اول شما را نادیده میگیرند ، بعد به شما میخندند، پس از آن با شما مبارزه میکنند.... آنگاه شما پیروز خواهید شد " گاندی"
آقای میرحسن موسوی ،
سلام
دل تان خون و فکرتان حسابی مشغول و مشوش هست .. میدانم .
کدام ما این روزها دل ِ خوش داریم و سری سبک ؟
حالا میفهمم این بیست سال چرا سکوت کرده بودی مرد... حالا میفهمم. مزاحم اوقات نشدم تا از سختی ها و مرارت ها و سکوت این چند وقت بگویم ، بیانیه پنجم را خواندم و به قول خودتان "آمده ام تا" از یک برد مسلم برای شما بگویم . ما از همان روزهایی برنده بودیم که زن و مرد پیر و جوان ، و حتی کودکان با نشان های سبزشان می سرودند : به سلامت ِ ایران ِ جوان ...
دست مریزاد ، عجب فرهنگی راه انداختی بین ما ، فرهنگ دوست داشتن بدون هیچ آشنایی و شناخت. بارها از دوستانم شنیدم که چه لذتی میبرند در این همایش های سکوت. در کنار هم دوش به دوش ایستاده اند و لذت بردند ، لذت ناب. چه چیز یا چه کسی میتوانست ما را اینقدر به یکدیگر امیدوار کند؟ چه چیز میتوانست چهره واقعی "این ها" را همینقدر صاف و روشن نمایان کند ؟
بیا و مردانگی کن و یک بار دیگر بهت و اشک ِ هم زمان بر چشم هایشان بیاور . این بازی ها را به خودشان بسپار و واگذارشان کن به هم اویی که هر شب ساعت ده صدایش میکنیم. آدم به خواب رفته را به یک صدا میتوان بیدار کرد اما کسی که خودش را به خواب زده با هزار همایش و تظاهرات نمیتوان.
میرحسین عزیز ما برنده شدیم ، نه پایان مبارزه ، که پایان حضور در خیابانها را اعلام کن. برای پاسداشت کرامت انسان و برای اینکه بازهم شرافت و نجابت انسان را به ایشان نشان بدهی و برای جلوگیری از قتل و کشتار جمعی که متاسفانه از آن ابایی ندارند ! نه بخاطر این روزهای حکومت نظامی و درخواست آرامش از سوی آنها و این حرف های ِ ننه من غریبم ، که البته این ها هم خود دلیلی ست بر پیروزی ما ؛ پایان هفت روز تاریخی را اعلام کن برای اینکه این روزها باقی بماند و ته نشین شود. و بشود سرمایه روزگاران
من هم پایه ام تمام این چهار سال را هر روز یکی از میدان های این شهر قرار بگذاریم ، اما شما به ما گفتی برای عقلانیت آمده ام پس به جای صرف نیرو در مقابل این ها ، کاری دیگر میکنم. چهار سال ِ تمام مچ بند ِ سبزم را باز نخواهم کرد تا این هفته ی مقدس هر لحظه به چشم شان بیاید. و بدانند که هر لحظه اراده کنیم باز در میدانی جمع خواهیم شد و باز اشک "کسانی" را در خواهیم آورد...
یادمان باشد که بهمن 57 پایان ِ خرداد 42 بود ... ما نیاز به گذشت ِ زمان داریم .. در مقابل همه دروغ ها ُ تهمت ها و نسبت های بی جایشان ، و سوال شان که پشتیبان و یاورت کیست ، همین مردم را نشان بده بعلاوه اینکه حرف امام را یادشان بیاور ، انگشت اشاره به سمت کودکانی بگیر که شب های انتخابات سرودشان "احمدی بای بای" بود و این شب ها با صدای ظریف اما بلندشان همه "تکبیر" میگویند ...
امروز و امشب و شب های دگر ، به احترام همه خون هایی که در این هفته ریخته شد ، ولو یک قطره ، به احترام همه عرق هایی که با هر فعالیت و حرکتی بر پیشانی وبدن تک تک همراهان نشست روی پا می ایستم و با صدای بلند فریاد میزنم که :
انسانم آرزوست ...
با مهر و احترام – محمد 30 /3/88
پ.ن 1 : میدانم تا سالهای دیگر همچین قابی در ذهنم نمیشیند که یک سیاستمدار ِ ایرانی به میان مردم آمده باشد ، روی ماشین ایستاده باشد دستهایش را رو به انها بالا برده باشد و مردم به پاسخش دستهایشان را اینچنین ریشه دار بالا ببرند و فریاد بزنند : حمایت ، حمایت
پ.ن 2: ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم ...