آلبوم پدر را ورق میزنم و نگاه های ریزت را دنبال میکنم ، عکس ها را یکی یکی بیرون میکشم و تاریخ هایشان را می خوانم و سعی میکنم خودم را پرت کنم به آن وقت ها. آن وقت ها که یک خوابگاه را بیدار میکردی ، آن وقت ها که سحر با خاله زهرا و مامان ، بابا را جریمه میکردید به سحری نخوردن...
خاله زهرا این روزها ساکت است . مامان میگوید با کسی حرف نمیزند با هیچ کس. میدانم از ما ناراحت هست. از من ، از پدرم ، از همه آنها که آن وقت ها کنارت بودند ، به برکت وجودت هر کدام مدیری، وکیلی، وزیری شدند برای خودشان. حالا و این روزها اسم بردن از شما، جرم شده است. درست مثل نامردانی که همه ی گذشته ی میرحسین را نادیده میگیرند و برای نشان دادن ارادتشان حتی اسم میرحسین را نمی برند ، بلندگوی نظام که بهش میگویند مشاور ، آمده میگوید نفر دوم انتخابات . هه . ببین چه بیچاره شدند .
مامان میگوید زن ِ آقای فلانی پشت تلفن گفته : همون که اسمش رو نمیتونم بگم.... حالا میفهمم چرا همیشه در میانه آن جمع پر مدعا که تا دیروز صدایشان گوش فلک را پر میکرد ، شما می گفتی که : بی خیالی طی کنید ، ... عمو هدایت امیدوارم این روزها را بشود و بتوانی بیخیالی طی کنی ، مثل همه سالهایی که در زندان دیکتاتور سابق گذراندی ، مثل همه سالهایی که نماینده مردم شهرت بودی و کوردلان حتی روزی دست از شایعه بر علیه ت بر نداشتند ،
... یادتان هست شهروند امروز را گرفتید رو به من گفتید بهترین تیتر برای میر حسین: شهید زنده، حالا همه تلاش شان را دارند میکنند که میرحسین را به دادگاه بکشانند . نمیدانند که دارند با آتش بازی میکنند .... واقعن دارند سید را شهید میکنند. آنقدر که مظلوم هست . آنقدر که در برابر وقاحت اینها ، صبوری میکند . مصاحبه تان را که میخوانم تنم میلرزد ، گفته بودید : سیاست وظیفه است...
عمو هدایت همین که آوردنت به دادگاهی که دادگاه تو نبود ، همین که پشت تریبون نه ایستادی یعنی ...
همین که هنوز خبر میرسد که در انفرادی ، پذیرایت! هستند یعنی ...
همین که از روز اول لب به غذایشان نزدی و نزدیک به دو ماه هست که روزه میگیری ...
مادر آمده تهران ، مادر که هیچ وقت نمی آمد . مادر که به تهران میگوید شلوغ ستان ... نشسته خانه منتظر و من هر روز صبح زیر بار این فکر پیرتر میشوم که یک مادر چقدر میتواند منتظر بماند؟ چقدر انتظار برای آزادی ات از زندان ِ شاه؟ چقدر انتظار برای بازگشت برادر اول که هیچ وقت بر نگشت و شهید شد ، چقدر انتظار برای بهبودی برادر دوم که گرفتار بیماری سخت ، چقدر انتظار برای رهایی برادر سوم که درگیر یک زندگی عجیب بود و حالا باز هم انتظار برای آزادی از زندان ؟
عمو هدایت حلالم کن ، به مادر هم گفتم حلال مان کند ، همه مایی که هر سال بر سر سفره افطارت مینشستیم ،و نمیدانم امسال کسی به ذهنش میرسد، درست تر بگویم مرامش را دارد برای خوردن افطار با شما ، بیاید اوین ؟
2- همین جا ، ونک! دم همین تابلو خوبه ؟
صبح بعد از آن شب ، وقتی قرار شد برای اول بار دنبالم بیایی ، هی داشتی فکر میکردی کجا قرار بگذاریم که هم من بتوانم بیایم و هم تو بلد باشی ، ( یادت هست چند بار راجع به این حرف زدیم – و شاید بحث و جدل- که خوب نیست آدم ونک به پائین را بلد نباشد و گم بشود ) شبش حسابی با هم گریه کرده بودیم ، کار عجیبی بود از من . اما حالا که فکر میکنم میبینم چقدر عجیبتر بوده از تو... تو با این گارد همیشه بسته ، چه شد که به این پسرک به قول خودت نه چندان بالغ و مچور اعتماد کردی ، برایش گفتی و گریه کردی ؟
فکر میکنم نه به خاطر مد بودن آن روزها بلکه بخاطر اعتقاد هر دومان به نامجو بود که یکهو از اولین حرف ها رسیدیم به نامجو ... رسیدیم به این شلنگ غم ، به این تداعی کننده ناب ترین لحظه ها ، بعد تو شروع کردی و گفتی چرا آن روزها حالت خوب نبود و گفتی شرایط درسی ات چرا اینطور شده -که نبودی و برای فراموش کردن سه ماه لندن بودی- و بعد رسیدیم به آن کوچه ... انگار که برای رفتن از جردن به ولیعصر و بداز آن ونک، تنها یک کوچه وجود داشته باشد. آنقدر دور زدی و پیچیدی ( هم در خیابان ها و هم به خودت و رابطه تان ) که رسیدیم اول کوچه ... آرام گفتی این کوچه شا ن هست.
کوچه داشت تمام میشد که نامجو خواند :
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من / وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست در پس پرده گفتگوی من و تو / چون پرده بیافتد نه تو مانی و نه من
سالگردت، زمان شروع دوباره تلاش بيهوده ای است برای پيدا کردن پاسخ سوال کهنه "چرا".
وقتی است برای دلتنگی يکسال ديگر نبودنت،
و يا خوشحالی يکسال نزديک شدن به ديدن دوباره ات. {+}
سالهای قبل : تو که هستی - حضرت دریا
ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت میخواهم، چندم مرداد است؟
و نگفتیم
چونکه مرداد گور ِعشق ِ گل ِ خونرنگِ دل ِ ما بودهست
حسین پناهی / از دفتر ستارهها
دوام نیاوردی این بیرون دختر ، آنقدر که زدی به دل ِ دشمن
بر خودت ندیدی که این بیرون اسیر بمانی ، رفتی تا آزاد باشی
باش ، بمان که برای روزهای شادی می خواهیمت ،
که دوباره برایمان بنویسی ... نه از سکوت و درد بلکه از فریاد و لذت و آزادی....
******
گفتم کجا؟ گفتا به خون
گفتم چرا؟ گفتا جنون
گفتم که کی ؟ گفتا کنون
گفتم نرو ،
خندید و رفت...
بعدن اضافه شد : این پست اصلاح شده است برای تو... نه بخاطر ترس که دیگر وجود ندارد.
کتابی میخوانی ، فیلمی میبینی ، داستانی میشنوی ، روایتی برایت تعریف میکنند ، واقعه ای کتابت شده را ورق به ورق جلو میروی اما احساس میکنی که پر نشدی ؛ نه اینکه کتاب یا فیلم کم باشد بلکه انتخاب بجا و سنگینی هم داشتی اما بازهم آن حس کم بوده گی را داری ، بعد میگذرد ..چند وقت میگذرد که اصلن مهم نیست چقدر، گاهی دو روز گاهی چند سال حتی ، نشسته ای توی اتوبوس ، یا داری پیاده از ولیعصر میروی به سمت ونک ! یا شب شده و نشستی پای بلندگوی حکومت بعد به خودت میگویی ... آهان پس این بود آن شعر ِ اخوان ...وای پسر شاملو عجب شاهکاری بوده ... پس منظور ِ شریعتی از آن جمله این بود . بعد تازه برایت مفهوم میشود که چرا اشک در چشمان پدر ِ همیشه سفت و سخت ات حلقه میشد، هر وقت میشنید : " از خون جوانان وطن لا له دمیده". یا چرا از بین این همه شعر و ترانه ، سرودها وشعارهای سال 57 اینقدر ورد زبان مادر بوده ، دیگر احساس کم بودن و پر نشدن نداری ، می روی به هر زحمتی شده پیداش میکنی و دوباره شروع میکنی اما این بار نه میخوانی ، نه میبینی ، نه میشنوی . کتاب و فیلم وآهنگ را زندگی میکنی. مثل همین روزهایمان که داریم کتاب تاریخ مان را در همین خیابان تخت طاووس ، ولیعصر و... زندگی میکنیم.
بیش از چهل روز هست صبح از خواب بلند میشوم مرور میکنم :کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا . به این فکر میکنم تا شب در کدام دسته قرار می گیرم ؟ به آزادی و مظلومیت امام حسین معتقد می مانم یا به چاه گمراهی و ظلالت یزید می افتم ؟ به ایمان آوردن و صبر کردن بر سختی و مصیبت پایبند میمانم یا تن به نا امیدی و شکست ظاهری میدهم ؟ حالا کوچه آذین بسته شده مان را که میبینم ، میفهمم انتظار یعنی چه ... منتظر یک اتفاق بودن ، منتظر صبح شدن یک شب طولانی بودن. میدانم منجی که بیاید همه چیز روشن میشود. حالا از مظلومیت امام حسین که میشنوم میدانم مظلومیت به چه میگویند . حالا و این روزها" الله اکبر" که میشنوم ، مو به تنم سیخ میشود ، انگار تازه این کلمه ( این رمز) برایم کشف شده باشد. فکر کنم امسال بتوانم نزدیک بشوم به شب قدر. به علی ، ابر مرد تاریخ. نزدیک بشوم به محرم به حسین وارث ِ آدم. و نزدیک بشوم و امیدوار به امام عصر ، به انتظار و به الیس صبح بقریب...
روزهایی را زندگی میکنیم گرچه سخت ، گرچه پر از غم ، اما روزهای مهم. روزهایی که مطمئنم یک روز کودکانمان در کتاب های درسی شان خواهند خواند. در این میان آنچه بیش از هر چیز برایم ثابت و ماندنی شد ،اینکه : ایمان نه آسان به دست می آید و نه آسان از دست می رود. در این روزها که مردم کشته میشوند و کسی پای نامه اش را امضا میکند : ایام عزت . در این روزها که مردان کشورم را در بی داد گاه تحقیر میکنند، من یزید و یزیدیان را بهتر شناختم. من خوارج و قران بر سر نیزه را از نزدیک دیدم. و من مومن شدم به مردم. به مردمی که خدا در کتابش به ایشان قسم میخورد.به مردمی که همه در خسران و زیان خواهند بود به جز آنها که ایمان آوردند و صبر پیشه کردند.
بخوانیم باهم :
والعصر / ان الانسان لفی خسر / الا الذین امنو و عملوا الصالحات و تواصعوا بالحق و تواصعو بالصبر. قسم به زمان / همانا انسان در خسران و زیان بسر می برد / مگر کسانی که ایمان آوردند ، عمل صالح انجام دادند، به حق پایدار ماندند و صبر پیشه کردند.
پ.ن: نوشته آقای ب را از دست ندهید که حرف ها دارد ناتمام :فصل اول تاریخ قرن بیست و یکم
مرداد ، ماه ِزندگی من ست
مرداد ، ماه تمام ِ آمدن ها و رفتن هاست
مرداد ، ماه ِ همه ی تولد ها و مرگ هاست
مرداد ، ماهِ آغاز و پایان ِ من ست
مرداد ، ماه ِ وقتی تو رفتی ست
مرداد ، ماه ِ وقتی تو آمدی ست
چله تابستان و گرم ترین روزها را از مرداد باور نمیکنم
داغی ِ و سوزانی ِ مرداد را باور نمیکنم
من یخ زدم در این سرمای بی بدیل
تصویر در ابهام قرار گرفته ی الی ، واقعیت طبقه ای است با همه اضطراب ها و دلواپسی ها و جاذبه ها و دافعه هایش. این الگو و نماینده ی فردی در یک هم کلامی و هم نشینی کوتاه مدت عاملی میشود برای خودشناسی طبقه متوسط جامعه. قضاوت جمع در مورد تصویر به جا مانده از الی آن قدر یک جانبه و بی رحمانه است که باورمان می شود فارغ التحصیلان دانشکده ی حقوق هم میتوانند استبداد را به خوبی اجرا کنند. در این جستجو و پرده برداری هولناک ، با طبقه ای روبه رو میشویم که خوشی وپایکوبی اش ناپایدار و آنی است و دیری نمی گذرد که به یاس و پریشانی متمایل میشود . رفتار نامطمئن و کنترل نشده ی آن ها به گونه ای است که فاصله کوتاهی میان عشق و نفرت ، تفاهم و سوءتفاهم و امید ویاس وجود دارد. افراد این طبقه در یک دنیای پانتومیم و ذهنی بهتر میتوانند نقش بازی کنند ولی در رئالیسم موجود ، مجریان ماهری برای قلب واقعیت و اعمال رفتار نامتعادل و خالی از مهرورزی هستند. به یاد بیاوریم سیلی خوردن سپیده از شوهرش امیر و کثافت خطاب کردن امیر در وضعیتی که تعادلش را از دست داده و به زمین افتاده ، یا آن دروغ های مکرر سپیده در موردالی یا قضاوت کور و متعصبانه ی بعضی ها نسبت به ماهیت اخلاقی الی و ... آیا این دروغ و شک و تردید و بدگمانی و پنهان کاری جاری در "چهارشنبه سوری" و "درباره الی" که کوچک و بزرگ نمی شناسد ، نمودار یک بحران اخلاقی تمام عیار است یا از دید فرهادی ، آدم های او بی گناهانی هستند که این رفتار و واکنش های شان زایید ه جامعه ای است که در سیکل معیوب خود نتوانسته گذار خودجوش و منطقی از سنت به مدرنیته داشته باشد ؟
....
سفری که او تدارک دیده ، نقبی به یک گنداب است و تناقض وجودی آدم ها و انعطاف پذیری آن عاملی برای فراموش کردن فاجعه و ملزم شدن برای تکرار دور باطلی هست که در آن هیچ فضیلتی دیده نمیشود و امیدی به رستگاری نیست. آیا آن تصویر انتهایی خنثی از تلاش جمعی عده ای برای بیرون کشیدن اتومبیل از شن و ماسه ها ی کنار ساحل ، تصویر عینی طبقه متزلزلی است که گریزی از بحران درونی و سرگشتگی ندارد ؟
{جواد طوسی – ماهنامه فیلم شماره 396- پرونده فیلم "درباره الی" }

نخستين نماد پررنگ داستان، درياست. آن آبي بيکران که همزمان هم بر ميآشوبد و هم آرام ميکند. دريا نماد ناخودآگاه بزرگ جمعي است و امواجش، نماد احساساتي که مدام روح آدمي را تسخير ميکنند بيآنکه بدانيم چرا و از کجا ميآيند. دريا نماد رحم ايزد بانوي کبير است که همه چيز از آن زاده ميشود. خورشيد که نماد هشياري است در اساطير از دريا برميآمد و در دريا غرق ميشد. مانند هر انساني که روزي خودآگاهيش از دل ناخودآگاه جمعي سر برميآورد؛تولد؛ و روزي هم در دل ناخودآگاه جمعي آرام ميگيرد؛ مرگ.
در کنار درياي ناخودآگاه، ويلاي تقريبا مخروبه واقع شده است. خانه نماد بدن انسان و بهطور کلي وجود آدمي است. نماد روح و جسمش. فيلم به ما نشان ميدهد خانه رو به زوال است. ديوارهايش کثيف، شيشههايش شکسته، مرز و حائل مشخصي با خيابان نداشته و در يک کلام انگار آماده فروپاشي، مترصد فاجعه است. ساکنان موقت اين خانه، مانند همه ما که ساکنان موقت جسم خوديم، الي و همراهانش هستند: هشت بزرگسال و سه کودک. پنج مذکر و شش مونث، 11 انسان.
در نمادشناسي اعداد 11 رمز شروعي جديد و گذر از مرحلهاي سخت و حساس است. 11 نماد کارماي بودايي بوده که اصل بازگشت نتيجه اعمال به خويشتن آدمي و يادآور هر چه کني به خود کني، است. طرفه آنکه در نمادشناسي تاروت، عدد 11 با عدالت و امور حقوقي در ارتباط است و ما هم در داستان شاهد حضور دانش آموختگان حقوق هستيم. عدد 11 ناپايدار است و بايد هر چه سريعتر به عدد بعدي يا قبلي باز گردد. 11 حاصل 1+1 است که روي هم دو را ميسازند. دو بايد به سه تبديل شود يا به يک باز گردد. دو حاصل حضور همزمان تز و آنتي تز است که ناپايداري را ميسازد، نماد جداييهاي شديد.
انگار تمام نمادها دارند تاکيد ميکنند اتفاقي بزرگ در راه است. بنا به تفسير روانشناسي تحليلي همه کساني که در خوابها و روياهاي آدمي ظاهر ميشوند نماد کهن الگوها و بخشهاي مختلف روان خود رويابين قلمداد ميشوند. با اين ديد الي و همراهانش بايد بخشهاي گوناگون روان يک انسان باشند که در جسم و روحي رو به زوال-ويلاي مخروبه-در مجاورت درياي خروشان-ناخودآگاه جمعي-مستقر شدهاند. اما آيا ويراني اين خانه با عملکرد ساکنان فعلياش در ارتباط است؟ مثلث سرنوشت اين ماجرا و کليد حل معما شايد سپيده، احمد و الي باشند.
بررسی نمادها در فیلم "درباره الی" - امیرحسین کامیار - متن کامل در پایان تلخ الی...