تبليغاتX
...اتاق پسر

اون جوری که قبلن فک میکردم ( حواستون هس که ، میخوام بگم تغییر کردم و دیگه من اون آدم قبل نیستم و از این حرفا - مخصوصن بعد از انقلاب  و بعد از گودر-داری)  نباید هر چیزی رو تو وبلاگم بنویسم واسه همین نگا کنید ، روزای مهم زندگیم هیچ اثری ازشون نیست اگه دیگه خیلی فشار می اومده و باید مینوشتم ، یه جوری انقد در لفافه و پنهان نوشتم که خودمم بعدن باید فک کنم منظورم چی بود اینو فلان روز نوشتم! خلاصه اینکه الان وضع فرق کرده نگاهم به بلاگ نویسی عوض شده!! نگام به همه چی عوض شده . اصلن آقا اگه من نتونم اینجا خودم رو کامل تو بلاگم پیاده کنم که فایده نداره ، باید یه روز بشه اینجا مینویسم آخ ، شمایی که اومدی اینجا رو میخونی بدونی که این آخ از کجا ناشی میشه اینم مرارات و شب بیداری و دود ِ چراغ  میطلبه . اینکه من مدام بنویسم و شما تند تند بخونید هی من تمرین کنم ، هی شما به روم نیارین که عجب مشق پر غلطی تا  برسم به اون خود ِ واقعی که پشت هزارتا نقاب خودشو قایم کرده ، بعله ، یه همچین ادمی ام این روزا ...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 3:19 توسط محمد |

 

گمان می کنم حالا که اعتراضات خیابانی در تهران آرام شده است و جنبش به حیاتی طولانی مدت فکر می کند.. و کودک سبز امید ما متولد شده است زمان شادباش گفتن است به دوستان خستگی نا پذیرم ..دوستانی دور از تهران که به بودنشان و دوست بودنشان افتخار می کنم . و تصویر مظلومشان در آن کشاکش انرژی بر با اپوزوسیون منجمد و بی خبر دور از ایران برای من همان تصویر مظلومیت جنبش مسالمت آمیز اصلاحات است که این روزها در کشورمان صد ساله میشود ..جنبشی که به سبب ایستادنش در" میانه" و انزجارش از خشونت در مسیر پر فراز و نشیب تاریخ ما بارها مظلومانه حذف شده است. جنبشی که ریشه در آشتی دارد نه قهر.. و از سر همین کلمه ساده آشتیست که مورد قهر تندروتر هاست.

و گمان می کنم حالا بعد از سه ماه از روز انتخابات زمان خوبی برای اپوزسیون همیشه در صحنه بیرون از ایران است که در آرامش این روزها به جای تکرار اسم شهدا و مراسم عزاداری بی وقفه و تاکید کسالت بار بر خشونت های جمهوری اسلامی، کمی به شناخت جنبش سبز بپردازند.. شناختی که با این همه اطلاعات موجود در اینترنت کار دشواری نیست. کافیست تا کمی زمان و انرژی فکر کردن بگذارند تا جنبش سبز را – همان که اتفاق افتاد نه تفاسیر مغلوط را – بشناسند


گمان می کنم حالا زمان مناسبی است برای اپوزوسیون بیرون از ایران که بعد از اعلام همدردی با مردم سرکوب شده ایران، همان مردم را بشناسند.. با سیصد هزار نفر پویشگر موج سوم از طریق وبلاگ و اینترنت آشنا بشوند.. به آنچه در ستاد های 88 از 6 ماه پیش گذشته و مسئئولین دستگیر شده اش فکر کنند. وقتی فریاد می زنند زندانی سیاسی آزاد باید گردد زندانی های سیاسی امروز ایران را با همه سوابق و نظراتشان بشناسند.. و بر دلیل دستگیری تک تکشان بیاندیشند.. و قتی لابه لای شعار های مختلف" مرگ بر آخوند" می گویند با دو رهبر اصلی جنبش که از قضا روحانی هستند کمی آشنا شوند و تصاویر راه پیمایی های عظیم که پر از روحانیست را به دقت نگاه کنند.

روشنفکر مذهبی یا دگر اندیش دینی را که امروز اولین دشمن صاحبان قدرت در ایران محسوب می شود را بشناسند. پای صحبت سبزها در باب روزنامه های دوم خردادی بنشینند.. وقتی از حمایت از دانشجوی ایرانی می گویند..دانشجوی عضو انجمن اسلامی و عقایدش را بشنوند.. وقتی شعارهای ضد مذهب می دهند و با اطمینانی برگشت نا پذیر راجع به تنفر عموم مردم ایران از مذهب می گویند به یاد بیاورند که حیات امروز جنبش سبز از الله و اکبر های روی پشت بام هاست.. راجع به مردمی که بیست یا سی سال از آنها دور بوده اند با قاطعیت حرف نزنند ..به تفاوت ریشه ای انقلاب و اصلاحات که در سبزهای پویشگر نهادینه شده فکر کنند.. و به جای تکرار جمله بی معنی : "شما می ترسید مگرنه حرف های ما را می زدید".. یا" آنها که در ایرانند می ترسند.". به انتخاب ما از بین همه گزینه های موجود (ولیعهد تا ولایت) احترام بگذارند.. انتخابی که ایران را تکان داد.. و مردم را به اجماعی غیر ایدئولوژیک و انسانی رساند
.
جنبش سبز به دلیل ذات غیر ایدئو لوژیکش به روی همگان باز است به دلیل روح صلح جویانه اش مذهبی و لائیک، ثروتمند و فقیر.. بی سواد و تحصیلکرده.. شمال و جنوب شهر را به لبخندی به هم رسانیده است.. و این رویای سبزهای پویشگر بود روزگاری.. که مردمی در صلح به هم لبخند بزنند و باور کنند می شود کنار هم زیست بی دغدغه ایدئولوژی و اعتقادی مشترک.

{ بخشی از مطلب منتشر شده در سایت مسعود بهنود ، به نام گلرخ  - متن کامل }

عکس نوشت : این طرح که حاصل یک فکر خلاق و ستودنی ست. با استفاده از امضای معروف ترین طراح و کاریکاتوریست فلسطینی "ناجی العلی" ساخته شده. این آدم پشت به همه قدرت ها و هیاهوگران و رو به مردمش ایستاده و نماد مقاومت و ایستادگی ست .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:41 توسط محمد |

گرفتاران ِ مرداب ِ ترس ،

ساده نیست که دل در جایی داشته باشی و بتوانی بگذری ، آنها که دیشب به سنت هر ساله شان مفاتیح برداشتند ، قران به دست ، عزم مجلس ِ هر ساله شان کردند و مجلس را نیافتند ، می دانند ازچه حرف میزنم مردم خانواده به خانوداه ، ماشین به ماشین می امدند ، پارچه سیاهی را میخواندند که : "روزه داران گرامی ، سوگواران امیر المومنین مراسم احیای شب های قدر، امسال در این مکان برگزار نمیشود." من خوشحالم و هر روز که میزان ترس شما را از حرکات و  تحرکات شما می سنجم ، خوشحال تر میشوم. ترسی که وجود شما را فراگرفته روز به روز بزرگتر میشود و این مسیر زوال تان را سرعت می بخشد. ترس ، شما را خواهد بلعید ..ترس از مردم ، ترس از جنبشی که به خواست خدا خاموشی نخواهد داشت تا روز سبز باور ِ ما.

گوری که هر روز گودتر میشود

می خواهم صادق باشم با شما ، از اینکه روز به روز هیزم به آتش خشم ما میریزید ممنونم. از اینکه به دست خودتان گور را گودتر میکنید ، از اینکه گرفتار ترس شدید و روز به روز اشتباهتان فاحش تر میشود ، از اینکه قلیل طرفداران تان را دسته دسته از اندک امیدشان ، نا امید میکنید . از اینکه دستگیری های تان تمام نمیشود ، از اینکه دختر نوزده ساله را یک روز تمام بازجویی میکنید و اعتراف به نکرده ها را از او گدایی میکنید ، از اینکه یک نفر را دوباره و سه باره دستگیر میکنید و ساده بگویم از اینکه پر کارترین روزهایتان را میگذرانید ، از شما ممنونم . ادامه دهید که این بار نسخه شما به دست خوب دکتری افتاده ، اویی که این بار هدایت تان  را بعهده دارد ، به طرز وحشتناکی ممنونش هستم و ....

  تاریخ تکرار میشود ، با دور تند

ما داریم خاطره های پدران و مادرانمان را زندگی میکنیم .خاطره هایی را که شاید روزی آرزویش را داشتم . مراسم احیا کنسل میکنید . تاریخ را بخوانیم و این شبها همین بخش های تاریخ را در کوچه و خیابان ببینیم :

منبر و سخنرانی ِ عده زیادی را به کل تعطیل  کرده بودند و به خیال  خام ِ خانه نشینی مردم خوش بودند . بعضی مجالس را جهت کنترل و شناسایی ِ افراد با شرایط  ویژه اجازه ی برگزاری داده بودند . جلوی مسجد ها ، مامور یونیفرم پوش می ایستاد تا مبادا کسی به دیکتاتور  توهین کنید و یا علیه خاندانِ و سلسله  و حکومت حرفی پیش بکشد . ماموران امنیتی ِ آنقدر زیاد که مردم مطمئن بودند ، در مسجد  خیلی ها برای سخنرانی و دعا نیامدند بلکه به منظور ماموریت آنجا هستند و …  

 مسجد امیرالمونین – بلوار مرزداران – خیابان ایثار

اینجا یکی از کانون های جنبش هست ،  از همان روز در ایام تبلیغات که خاتمی برای سخنرانی آمد و حتی از قبل ترها یعنی زمانی که اولین همایش موج سوم ( پویش) برای دعوت خاتمی به انتخابات در سالن اجتماعات مسجد برگزار شد . همان مجلسی که شعر نیما دهقانی در وصف خاتمی خوانده شد و بلوتوث ، همان مجلسی که به بهانه آن و به بهانه حرفهای لیلا حاتمی ، سینما جمهوری رابه آتش کشیدند .  آخرین خبر هم که همین اواخر مجلس افطار سران جنبش و خانوانده های زندانیان را لغو کردند. حالا اینجا مراسم شب نوزدهم رمضان 88. مثل روز ِ سخنرانی خاتمی نیست.  دیگر شال ها و دستبند های سبز نشانه  نیستند ، گمان بد نکنید.  نشانه ها از بین نرفته بلکه از حالتی به حالت دیگر تغییر یافتند . سبزی و امیدواری ، این بار نه به دور دستها و گردن ها ، که به عمق چشم ها و لبخند ها رفته ... فرهنگ ِ سکوت اشاعه یافته ، ما نشانه ها را درونی کردیم . آنقدر که به کج شدن لبی یا تنگ شدن چشمی پیام را می فهمیم و دستهایمان بی هوا ، بی هیچ تصمیمی و بر حسب عادت "وی" میشود .

 اسلام به ذات خود ندارد ، عیبی ...هر عیب که هست از مسلمانی ِ ماست

میخواهم به میرحسین تبریک بگویم ، به میرحسین تبریک بگویم ، چون دیدم ولذت بردم که چطور اسلام را از انحصار ِ نااهلان درآورده  و مردمی را به اسلام ، به ریشه وجودی اسلام که بر خواسته از محبت هست  بازگردانده ، که مسجد ها و مراسمها نه خلوت تر و پیرتر که شلوغ تر و جوان تر هست. "جوشن"-خوانها نه فقط قشر همیشگی مسجد برو بلکه عموم مردم هستند ، گویی که همان مردم 30 سال پیش ، که همه با هم  در صلح و صفا هر کس خدای خودش را می پرستد ؛ و مسجد نه  فقط برای عده ای  که واقعن شده خانه ی خدا و برای همه ی مردم . مردمی که آمده اند خدا را به هزار اسمش صدا بزنند ، به هزار اسمش قسمش دهند .   

  دعا

دعوت تان میکنم که امسال گوش به دعای مردم باشید . گوش به دعای مجالس باشید . ببینید که صدای آمین ِ مردم بعد از  هر دعا چقدر بلند یا کوتاه هست ؟ ببینید آیا یک دعای همیشگی از دعاها حذف نشده است ؟ اگر حذف نشده مردم آمین گوی این دعا هستند هنوز؟  بعد ببینید یک دعا چندباره تکرار نمیشود ؟ آیا هر سال ما برای نجات زندانیان بی گناه دعا میکردیم ؟ اصلن همین که نماز عید فطر در مصلی برگزار نمیشود یعنی خودتان خیلی چیزها را فهمیده اید .. ! ببینید مردم قران که به سر میگیرند ، چقدر مظلومیت علی ابر مرد ِ تاریخ ، چقدر آزادگی ِ حسین وارث آدم و چقدر تحمل و صبر امام کاظم را فریاد میزنند … اگر بهتان سخت گذشت برگردید به مجالس خودتان که  زیر برف تشکیل میدهید و بر این باورتان هیچ شک نکنید که صدای خودتان و آن جمع ،  بلندترین صداهای عالم هست!

 شب قدر ِ شعور، شب احیای مردم

شب قدر 88 را فراموش نمیکنم که از ماندگارترین روزهای تاریخ این کشور  خواهد بود . شبی که برای بر پا داشتن حکومت اسلامی ، مجالس احیا و شب زنده داری ِ مسلمانان لغو شد . شبی که بی شک مردم بیش از هر سالی اهمیت ِ "قدر" را دانستند. قدر ِ خودشان را و قدر ِ زندگی شان ، آزادی شان ، شبی که بسیاران فکر کردند که احیا یعنی حی ، یعنی زنده بودن ، ایستادن . ما شب و روز باورِ سبزمان را به احیا نشسته ایم. ریشه های ما به آب ، ساقه های ما به آفتاب میرسد. ما دوباره سبز میشویم.     

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 22:49 توسط محمد |

              

در زندگی آدم روزهایی هست ، خوب، یعنی آنقدر خوب پیش میرود که شک میکنی بهش و نمیدانی چرا ؟ همه ش منتظر اتفاق چند لحظه بعد هستی که ببینی این بار چه دست پنهانی ، چه آدم سالها گم شده ای ، چه هیجان جدیدی...

هرصبح به امیدی بلند میشوی که شبش لزومن ، نه به ان امید که به امیدی دیگر سر بر بالش گذاشته بودی . زندگی را روز به روز ، ساعت به ساعت ، لحظه به لحظه سق میزنی و در این گردش ایام یک روزهایی اینطوری میشود. در همچه شرایطی آن روزت را سه شنبه خوب مینامی. انهم منی که عمری سه شنبه هایم دردناک بودند ، از آن سه شنبه کودکی که پارک و تاب کوفتم شد و سرم شکست تا آن سه شنبه ای که تمام نشدنی ست، هنوز . نمیدانم بخاطر آن حرف های دم ِ صبح بود شاید که خدا من را دید و برای یک روز هم که شده آن روی این سکه نکبت را نشانم داد.

اینکه بنشینی با سرپرست ِ کارت به حرف زدن ( سلام داریوش خان) ، آنهم سرپرستی که همه میدانند قوانین خودش را دارد و به این سادگی با کسی جور نمیشود ، آنقدر حرف بزنید و نتیجه بگیرید جدی جدی که در آخر برسید به منبع سرشار ِ خاطرات دبیرستان ، به قهقهه حتی برسید به غروب جمعه ای که خوشایند بوده. کم اتفاقی نیست. مگر چند نفر آدم داریم که غروب جمعه هایشان خوشایند باشد، گیرم فقط سه سال.

اینکه میان حرف ها ، دوست نزدیکت که اصلن برادرت زنگ بزند که : قبول شدم ( سلام حسام ) . آدمی که همه این چند وقت نگرانش بودی ، نگران بودی که چرا و چطور همه ی هوشش این بشر دارد صرف مرحله چندم فلان بازی کامپیوتر یا  ps3 میشود ، پای دانلود آخرین کارِ فلان گروه ناشناخته ی متال ، پای فکرها و آدمهای عجیب ، . آدمی که فکرش را هم نمیکردی  یکهو زنگ بزند که : باورت می شود؟ مدیریت بازرگانی ، هه !

اینکه عصرش همین طور خوش خوشک بروی دوستی را ببینی ، بعد از آنجا که روز خوبی بوده تا همین جا و متوجه قضیه هستی ، بر خلاف همیشه تلفن ناشناسی را جواب بدهی و طرف از آن ور خط بگوید : ببخشید کمی دیر شد ، فردا ساعت x ، تشریف بیاورید y برای مصاحبه ..

بعد اگر تا اینجای روز شک نکرده باشی ، مومن بوده باشی  و همه را پذیرفته باشی و هیچ نشانی از تعجب بروز نداده باشی ، به هر حال چشمت گرد شده که . با همان چشم گرد شده و دلی خوش ( واقعن خوش) داری بر میگردی خانه که رفیقی را می بینی بعد از دو سال حدودن. با کدورت های رسوب شده ، با شرمندگی فراوان ، با خیلی چیزها که نگفتنی ست ( سلام محمد ) آنقدر که تر جیح میدهی به جای کلمه فقط نگاهش کنی و بعد بندازی روی وَر ِ خجسته * شخصیت ِ  رفیقت و فقط امیدوار باشی که هنوز عوض نشده باشد بعد این دو سال ( که نشده بود خدا را شکر) و همین طور تخت گاز بی فرصت ، بی مهلت فلسفه ببافی که معذرت ِ من را بپذیر و الخ

بعد  میرسی خانه ، میگویی آخیش چه زندگی شده ها ... عطف به آنجا که هی چه کم از زندگی دانستم و ...فکر میکنید تمام شد ، نخیر . ایمیلت را باز کنی که بری سراغ گودر که میبینی وه ، رسولی جواب ِ ایمیلت را داده ، توپ. همینطور که قند توی دلت آب میشود دست به دعا برمیداری که خدایا برسان از این روزهای خوب زندگی ، این روزهای سر خوش بوده گی را ... آمین.

* خجسته یک صفت بسیار خواستنی ست  که برای کمتر چیزی قائل میشوم .در ادبیات ما آنچه آنقدر خوشایند باشد که تعریف ناپذیر میگویم خجسته که خودم را از زیر بار خوب بودنش رها کنم. البته کپی رایت اش از مریم نامی ست که یادش مانده.

پ.ن : این نوشته از آن نوشته هایی هست که سخت بر عکس پذیر است. ینی حالت "و بر عکس " دارد. یعنی هر کس بخواهد نوشته را توی گودر شر کند ، بالایش نوت میگذارد "وبر عکس" . چرا که روزهایی هم هست بارها و بارها بیش از این، که از در و دیوار نکبت می بارد. اوهوم.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:24 توسط محمد |

جلوم راه می ره ، تق تق تق میرسه به دیوار ، روی پاشنه می چرخه تق تق تق میرسه به من . دست ِ راستش رو گرفته به چونه ش ، دست چپش رو هم کرده تکیه گاه . چشم هاش رو خیره کرده به روبرو . وقتی  رو به من هست به من ذل میزنه ، یکمی هم چشما رو تنگ میکنه . می ایسته روبروم ، شروع میکنه به حرف که  صدا قطع میشه ، دیگه هیچی نمیشنوم .  فقط میبینم  که دستهاش بالا و پائین میره. رنگش عوض میشه ، قدماش تند تر میشه ، دهنش بیشتر باز میشه اما کند ، بعدشم همه چیو از رو میز  جمع کرد  برداشت ، رفت بیرون.

جلوم نشسته ، دوتا دستش رو گرفته دور فنجونش ، جوری که نوک انگشتاش به هم رسیده ، از داغی فنجون لذت نمیبره تو این گرما ، استیل ِ فنجون گرفتنش همینه ، آرنج دستاشو روی میز پایه کرده واسه فنجونی که همرتراز شده با دهنش، هی فنجونش رو آروم میبره سمت دهنش ، یه هورت میکشه دوباره فنجون رو جدا میکنه از لبش . دور و بر ونگا میکنه ، با کسی تیک نمیزنه ولی حواسش به دو تا میز پشت مون هس که چی داره میشه اونجا!  بیشتر من و نگاه میکنه ، یه وقتایی هم سرشو کج میکنه و نگا میکنه . فنجونش  رو میذاره رو میز ، شروع میکنه به حرف  که صدا قطع میشه ، دیگه هیچی نمیشنوم . فقط  میبینم که دهنش تند تند باز و بسته میشه ، موبایلش رو یه بار ریجکت میکنه بعد که دوباره زنگ خورد خاموش میکنه میندازه تو کیفش ، چند تا عکس و چن تا نوشته رو هی بهم نشون میده ، چشماش خیس شده ، بلند شد ، فندک و سیگار و عینکش رو برداشت ، کیفش  رو انگار که سنگین باشه به سختی کشید رو کولش و رفت . یه قدم که رفت برگشت نگام کرد ، یه چیز هم گفت ، فک کنم  حرف مهمی بود.

نشسته کنارم رو تخت ، یکی هم نشسته رو صندلی و تکیه داده عقب . دست راستش رو گذاشته رو پیشونیش ذل زده به کف اتاق که هیچی پهن نیست . اونی که نشسته رو صندلی دستاش رو جمع کرده تو سینه اش ، دست به سینه خیره شده به روبروش که پنجره هست. خیلی یواش و سنگین نفس میکشه ، بازدمش ، تای پیرهنش رو جلو عقب میکنه ،  اونی که رو صندلی هس پاهاش رو کشیده تا یه کم جلوتر از خودش و انداخته روی هم. دستش رو از روی پیشونیش بر میداره  ، سرشو میاره بالا به اون نگاه میکنه . خط نگاهش رو میگره و میرسه به پنجره .  اونم پاهاش رو جمع میکنه سمت صندلی ، سمت خودش، خم میشه به جلو ، دستاش رو همونطوری جمع شده میذاره رو زانوهاش.  چشمش رو از پنجره سریع میچرخونه سمت صندلی ، و اشااره میکنه به در ، اونی که رو صندلی هس بلند میشه میره بیرون . دستش رو میاندازه رو شونه ام ، بازوم رو فشار میده و پقی میزنه زیر گریه ، ... دیگه هیچی نمیشنوم .    

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 0:57 توسط محمد |

لعنت به کلام...
لعنت به واژه...
لعنت به نوشتن...

... اگر تمام کار و بارشان این باشد که فاصله را بیشتر و بیشتر و بیشتر کنند....

+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 14:49 توسط محمد |

ماكس با هزار مكافات ، 1900 را در كشتي پيدا كرده . از او مي خواهد تا پياده شود . چون مي خواهند آن را منفجر كنند . اما 1900 راضي به ترك كشتي نيست ! چرا كه در همان كشتي به دنيا آمده . و در همان كشتي بزرگ شده . و هيچگاه ، پا به خشكي نگذاشته . پس مي خواهد در آن همان كشتي بميرد .او براي ماكس ، يك مونولوگ(تك گفتار بلند ) مي گويد ، به اين مضمون كه :
شهر... مون لايت . نمي توني نهايتش رو ببيني . مي شه لطفا بهم بگي ، كجا تموم مي شه ؟ همه چيز خوب بود . منم خوشحال بودم . با پالتويي كه تنم بود ، خوش قيافه شده بودم . پياده شدم . همه چيز تضمين شده بود . مشكل اين نبود . ماكس ! چيزي كه من ديدم ، من رو متوقف نكرد . چيزي كه نديدم ، متوقفم كرد . متوجه مي شي ؟ چيزي كه نديدم !توي اون شهر ، هيچ پاياني وجود نداشت . يه پيانو رو در نظر بگير . كليدا شروع مي شن . كليدا تموم مي شن . مي دوني كه 88 تا كليده . كسي تعدادش رو بيشتر يا كمتر نمي گه . بي انتها نيستن . اين تويي كه بي انتهايي . و با اون كليدا ، آهنگي مي سازي ،كه بي انتهاس . من اين رو دوست دارم . و مي تونم باهاش زندگي كنم . اما تو من رو جايي مي بري و چيزي رو ، جلو چشام مي زاري كه ميليونها كليد داره ! ميليونها و بيليونها كليدي كه پاياني ندارن ! ماكس ! اين حقيقته ! كليدا پاياني ندارن ! اون يه پيانوي ، بي انتهاس . پس نمي توني ، باهاش ، آهنگي بسازي . چون رو ، يه صندلي اشتباه نشستي . اون پيانوي خداس . اون خيابونا رو ديدي ؟ اونجا هزاران خيابون وجود داره . چطور مي توني ، فقط يه خيابون رو انتخاب كني ؟ يه زن ... و يه خونه ... من توي اين كشتي به دنيا اومدم . اما دنيا من رو ناديده گرفت . ... خشكي يه كشتي بزرگه كه براي من ، خيلي بزرگه . مثل يه زن زيبا ... مثل يه پل طولاني ... مثل يه آهنگي كه نتونم بسازمش ... من نمي تونم از اين كشتي پياده شم ! من نمي تونم از اين زندگيم ، بيرون بيام ! به نظر بقيه من مرده م ! ماكس ! دوست من ! من رو ببخش ! من نمي تونم ، پياده بشم !

                                                                           { افسانه 1900 – جوزپه تورناتوره }

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 0:47 توسط محمد |

              

+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:19 توسط محمد |