شلوغ ترین عید بی بی بود.
هیچ وقت این طوری نبود که همه باشند ، او همیشه همه ی تلاشش را میکرد که همه با هم باشند ، اما خب میدانید که آدم ها اخلاق های بد هم دارند ، یکی شان هم این است که وقتی کسی رفت می خواهندش....
وقتی روی تخت دیدمش ، تازه فهمیدم : " همه عمر دیر رسیدیم ...، بله همه عمر ."*
اویی که نوه هایش را آبادی خانه اش میدانست ، و عید که میشد همه مان را جمع میکرد و قربان صدقه مان میرفت ، حالا روی تخت خوابیده بود و چیزی که تا انتهای وجودم را سوزاند ، آن نگاه عمیق بی حرفش بود.
حالا ما هر چه میگفتیم ، او فقط نگاه میکرد.... بی هیچ حرفی.
حالا میفهمم چه شده بود که شنبه بعد از مثلا روز اول کارم ، راهم کج شد و رسیدم به خانه هنرمندان ، حالا میفهمم چرا این بار به جای گالری ممیز و الخ فقط از پله ها پائین رفتم ، چرا این بار در سقاخانه شمع روشن کردم و نشستم با صدای آب ِ آن حوضش اشک ریختم.... و خندیدم....
هفدهم فروردین ِ هشتاد و هفت ثبت میشود به پرواز ِ بی بی .
شادی روحش ، شاد باشید که همه را شاد میخواست....
* از دیالوگ های بی نظیر علی حاتمی
پ.ن : چه خوب است دوستانی هستند زنگ میزنند کوتاه و عمیق دلداری میدهند . از لطف همه تان ممنونم. اما به من تسلیت نگویید به خاطر رفتن اش تسلیت بگوئید به خاطر هنوز ماندنم.