هر چه فکر میکنم و از هر طرف که ذهن را پرواز می دهم ، می بینم که هر چه بود فقط فیلم نبود ...."درباره الی" در باره زندگی بود ، درباره حقیقت بود ،درباره ی سفر – شمال – خوشی – فاجعه ، ... "درباره الی" شاید قرار بود یک فیلم سینمای باشد فراتر از حد انتظار ، اما در سالن و روی پرده نقره ای همه تصوراتمان را پاره کرد .دیوار ها و شیشه های سینمای ایران شکست. و "درباره الی" چند پله بالاتر از یک فیلم و حتی یک اثر هنری قرار گرفت .
باید ساکتان را ببندید و بدانید که قرار است همراه گروهی به شمال بروید ، هر کدام از ما یکی از همراهان این گروهیم . آقای فرهادی ما را به یکی از بهترین ، عجیب ترین ، شاد ترین و تلخ ترین سفرهای زندگی دعوت مان کرده ... به یک شمال دلچسب و البته فراموش نشدنی . فکر میکنید چرا سه تا ماشین و چرا این همه جای خالی در ماشین ها بود؟ قرار است در یک جمع شوخ و شنگ و البته آدم حسابی و کاملن شناسنامه دار با طبقه اجتماعی مشخص برویم شمال. من و شما هم درست مثل احمد و الی میهمان این جمع هستیم. ولی نه ! صبر کنید ، ما مثل احمد این جمع را خوب نمیشناسیم.بلکه ما مثل الی بدون هیچ پیش زمینه از این جمع وارد آنها میشویم و در تصمیم گیری ها شرکت میکنیم و نمیکنیم . هر چه از ما میپرسند رویمان نمی شود جواب بدهیم و همه کارها و مراجعات به خودمان را یک جور تند و سریع حل میکنیم و سر دستی از کنارشان میگذریم. درباره ویلا ، درباره غذا ، درباره هر چیزی به جز قضاوت. ما در تمام مدت که خاموش و خوشحال (یا عصبی و نگران) همراه این جمع هستیم ، درست مانند الی، مدام در ذهن خودمان قضاوت میکنیم. حرف ها را مرور میکنیم . از قبل نکته ها و حرفهایی را در ذهن جمع کرده ایم و در لحظاتی کنار هم میگذاریم که پازل دست کم برای خودمان حل شود ... اما میشود ؟
برای لذت بردن از "درباره الی" به قول عزیزی نباید هیچ اطلاعاتی از آن داشته باشیم و چه خوب که کارگردان همه جور فکری را کرده که ما چیزی ندانیم. آنها که کمتر از فیلم و عوامل و رابطه ها و ماجرا می دانند بیشتر میفهمند و بیشتر لذت میبرند و بیشتر درگیر میشوند. برای بخش اول فقط یک چیز دیگر بگویم و تمام . رفیق کنار دستی من که آدم بسیار آرام و خونسردی هم هست و زیاد هم انس و الفت خاصی با سینما ندارد و از قضای روزگار آن نیمه شب 21 بهمن ماه در سینما فرهنگ همراه ما بود، چند بار از جایش بلند ، نه مثل من به خاطر ذوق زدگی از این همه جزئیات حل شده در متن ِ فیلم. میخواست به آب بزند برای الی...
او هم مثل سپیده مثل من مثل همه ی ما یکسری سوال داشت که میخواست از الی بپرسد ....
**************
شمال...
هه ، این بود .. هی گفتی پاشو ببرمت یه شمال که تا حالا نرفتی . میخواستی دیگه پامو شمال نزارم ؟!
اون اولش خیلی خوب بوداا ، واقعن کیفور شده بودیم . داد و بیداد راه انداختیم تو جاده! توی تونل ، مثل این بچه های 10-12 ساله جیغ و سوت و دست... که چی؟ که هیچ کس آقا و خانوم رو نمیبینه ؟ که اینا بچه دوساله دارن ولی هنوز کودک درونشون بیداره !بعد رفتیم نشستیم کنار رودخونه که بین راه غذا بخوریم ، شروع کردین به متلک بار هم کردن ! هر کی هم عقب می افتاد نگه میداشت ، یه جای خوب جبران میکرد . اون پیمان عوضی رو بگو، اصلن من فک میکنم از همون جا بد شد. دیدی الی چه جوری بعدش احمد و نگاه کرد؟ولی خیلی خوب بود ، وقتی هم که رسیدیم نشد بریم جائیکه از قبل قرار بود. یعنی مجبور شدیم رفتیم یه جا که واسه همیشه ، واسه عمرم یادم میمونه.اون ویلای بزرگ کنار آب ...که در و پنجره های اونم مثل خودمون پر از حفره و سوراخ بود . همونائی که احمد داشت با پلاستیک ( چه جنسی) می پوشوند که شب تا صب سگ لرز نزنیم. ( حواسمون هم بود که اون وسط چطوری الی داشت به احمد نخ میداد : دستتون نبره ) بعدشم که خرید رفتن احمد و الی. چه شامی خوردیم. کلی خندیدم . نمکدون هم که اووووف . چه حالی داد . بعدشم اینقد پانتومیم بازی کردیم که چشامون باز نمیشد. صبح وایسادیم به والیبال ساحلی که اونم حکایتی بود واسه خودش ، اصلن بد جور داشت فاز میداد که یهو "ماجرا" شروع شد ...
عکس نوشت : عکس را خوب نگاه کنید ، به آسمان و آن رنگش ، به دریا و موج هایش ...