در من هزار حرف نگفته
هزار درد نهفته
هزاران هزار دريا هر لحظه در تپيدن و طغيانند.
در من هزار آهوی تشنه
در خشکسال دشت پريشانند.
در من پرندگان مهاجر
ترانه های سفر را
در باغهای سوخته می خوانند.
...
در خامشی حضورم، حرف مرا بفهم
يا برای عشق، زبانی پيدا کن
تا درد مشترک، زبان مشترکمان باشد.
حرف مرا بفهم و مرا بشنو
اين من نه، آن من ديگر،
آن کس که پنجره چشمهای من او را،
کهنه ترين قاب است.
...
( اردلان سرفراز – از کتاب” از ريشه تا هميشه” )
پ.ن: مسافرتی کوتاه اما پربار با خواهر عزیزم بهانه این عکس شد ،اما ترانه اشاره به دورتر ها دارد ....
پ.ن2 : بی بی جانم مریض شده است،وضع خوبی ندارد ، از شما دوستان مهربانم میخواهم که دعا کنید .