تبليغاتX
...اتاق پسر - "خون به پا میشود" ، نهضت ادامه دارد ...

اول شما را نادیده میگیرند ، بعد به شما میخندند، پس از آن با شما مبارزه میکنند....                          آنگاه شما پیروز خواهید شد   " گاندی"    

           Photo by Golrokh Nafisi / از بهترین عکس های زندگی ام و یگانه تصویرهای تهران *عکس نوشت

آقای میرحسن موسوی ،

سلام

دل تان خون و فکرتان حسابی مشغول و مشوش هست .. میدانم .

کدام ما این روزها دل ِ خوش داریم و سری سبک ؟

حالا میفهمم این بیست سال چرا سکوت کرده بودی مرد... حالا میفهمم. مزاحم اوقات  نشدم تا از سختی ها و مرارت ها و سکوت این چند وقت بگویم ، بیانیه پنجم  را خواندم و به قول خودتان "آمده ام تا"  از یک برد مسلم برای شما بگویم . ما از همان روزهایی برنده بودیم که زن و مرد  پیر و جوان ، و حتی کودکان با نشان های سبزشان  می سرودند : به سلامت ِ ایران ِ جوان ...

  • وقتی بردیم که امیرحسین نوشت : رسیدم جلوی جام جم ، بچه ها آب می انداختند برای گارد مستقر در صداو سیما
  • وقتی بردیم که مسیح نوشت : ما خجالت میکشیم آنچه او بهمان نسبت داد را بر زبان بیاوریم ، و به خودش بگوئیم !
  • وقتی بردیم که دوستی نوشت : ما در کنار بسیاری که به تو رای دادند زندگی میکنیم در صلح و صفا و به ایشان احترام میگذاریم و حواسمان هست که توی چشم آنها ذل نزنیم!
  • وقتی بردیم که آدمهای هرگز رای نداده را همراه موج عقلانیت و مظلومیت سبز دیدیم.
  • وقتی بردیم که آبمیوه فروشی های ونک و ولیعصر و روبروی پارک ملت ، باکس های آب معدنی و آبمیوه را میگذاشتند بین مردم تظاهرات کننده ،
  • وقتی بردیم که با هر نشان سبزی که به دستی بود ، یک لبخند بر لب و یک "وی" روی دست مینشست.
  • وقتی بردیم که به احترام آن جمع ، راهپیمایی و تظاهرات مان را نه در ولیعصر بلکه با فاصله از ایشان از ونک تا تجریش برگزار کردیم.
  • وقتی بردیم که مجبورشان کردیم یک هفته تا شعاع چند کیلومتری وزارت کشور را منطقه ویژه امنیتی اعلام کنند
  • وقتی بردیم که مردم بدون هیچ هراسی برای اعلام خواسته هایشان همراه شدند
  • وقتی بردیم که سارا از بهار خونین نوشت.
  • وقتی بردیم که مردم ، آن جوان ِ یگان ویژه را در بر می گیرند تا آسیبی به او نرسد ، به او آب میدهند و لباس هایش را در می آورند ...
  • وقتی بردیم که تلویزیون ِ خودشان،  شیردختری را نشان داد که یک بسیجی را در میان دستانش گرفته بود تا کسی  به او آسیب نزند.
  • وقتی بردیم که نشان دادیم از حق مان نمیگذریم ...در هیچ صورتی
  • وقتی بردیم که شما گفتید برای تغییر همین روحیه شان و جلوگیری از رواج دروغ آمدید.

دست مریزاد ، عجب فرهنگی راه انداختی بین ما ، فرهنگ دوست داشتن بدون هیچ آشنایی و شناخت. بارها از دوستانم شنیدم که چه لذتی میبرند در این همایش های سکوت. در کنار هم دوش به دوش ایستاده اند و لذت بردند ، لذت ناب. چه چیز یا چه کسی میتوانست ما را اینقدر به یکدیگر امیدوار کند؟ چه چیز میتوانست چهره واقعی "این ها" را همینقدر صاف و روشن نمایان کند ؟

بیا و مردانگی کن و یک بار دیگر بهت و اشک ِ هم زمان بر چشم هایشان بیاور .  این بازی ها را به خودشان بسپار و واگذارشان کن به هم اویی که هر شب ساعت ده صدایش میکنیم. آدم به خواب رفته را به یک صدا میتوان بیدار کرد اما کسی که خودش را به خواب زده با هزار همایش و تظاهرات نمیتوان.

 میرحسین عزیز ما برنده شدیم ، نه پایان مبارزه ، که پایان حضور در خیابانها را اعلام کن. برای پاسداشت کرامت انسان و برای اینکه بازهم شرافت و نجابت انسان را به ایشان نشان بدهی و برای جلوگیری از قتل و کشتار جمعی که متاسفانه از آن ابایی ندارند ! نه بخاطر این روزهای حکومت نظامی و درخواست آرامش از سوی آنها  و این حرف های ِ ننه من غریبم ، که البته این ها هم خود دلیلی ست بر پیروزی ما ؛ پایان هفت روز تاریخی را اعلام کن  برای اینکه این روزها باقی بماند و ته نشین شود. و بشود سرمایه روزگاران

من هم پایه ام تمام این چهار سال را هر روز یکی از میدان های این شهر قرار بگذاریم ، اما شما به ما گفتی برای عقلانیت آمده ام  پس به جای صرف نیرو در مقابل این ها ، کاری دیگر میکنم. چهار سال ِ تمام مچ بند  ِ سبزم را باز نخواهم کرد تا این هفته ی مقدس هر لحظه به چشم شان بیاید. و بدانند که هر لحظه اراده کنیم باز در میدانی جمع خواهیم شد و باز اشک "کسانی" را در خواهیم آورد...

 یادمان باشد که بهمن 57 پایان ِ  خرداد 42 بود ... ما نیاز به  گذشت ِ زمان داریم .. در مقابل همه دروغ ها ُ تهمت ها و نسبت های بی جایشان ، و سوال شان که پشتیبان و یاورت کیست ، همین مردم را نشان بده بعلاوه اینکه حرف امام را یادشان بیاور ، انگشت اشاره به سمت کودکانی بگیر که شب های انتخابات سرودشان "احمدی بای بای" بود و این شب ها با صدای ظریف اما بلندشان همه "تکبیر" میگویند ...

امروز و امشب و شب های دگر ، به احترام همه خون هایی که در این هفته ریخته شد ، ولو یک قطره ، به احترام همه عرق هایی که با هر فعالیت و حرکتی بر پیشانی وبدن تک تک همراهان نشست  روی پا می ایستم و با صدای بلند فریاد میزنم که :

انسانم آرزوست ...

با مهر و احترام – محمد  30 /3/88    

پ.ن 1 : میدانم تا سالهای دیگر همچین قابی در ذهنم نمیشیند که یک سیاستمدار ِ ایرانی به میان مردم آمده باشد ، روی ماشین ایستاده باشد دستهایش را رو به انها بالا برده باشد و مردم  به پاسخش دستهایشان را اینچنین ریشه دار  بالا ببرند و فریاد بزنند : حمایت ، حمایت 

پ.ن 2: ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم ...

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:59 توسط محمد |