

2

خواهرم دیروز زنگ زده که در نماز جمعه فلانی گفته است که از این به بعد معترضین به انتخابات مقابل رهبر و نایب امام زمان ایستاده اند و حکم ارتداد و محاربه و چنین چیزهایی دارند...که چند وقت پیش هم فلان گردن کلفت خبر از تحت پیگرد قراردادن وبلاگرهایی را داده که به این اغتشاشات! دامن میزنند...چه میگفتم؟ گفتم چشم...محتاط تر مینویسم...! اما به شما میگویم...به خدا این روزها ترجیح میدهم توی دست اینها باشم تا اینکه برای خودم راست راست بچرخم و خوش بگذرانم... زیر بازجویی و شکنجه لااقل خیال آدم راحت است...خیالش راحت است که شرف دارد...که هنوز یک جو همت و مردانگی ته وجودش هست...که فرق دارد با این مخنث هایی که سرشان را کرده اند زیر لحاف و خودشان را به کوری و کری میزنند...انگار نه انگار که کشور مال آنها هم هست...که اینهمه دروغ و دغلبازی و رسوایی را میبینند و خودشان را به ندیدن میزنند...که هزار جور توجیه و دلیل و برهان برای کاهلی ها و ترس های خودشان می آورند تا بتوانند فقط زندگی کنند...توی گه زندگی کنند...در زندان لااقل آدم هر شب خواب چشمان بازمانده ی ندا و نداها را نمی بیند...که از خودش خجالت نمیکشد...آنجا آدم به خودش افتخار میکند که اگر آزاد نیست ولی آزاده است...نمیخواهم نگرانتان کنم...خود بزرگ بین هم نیستم...معتقد و مطمئنم که در این کشور آنقدر سمن هست که کسی سراغ یاسمن نمی آید...آنقدر آدم آزادیخواه و مبارز و شجاع هست که این قبیل نوشته های وبلاگی در مقام مبارزه یکجور شوخی ست...اما کاش اینطور نبود...کاش واقعا میتوانستم کمی خاطر اینها را با همین نوشته ها پریشان کنم...کاش انقدر خار چشمشان بودم که ساعتها وقت مفید از یک تیم اطلاعاتی اینها را که میتواند صرف ردیابی و دستگیری دیگران شود به خود اختصاص می دادم... کاش میتوانستم ساعتها و روزها وقت یک بازجو را بگیرم...کاش لااقل یک سلول از اینها را با تن خود اشغال میکردم...
به هر حال این دوره هم مثل هر دوره تاریخی دیگری می آید و می رود...ما هم که منگنه شده ایم به این بخش تاریخ کشورمان دیر یا زود محکوم به رفتنیم...برای من مهم است که درست زندگی کنم...بر اصول انسانی خودم استوار باشم...ترسها و کاهلی هایم شرافت انسانی ام را تحت الشعاع قرار ندهد...نتیجه اهمیتی ندارد...چه فرق میکند که اخرش چه میشود...حتی اگر اینها بروند و بدتر از اینها هم بیایند باز هم من به عنوان انسانی که سعی دارد درست زندگی کند وظیفه دارم در برابر اینهمه کجی و زشتی و دروغی که در پیرامونم میبینم اعتراض کنم...اگر غیر از این باشم حالم از خودم به هم میخورد!        "
شراگیم"

3

حوالی ِ نفسم  انتقام زندانی ست ...

و حکم تبرئه اش یک هوای طوفانی ست

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:22 توسط محمد |

1- زنگ بزنیم نهاد ریاست جمهوری ، بگیم : الو ، میرحسین                                                        

پیشنهاد از Lithium

 ۲- روی پول هامون ، بیشتر هزار تومنی ها ، یکی از شعارهای جنبش رو بنویسم .. تا وقتی پول ها دست به دست میشه همه بخونن و چند وقت دیگه یادشون نره چه خبر بود... مثلن : یک یا حسین تا میر حسین ... / 25 خرداد 88 ، روز جمهوری/ ... ما همه ندا هستیم/ ...ما بیشماریم یا تاریخ ِقرارائی که جمع شدیم رو بنویسیم 25خرداد  انقلاب تا آزادی / 26 خرداد ونک تا تجریش / 27خرداد هفت تیر تا دانشگاه

پیشنهاد از Sormeh

                        واقعن درود بر غیرت و شرفت ، پنجره ماشین یگان ویژه رو ببین ، می بینی مچ بند سبز رو ؟/ عکس از بلگ لیتویم

3-  دور ِ درختای کوچیک ، نرده های اتوبوس و مترو ، تابلو های راهنمایی رانندگی ، روبان سبز ببندیم...  به پنجره خونه مون یا سر ِ کارمون پارچه سبز آویزون کنیم

4- همه یه خودکار یا خونویس ِ سبز بزاریم تو جیب مون ، هر جا خواستن امضا کنیم ، خواستیم امتحان بدیم ، یا توی اداره های دولتی فرم پر کنیم ، با خودکار سبز بنویسیم ، اگه نذاشتن بگین دیگه خودکار ندارین : )

5- زنگ بزنیم روابط عمومی صدا و سیما  با لحن کاملن جدی از همکاری تلویزیون با شورای نگهبان و وزارت کشور و پخش برنامه های مناسب وازاینکه باعث شدن احمدی نژاد رئیس بشه ، تشکر کنیم. 

6- برای اینکه نشون بدیم هوا این روزا خیلی بده ، همه ماسک بزنیم بریم بیرون، بعلا وه عینک دودی رو صورت ، ...این جوری همه میبینن که ما درست نمیتونیم نفس بکشیم..هوای مناسب بهمون نمیرسه

عکس نوشت : خوب به عکس نگاه کنید، به پنجره ماشین یگان ویژه ... طرف را گرفته اند دارند میبرنش به ناکجا، ولی کوتاه نمیاد ، مچ بند سبزش رو گرفته بیرون که مردم ببینن ، دست مریزاد .  هموطن عزیزم به وجودت افتخار میکنم. 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:37 توسط محمد |

به همه آنهایی  که فکر میکنند "تمام شد" و  می پرسند : یعنی هیچی به هیچی ؟

از میان این همه خبر، نوشته ، تحلیل و تفسیر ... به گمانم این ها را اگر در کنار هم بخوانیم به درک مطلوبی از وضعیت موجود و شاید بعدترها برسیم ... . (نوشته کامل را در وبلاگ اصلی بخوانید )

آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟ - اسلاوی ژیژک

هنگامی که حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک می‌شود، مراحل اضمحلالش قاعدتاًً در دو مرحله اتفاق می‌افتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرار آمیز به وقوع می‌پیوندد: به یکباره مردم در می‌یابند که بازی تمام شده است، آنها به سادگی دیگر نمی‌ترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیتش را از دست می‌دهد، بلکه اعمال قدرتش به خودی خود به عنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر می‌شود. همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی می‌رسد، اما به راه رفتنش ادامه می‌دهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده می‌گیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز می‌شود که به پایین نگاه می‌کند و ژرفای دره را می‌بیند. رژیمی که اقتدارش را از دست می‌دهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافیست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد...

کودتای 23 خرداد 88 – احمد قابل 

خدایا به حاکمان این ملت، حیاء و عفت و شعور عنایت کن که از زیاده خواهی دست بردارند و به جایگاه قانونی خود برگردند و حق حاکمیت ملت را با تمام لوازم آن بپذیرند و بیش از این چهره‌ی دین تو و شریعت محمد مصطفی(ص) و رویکرد علی‌بن ابی‌طالب(ع) را ملکوک نکنند.
خدایا به ملت ما علم و آگاهی و توفیق بهره‌گیری کامل از خرد خود و خردمندان عالم را عنایت کن تا بیش از این زیر بار ستم و استبداد نمانند و عزت، امنیت، عدالت، رفاه، تندرستی و شادی و نشاط را در ادامه‌ی زندگی فردی و اجتماعی خود تجربه کنند و هرگز از این نعمت ها جدا نشوند.

چه اتفاقی افتاده است؟  - عباس کاظمی

اکنون وضعیت به نقطه ای رسیده است که می تواند پایانش  ناامیدی مطلق هواداران اصلاحات باشد.. در این روزهای یاس که بوی نا امیدی همه جا منتشر شده است گفت و گوهایی که با برخی از دوستان جامعه شناسم داشته ام خیلی به من کمک کرد که بر این موقعیت فائق آیم. من به جای پرسش "رسیدن به آخر" می خواهم به همین فرایند بودن توجه بیشتری کنمدر رخداد اخیر نیروهای خاموش از طبقه متوسط به عنوان عاملان ضروری تغییر اجتماعی مورد نظر قرار گرفتند.در تبیین های جامعه شناسانه از این پس طبقه متوسط جایگاه جدیدی خواهد یافت. چرا که همیشه منتقدان مطرح می کرده اند که طبقه متوسط به تعبیر سی رایت میلزی اش نیرویی تن آسا و ترسو است و توان تبدیل شدن به نیروی تغییر را ندارد. همین طور یکی از مهمترین مشکلات روشنفکری عدم توانایی در بسیج منابع و نیروها بود. رخداد 22 خرداد برای اولین بار توانایی طبقه متوسط را نشان داد. بنظر من این مرحله یکی از آن دقایق حساسی بود که طبقه متوسط توانست اعلام موجودیت کند.

زمانه عسرت  - حامد قدوسی

گرچه زندگی بسیاری از ما در عرض یک شب زیر و رو شد ولی به این هم توجه کنیم که احمدی‌نژاد و طرف‌دارهایش هم تازه باید کابوس‌های‌شان را تجربه کنند و در مقابل خراب‌کاری‌های چهارسال قبل جواب‌گو باشند. اگر احمدی‌نژاد در چهار سال اولش به اتکای ته‌مانده صندوق ذخیره ارزی زمان خاتمی، باقی‌مانده مدیران و تکنوکرات‌های دوره‌های قبلی در دولت، پروژه‌های قبلن شروع شده و درآمدهای نفتی بی‌سابقه توانست ول‌خرجی‌ها و عوام‌فریبی‌های خودش را پیش ببرد، در دوره دومش باید بیاید و این چک‌های بی‌حسابی را که کشیده جمع و جور کند.

آینده از آن ِ ما ... -امیرحسین ک

ما صاحبان فن،دانش و هنریم.با شعار و باتوم نمی شود در سال برای یک میلیون نفر کار ایجاد کرد.با گاز اشک آور و موتور سوار نمی شود نرخ تورم را کاهش داد،نمی شود تحریم های بین المللی را از بین برد،نمی شود بر این گسست میان دولت و ملت پل زد.در پایان جنگ حاکمیت به اجبار به سراغ ما آمد،من بر این باورم که به زودی باز هم چاره ای جز مدد جستن از ما نخواهد داشت.فرق ماجرا این است که این بار ما پشتمان به یک جنبش اصلاح طلبانه با خواست های مشخص سیاسی ، فرهنگی،اقتصادی و اجتماعی گرم است.

مرتبط - محسن یادداشت خوبی نوشته درباره اینکه چه کسانی باید در برابر این جنبش ساکت باشند و دنبال اهداف شان در این جنبش نباشند ، بگذارند این جنبش مسیر خودش را برود و  حمایت نکنند ،

پ.ن : خواندن این نوشته ها را برای علیرضا ، امیرحسین ، آتوسا و سارا  واجب میکنم. :)

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:37 توسط محمد |

بادکنک سبز ِ جنبش سبز ایران

 گاهی به آسمان نگاه کن

 

رفیق ! من که طعم ِ چماق ِ حضرتش را چشیده ام

رفیق ! من که دیگر به نعش ِ آرزویم رسیده ام

کنون من آرزویی رگ بریده ام

نارنجکی با ضامن ِ کشیده ام

در ستون ِ تسلیت ها دنبال ِ من نگرد

ایمان نیاورده ام به این فصل ِ سرد

این روز های خورشید مرده ، رفتنی ست

من باج نمی دهم ، حق همیشه گرفتنی ست...

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:57 توسط محمد |

ما هنوز هم میخواهیم بدون خون ، حق مان را بگیریم... شما اگر بخواهید خون بریزید ادامه دهید ، ما آماده ایم. هنوز دروغ میگویند ،... توهین میکنند ، همه مان را آشوبگر و اغتشاش گر میدانند ، همه را برانداز مینامند .هنوز آنطور که بلدند اظهار محبت میکنند: برین گمشین خونه هاتون ، میزنیم تون ، میکشیم تون . هنوز افتخارشان ، شعارهای شان هست : اقتدار ملی ! انسجام اسلامی!! وحدت ملی !!! جمهوری اسلامی

و حالا در جواب همه این کارها که خودتان بهتر میدانید ، ما منطق خودمان را دنبال میکنیم  که معتقدیم :

سکوت از هر فریادی رسا تر است ... و سکوت سرشار از ناگفته هاست.

گل بر گلوله پیروز هست  ، همانطور که روزی خون بر شمشیر

                                

جمعه – ساعت یک ظهر – در همه جای ایران به همراه آیندگان این خاک ، به همراه کودکان مان ، روی پشت بام ها الله واکبر میگوئیم و بادکنک سبز ِ امیدها و آرزوهامان را به پرواز در می آوریم . بریم رو به آسمون فریاد بزنیم که خدا ما میدونیم تو بزرگی ... بعد هم بادکنک ِ سبز آرزوهامون رو بفرستیم به آسمون ....تصور کن که آسمون یهو یه سایه ی سبز میندازه رو ایران ، کشورمون...  روی تهران ، رو شهرمون ...

از هر پشت بوم این خاک که یه بادکنک بره به آسمون ، دیگه حتمن خدا میاد پیشمون.

بعدش قشنگه ،بعدش اینا میخوان بگن که آشوبگرها با بادکنک هایی در دست به آسمان حمله ور شدند!

بعد همه دنیا میبینه ما داریم چه جوری میجنگیم واسه حق مون ، همه دنیا میبینه که ما جنگ طلب و آشوبگر به دنبال خونریزی نیستیم ، حق طلب و آزاد  به دنبال صلح و حقیقت هستیم.   کجای دنیا واسه گرفتن حق شون ، بادکنک ِ آرزو فرستادن به آسمون ؟  کدام اعتراض دنیا با شعار ندادن اینقدر رشد کرده و دوام داشته ؟ کدام اعتراض دنیا با این حد از خفقان و حتی با برپایی یک حکوت نظامی و خونریزی اینقدر صلح طلبانه جلو رفته ؟  

این سبک مدرن ِ ماست

با بادکنک ها ، گل ها و پارچه های سبز و البته سکوت.... حق مان را میگیریم

شما هنوز با چماق ها ، گلوله ها و عربده و فریاد دنبال ِ ما بدوید ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:28 توسط محمد |