باید از صبحش سر کار ، مربوط و نامربوط هی دلت هوایی شود ، و سعی کنی بندازی روی دنده ی ِ خودفریب " نه ، من اینها یادم نیست" بعد طی این لجبازی ، هجوم بیشتر شود آنقدر که خیلی یواش ، بری بایستی جایی که کسی نباشد رو به آسمان ناتمامش که " ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت ؟"
بعد نه اینکه همچین روزی را زود به خانه رسیدن و متمرکز شدن ، عذابی دو چندان است ، قصد چیزی ، جایی کنی که آرامت کند . برسی به آن یگانه سازه ی تئاتر این شهر ، آقای گیشه ای بگوید تا اتمام جشنواره اجرا نمیشود .بعد به شکل کاملن رسمی فس بشوی و از فرط بی حسی ( و برای شارژ شاید) بگیری همان جا بشینی و آدم ها را تا میتوانی نگاه کنی و از روی سبک لباس پوشیدن شان داستانشان را بسازی، بعد نه اینکه این روز اجرای ویژه هست !! ، هی آدم های آشنا ببینی و به هیچ کدام شان نزدیک نشوی و از دور سعی کنی علت خنده ها را بفهمی و یا اینکه الان ایکس چه گفت که همه ساکت شدند ....
بعد که آنها قصد رفتن کردند و داستانی نداشتی که ادامه دهی تو هم قصد رفتن کنی ، و خوب بدانی همچین راهی را نباید سواره رفت یا از آن سمت خیابان عبور کرد باید محض چشم ها هم که شده ویترین ها را خوب نگاه کنی و بعد با اینکه همه تلاشت را میکنی که وارد هیچ کدام نشوی ، برسی به آنکه قبلن ها دیده بودی چه خوب کتاب چیدند درش ، بعد دوباره ویار کنی و محض خاطر جمعی بابت به هم خوردن تئاتر ، هی کتاب جمع کنی از آن ها که باعث تکمیل کالکشن نویسنده ها می شوند مثل رویای تبت تا یک کتاب دیگر از بوبن و در نهایت برسی به اصل ماجرا" ارغنون ِ مرگ" که گویا کمیاب شده است. بعد این ها را بزنی زیر بغل بروی برسی به آقای هنری فروش سر فلسطین درخواستت را بنویسد توی دفترش که معلوم نیست اسم چند نفر آشنا هم آنجا ببینی ، بعد بقیه کتاب فروشی ها را محض رعایت حال خودت! تند تند رد کنی برسی به کافه فرانسه آدم هایش را نگاه کنی ببینی چن تایشان دوتا هستند و چن تایشان تک. و باز بروی و بروی و در تمام این رفتن یک باد سردی باشد که خیلی هم سرد نیست اما خیلی چیزها را یادت بیاندازد ،
یه همچین روزی را فکر کنم می گویند ، یک روز پائیزی... یعنی صفتش طوری ست که گویای همه اینها که نوشتم هست ، نیاز نبود این همه سردرد آور باشم . کافی بود بنویسم . سلام ای فصل یادها و خاطره ها ، سلام فصل سرد سوزدار ، سلام فصل پیاده رو ها ، فصل وصل ها و فصل ها ...
پ.ن : بعد تازه خودت را برسانی به خانه ، دست و رو نَشسته بشینی بخوانی از مرگ که دست کم خوانده باشی از این اتفاقی که هیچکس هرگز نخواهد دانست چه وقت و چگونه برایش رخ خواهد داد. مخصوصن امروز که بواسطه چند ثانیه لرزیدن ، کسانی بودند حتی که وصیت نامه شان را تجدید کنند !
هر طور شده باید بنویسم از دیروز و امروز زندگی ام ، حتی اگر به سطحی ترین شیوه ممکن بنویسم، مهم هست که دارم چطور مینویسم ؟ به نظر خودم نه ، مهم آن چیزی ست که نوشتم ، ینی وقتی من با این علم که استعداد نگارش ندارم ، شروع میکنم به نوشتن پس هیچ موضوعی مهم تر از آن اتفاق نیست. نه صنایع ادبی بکار رفته ، نه تعداد کلمات و نه اختراعات و ظرافت های زبانی . "کریستین بوبن" جای میگوید « آیا یک لبخند که خوب میدانیم هرگز بیش از یک دهم ثانیه دوام نمی آورد ، آنقدر پر توان و پایدار هست که بتوان تمام زندگی را ...سال ها و سال ها را با آن و بر ان استوار کرد؟! پاسخی وجود ندارد ، هیچ پاسخی ، هیچ وقت وجود نخواهد داشت. پاسخ به جهنم. مهم همین سوال است. » همه چیز اینجا درباره ادم ها هست و تا آخر هم همین خواهد بود. علت دقیقن همین است. اگر روزی بیش از حد باشم ، آدمها و اگر روزی نباشم باز هم آدمها .
حسام کنارم نشسته و همین طور که دهانش را با تلاش وصف ناپذیری آنقدر باز میکند تا بزرگترین لقمه دنیا را به دندان بکشد می گوید : نه پ واقعن فکر کردی به تو می شه از چی گفت؟ با تو باید از همین چیزا گفت دیگه ...بعد از چندین ماه با ناباوری تمام همین حین اسمس میزند که : ببخشید این مدت درگیر بودم. و واقعن درگیر بوده، امیدوارم هر چه زودتر حرف بزنیم اما این ادم از معدود کسانی هست که از لحظه آشنایی می ترسیدم یک وقتی نباشد ، و حتی همین الان هم میترسم . چون این ادم آرامش مطلق هست . برای من و خیلی ها. خودش هم خوب میداند : ) دارم جواب اسمس را میزنم که زنگ زده برای فیکس کردن یک دیدار ، هماهنگ که میکنم یادم میافتد "چه خبر امروز ؟ چهمه رویایی پیش میره " فقط حیف که دیشب جواب خوبی ندادم . بعد اینطور با خودم کنار نمیام و زنگ میزنم . آنقدر گفتم و گفتم که به خنده ی غش غشی افتاد . کسی وارد اتاق میشود ، مکالمه قطع شد ، تازه بعد از همه این ها میرسم به این آدمهای دیر یافته زندگی ام ، تازه می رسم به اصل ماجرا ، به گودر، جشن بیکران این شب هایم ، می رسم به آخرین انسان روی زمین به رسولی ، هرمس ، نیاز ، نگار ، امیرحسین ، غزل ، پدرام ، لاله و الخ و وبلاگ این و کامنت آن یکی و بعد هم که وای از کامپلیمان های آخر شبی ، که اصن بگو دم صبحی ال " خاک تو سرم ، اذون شد که" .
صبحش به زحمت خودم را کشاندم روی زمین ، تا اولین شیر ِ آب خانه که سرم را بگیرم زیرش تا بیدار شوم همچین صبحی را ، دوان دوان برسم به یکی از بهترین های زندگی ام بعد از شش ماه دوری و ندیدنش ، جدای از همه تک جمله های نابش ، در یک لحظه برگردد توی صورتم که هی پسر تو عوض شدی ( و این تو آنقدر غلیظ ادا شد که ینی مستتر دار هست اساسی ، خودتان که میدانید ) و بعد وقت خدافظی چشمانش بدود به سمتی و بگوید خب عمل کن ببینم شعارهایت را ، بعد که عملت را دید، خبیث خبیث بخدد به ریش نداشته ام و مثل همیشه :
یو هو ، داوون و حرکت دست که مشت میشود و به سمت پائین کشیده میشود .
بعد ادامه همچین روزی این باشد که با آقا سگه بشینم یک نهار ِ مجانی بزنم ، با هم برویم به احترام و سپاس ِ یکی که عزیز هست و هنوز ندیدمش کادوی تولد چن هفته قبلش را بگیرم ، بعد سوار بر اسب مان برسیم به پاتوق اول و اخر این دنیا ، برسیم به دود کردن این همه اتفاق و این همه زندگی ، برسیم به جایی که آدم هایش ، همه عادت دارند کنار چای و حرف ، غم های روزانه شان را ، غم های هفتگی وماهانه شان اصن تو بگو هر چی که نمی خواهندش را دود کنند بفرستند هوا ، در این بین عکاس باشی ِ دوران که برای فیلمی تهران نیست . شب جمعه ، از کنار دریا دلگیر شود و انتخابش برای اسمس من باشم از یک طرف دیگر سوار بر روی آن اسب لعنتی که جان میدهد برای سرعت و آهنگ ، زنگ بزند که ببین ، فردا داره میاد خواستگاریممممم . بعد من هی داد بزنم ، هوار بزنم ، بخندم که آی مردم جمع شوید ، حکایت دارم برای تان ، فردا خواستگاری آتیش هس . مگه من چن تا آتییییش تو زندگیم دیدم ، مگر چن بار شب خواستگاری این آتیییش میشه ؟ که بازم شب و روز خواستگاریش آتییش بسوزونه ؟
بعد خدایا اینجاش رو دیگه با خودتم به بقیه گفتم گوششون رو بگیرن که فردا میدونم برعکس همینا رو ازم میشنون، خوب نیس، معضل سازه ....
آ خدا ، مگه زندگی چی بود ؟ مگه غیر از همینا هست که گفتم ، دیگه چی میخوام ازت ؟ هیچی . من چه سبزم امروز ...بله خدا واقعن من چه سبزم این روزا و شبا . قربونت برم که به دل یکی از بنده هات انداختی که بنویسه :
و این یک قانون است ، هر کس هر لحظه چیزی کم دارد ، همان لحظه چیزی بیشتر دارد.