<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>...اتاق پسر</title>
<link>http://paradoxi.blogfa.com/</link>
<description>چرا همیشه غمینم ...نگاه باید داشت.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 30 Oct 2009 14:10:45 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>وقتهایی که آدمم که هیچ ، برای وقتهایی که آدم نیستم!</title>
<link>http://paradoxi.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;اینکه میخواهم بنویسم را کاملن از یکی دیگر گرفته ام . ینی از نبوغ نداشته ی خودم نیست اصلن.  حوصله طولانی نوشتن و شرح و بسط بیش از این ندارم فقط در حد یک پیام کوتاه ضروری میخواهم چیزی بگویم. &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;همچین وقت هایی بدون هیچ شکسته نفسی ، یک حیوانم بی شک. در حال عادی هم حیوانم مثلن ناطق . اما در این حال حیوانیت ام بیشتر میشود گو نطق کمتر ، درنده تر . خیلی هم نگران انسانیت و حقوق بشر نشوید.  دو حالت بیشتر نیست یا لاک پشت یا خار پشت!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; ۱&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;- تا زمانی که کسی ، کاری به کارم نداشته باشد یک لاک پشتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;مثل یک لاک پشت خسته از یک راه ، همان وسط ِ راه  نه کنار جاده ، بلکه دقیقن وسط جاده ی خطرناک حتی ،می ایستم و خودم را میکشم تو ، به یک لاک امن و سخت . پس خواهشن وقتی حال و حوصله ندارم چوب توی سوراخ های لاک نکنید که شاید بیایم بیرون. در همچه وضعی بدترین، بهترین  و خلاصه تحریک آمیزترین های همه عمرم به هیچم هست ... وقتی حال ندارم سعی نکنید مرا بخندانید ، شوخی نکنید که جواب ش آنقدر بد باشد بعدن مجبور شوم معذرت خواهی کنم .اگر این لاک را شوت کنید ، با ان تا دم خانه تان بازی کنید ، اگر یک چوب را از توی دو تا سوراخ رد کنید حتی ، عکس العملی نخواهید دید اما خب لاک پشت هم مثل هر موجود دیگری آستانه دارد.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;2-  آستانه ام را که رد کنید میشوم یک خار پشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;وقتی ولم نکنید و طوری صدایی ، حرکتی بخواهید  تازه در بدترین شکل ممکن یکی از خارها رها خواهد شد. حواسم هست که فقط یکی از آن خارهای طبیعی را نثار کنم و با خنجری ، چاقویی یا هر چی استقبال نکنم. اما خب شما که بلدید من را این خار طبیعی دردش شاید بیشتر از یک زخم عمیق چاقویی یا گلوله یک تفنگ باشد. اگر که بلد نیستید هم از یکی که میداند بپرسید مثلن کی ؟ مثلن &lt;A href=&quot;http://jsezar.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;محسن&lt;/A&gt; ...&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 14:10:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paradoxi&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>paradoxi</dc:creator>
<guid>http://paradoxi.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ّّFall or Fail or What</title>
<link>http://paradoxi.blogfa.com/post-243.aspx</link>
<description>                &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://i23.tinypic.com/mc3m7a.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;باید از صبحش سر کار ، مربوط و نامربوط هی دلت هوایی شود ، و سعی کنی بندازی روی دنده ی ِ خودفریب &quot; نه ، من اینها یادم نیست&quot; بعد طی این لجبازی ، هجوم بیشتر شود آنقدر که خیلی یواش ، بری بایستی جایی که کسی نباشد رو به آسمان ناتمامش که &quot; ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت ؟&quot; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;بعد نه اینکه همچین روزی را زود به خانه رسیدن و متمرکز شدن ، عذابی دو چندان است ، قصد چیزی ، جایی کنی که آرامت کند . برسی به آن یگانه سازه ی تئاتر این شهر ، آقای گیشه ای بگوید تا اتمام جشنواره اجرا نمیشود .بعد به شکل کاملن رسمی فس بشوی و از فرط بی حسی ( و برای شارژ شاید)  بگیری همان جا بشینی و آدم ها را تا میتوانی نگاه کنی و از روی سبک لباس پوشیدن شان داستانشان را بسازی،  بعد نه اینکه این روز اجرای ویژه هست !! ، هی آدم های آشنا ببینی و به هیچ کدام شان نزدیک نشوی و از دور سعی کنی علت خنده ها را بفهمی و یا اینکه الان ایکس چه گفت که همه ساکت شدند ....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;بعد که آنها قصد رفتن کردند و داستانی نداشتی که ادامه دهی تو هم قصد رفتن کنی ، و خوب بدانی همچین راهی را نباید سواره  رفت یا از آن سمت خیابان عبور کرد باید محض چشم ها هم که شده ویترین ها را خوب نگاه کنی و بعد با اینکه همه تلاشت را میکنی که  وارد هیچ کدام نشوی ، برسی به  آنکه قبلن ها دیده بودی چه خوب کتاب چیدند درش ، بعد دوباره ویار کنی و محض خاطر جمعی بابت به هم خوردن تئاتر ، هی کتاب جمع کنی از آن ها که باعث تکمیل کالکشن نویسنده ها می شوند مثل رویای تبت  تا یک کتاب دیگر از بوبن و در نهایت برسی به اصل ماجرا&quot; ارغنون ِ مرگ&quot; که گویا کمیاب شده است. بعد این ها را بزنی زیر بغل بروی برسی به آقای هنری فروش سر فلسطین درخواستت را بنویسد توی دفترش که معلوم نیست  اسم چند نفر آشنا هم آنجا ببینی ، بعد بقیه کتاب فروشی ها را محض رعایت حال خودت! تند تند رد کنی برسی به کافه فرانسه آدم هایش را نگاه کنی ببینی چن تایشان دوتا هستند و چن تایشان تک. و باز بروی  و بروی  و در تمام این رفتن یک باد سردی باشد که خیلی هم سرد نیست اما خیلی چیزها را یادت بیاندازد ، &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;یه همچین روزی را فکر کنم می گویند ، یک روز پائیزی... یعنی صفتش طوری ست که گویای همه اینها که نوشتم هست ، نیاز نبود این همه سردرد آور باشم . کافی بود بنویسم . سلام ای فصل یادها و خاطره ها ، سلام فصل سرد سوزدار ، سلام فصل پیاده رو ها ، فصل وصل ها و فصل ها ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن :&lt;/FONT&gt; بعد تازه خودت را برسانی به خانه ، دست و رو نَشسته بشینی  بخوانی از مرگ که دست کم خوانده باشی  از این اتفاقی که هیچکس هرگز نخواهد دانست چه وقت و چگونه برایش رخ خواهد داد. مخصوصن امروز که بواسطه چند ثانیه لرزیدن ، کسانی بودند حتی که وصیت نامه شان را تجدید کنند !&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 21:15:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paradoxi&amp;postid=243</comments>
<dc:creator>paradoxi</dc:creator>
<guid>http://paradoxi.blogfa.com/post-243.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیمه مهر 88 یا چرا در همچین وضعی باز یه چیزی کمه؟ </title>
<link>http://paradoxi.blogfa.com/post-242.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;هر طور شده باید بنویسم از دیروز  و امروز زندگی ام ، حتی اگر به سطحی ترین شیوه ممکن بنویسم، مهم هست که دارم چطور مینویسم ؟ به نظر خودم نه ، مهم آن چیزی ست که نوشتم ، ینی وقتی من با این علم که استعداد نگارش ندارم ، شروع میکنم به نوشتن پس هیچ موضوعی مهم تر از آن اتفاق نیست. نه صنایع ادبی بکار رفته ، نه تعداد کلمات و نه اختراعات و ظرافت های زبانی . &quot;کریستین بوبن&quot; جای میگوید « آیا یک لبخند که خوب میدانیم هرگز بیش از یک دهم ثانیه دوام نمی آورد ، آنقدر پر توان و پایدار هست که بتوان تمام زندگی را ...سال ها و  سال ها را با آن و بر ان استوار کرد؟!  پاسخی وجود ندارد ، هیچ پاسخی ، هیچ وقت وجود نخواهد داشت. پاسخ به جهنم. مهم همین سوال است. »&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; همه چیز اینجا درباره ادم ها هست و تا آخر هم همین خواهد بود. علت دقیقن همین است. اگر روزی بیش از حد باشم ، آدمها و اگر روزی نباشم باز هم آدمها .&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;حسام کنارم نشسته و همین طور که دهانش را با تلاش وصف ناپذیری آنقدر باز میکند تا بزرگترین لقمه دنیا را به دندان بکشد  می گوید : نه پ واقعن فکر کردی به تو می شه از چی گفت؟  با تو باید از همین چیزا گفت دیگه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;بعد از چندین ماه با ناباوری تمام همین حین اسمس میزند که : ببخشید این مدت درگیر بودم. و واقعن درگیر بوده، امیدوارم هر چه زودتر حرف بزنیم اما این ادم  از معدود کسانی هست که از لحظه آشنایی می ترسیدم یک وقتی نباشد ، و حتی همین الان هم میترسم . چون این ادم آرامش مطلق هست . برای من و خیلی ها. خودش هم خوب میداند  : ) دارم جواب اسمس را میزنم که زنگ زده برای فیکس کردن یک دیدار ، هماهنگ که میکنم یادم میافتد &quot;چه خبر امروز ؟  چهمه رویایی پیش میره &quot; فقط  حیف که دیشب جواب خوبی ندادم . بعد اینطور با خودم کنار نمیام و زنگ میزنم . آنقدر گفتم و گفتم که به خنده ی غش غشی افتاد . کسی وارد اتاق میشود ،  مکالمه قطع شد ، تازه  بعد از همه این ها میرسم به این آدمهای دیر یافته زندگی ام ، تازه می رسم به اصل ماجرا ، به گودر، جشن بیکران این شب هایم ، می رسم به آخرین انسان روی زمین  به رسولی ، هرمس ، نیاز ، نگار ، امیرحسین ، غزل ، پدرام ، لاله و الخ   و وبلاگ این و کامنت آن یکی و بعد هم که وای از کامپلیمان های آخر شبی ، که اصن بگو دم صبحی ال &quot; خاک تو سرم ، اذون شد که&quot; . &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;صبحش به زحمت خودم را کشاندم  روی زمین ، تا اولین شیر ِ آب خانه که سرم را بگیرم زیرش تا بیدار شوم همچین صبحی را ، دوان دوان برسم به  یکی از بهترین های زندگی ام  بعد از شش ماه دوری و ندیدنش ، جدای از همه تک جمله های نابش ،   در یک  لحظه برگردد توی صورتم که هی پسر تو عوض شدی ( و این تو آنقدر غلیظ ادا شد  که ینی  مستتر دار هست اساسی ، خودتان که میدانید ) و بعد وقت خدافظی چشمانش بدود به سمتی و بگوید خب عمل کن ببینم شعارهایت را ، بعد که عملت را دید،  خبیث خبیث بخدد به ریش نداشته ام و مثل همیشه :&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;یو هو  ،  داوون  و حرکت دست که مشت میشود و به سمت پائین کشیده میشود .&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; بعد ادامه همچین روزی این باشد که با آقا سگه بشینم یک نهار  ِ مجانی بزنم ، با هم برویم به احترام و سپاس ِ یکی که عزیز هست و هنوز ندیدمش کادوی تولد چن هفته قبلش را بگیرم ، بعد سوار بر اسب مان برسیم به پاتوق اول و اخر این دنیا ، برسیم به دود کردن این همه اتفاق و این همه زندگی ، برسیم به جایی که آدم هایش ، همه عادت دارند کنار چای و حرف ، غم های روزانه شان را ، غم های هفتگی  وماهانه شان اصن تو بگو هر چی که نمی خواهندش را دود کنند بفرستند هوا ، در این بین عکاس باشی ِ دوران که برای فیلمی  تهران نیست . شب جمعه ، از کنار دریا دلگیر شود و انتخابش برای اسمس  من باشم از یک طرف دیگر سوار بر روی آن اسب لعنتی که جان میدهد برای سرعت و آهنگ ، زنگ بزند که ببین ، فردا داره میاد خواستگاریممممم . بعد من هی داد بزنم ، هوار بزنم ، بخندم که آی مردم جمع شوید ، حکایت دارم برای تان ، فردا خواستگاری آتیش هس . مگه من چن تا آتییییش تو زندگیم دیدم ، مگر چن بار شب خواستگاری این آتیییش میشه ؟ که بازم شب و روز خواستگاریش آتییش بسوزونه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;بعد خدایا اینجاش رو دیگه با خودتم به بقیه گفتم گوششون رو بگیرن که فردا میدونم برعکس همینا رو ازم میشنون، خوب نیس، معضل سازه ....&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;آ خدا ، مگه زندگی چی بود ؟ مگه غیر از همینا هست که گفتم ، دیگه چی  میخوام ازت ؟ هیچی . من چه سبزم امروز ...بله خدا واقعن من چه سبزم این روزا و شبا . قربونت برم که به دل یکی از بنده هات انداختی که بنویسه :&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;و این یک قانون است ، &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;هر کس هر لحظه چیزی کم دارد ، همان لحظه چیزی بیشتر دارد.&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 12:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paradoxi&amp;postid=242</comments>
<dc:creator>paradoxi</dc:creator>
<guid>http://paradoxi.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Revel</title>
<link>http://paradoxi.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;اون جوری که قبلن فک میکردم ( حواستون هس که ، میخوام بگم تغییر کردم و دیگه من اون آدم قبل نیستم و از این حرفا - مخصوصن بعد از انقلاب  و بعد از گودر-داری) &lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نباید هر چیزی رو تو وبلاگم بنویسم واسه همین نگا کنید ، روزای مهم زندگیم هیچ اثری ازشون نیست اگه دیگه خیلی فشار می اومده و باید مینوشتم ، یه جوری انقد در لفافه و پنهان نوشتم که خودمم بعدن باید فک کنم منظورم چی بود اینو فلان روز نوشتم! خلاصه اینکه الان وضع فرق کرده نگاهم به بلاگ نویسی عوض شده!! نگام به همه چی عوض شده . اصلن آقا اگه من نتونم اینجا خودم رو کامل تو بلاگم پیاده کنم که فایده نداره ، باید یه روز بشه اینجا مینویسم آخ ، شمایی که اومدی اینجا رو میخونی بدونی که این آخ از کجا ناشی میشه اینم مرارات و شب بیداری و دود ِ چراغ  میطلبه . اینکه من مدام بنویسم و شما تند تند بخونید هی من تمرین کنم ، هی شما به روم نیارین که عجب مشق پر غلطی تا  برسم به اون خود ِ واقعی که پشت هزارتا نقاب خودشو قایم کرده ، بعله ، یه همچین ادمی ام این روزا ...&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 23:49:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paradoxi&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>paradoxi</dc:creator>
<guid>http://paradoxi.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایستادن در &quot;میانه&quot; میدان</title>
<link>http://paradoxi.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>  &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.freeimagehosting.net/uploads/1d3fa97bd4.jpg&quot; border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;گمان می کنم حالا که اعتراضات خیابانی در تهران آرام شده است و جنبش&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به حیاتی طولانی مدت فکر می کند.. و کودک سبز امید ما متولد شده است زمان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شادباش گفتن است به دوستان خستگی نا پذیرم ..دوستانی دور از تهران که به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بودنشان و دوست بودنشان افتخار می کنم . و تصویر مظلومشان در آن کشاکش&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;انرژی بر با اپوزوسیون منجمد و بی خبر دور از ایران برای من همان تصویر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مظلومیت جنبش مسالمت آمیز اصلاحات است که این روزها در کشورمان صد ساله&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;میشود ..جنبشی که به سبب ایستادنش در&quot; میانه&quot; و انزجارش از خشونت در مسیر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پر فراز و نشیب تاریخ ما بارها مظلومانه حذف شده است. جنبشی که ریشه در&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آشتی دارد نه قهر.. و از سر همین کلمه ساده آشتیست که مورد قهر تندروتر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هاست&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;و گمان می کنم حالا بعد از سه ماه از روز انتخابات زمان خوبی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;برای اپوزسیون همیشه در صحنه بیرون از ایران است که در آرامش این روزها به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;جای تکرار اسم شهدا و مراسم عزاداری بی وقفه و تاکید کسالت بار بر خشونت&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;های جمهوری اسلامی، کمی به شناخت جنبش سبز بپردازند.. شناختی که با این&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;همه اطلاعات موجود در اینترنت کار دشواری نیست. کافیست تا کمی زمان و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;انرژی فکر کردن بگذارند تا جنبش سبز را – همان که اتفاق افتاد نه تفاسیر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مغلوط را – بشناسند&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;گمان می کنم حالا زمان مناسبی است برای&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اپوزوسیون بیرون از ایران که بعد از اعلام همدردی با مردم سرکوب شده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ایران، همان مردم را بشناسند.. با سیصد هزار نفر پویشگر موج سوم از طریق&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;وبلاگ و اینترنت آشنا بشوند.. به آنچه در ستاد های 88 از 6 ماه پیش گذشته&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;و مسئئولین دستگیر شده اش فکر کنند. وقتی فریاد می زنند زندانی سیاسی آزاد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;باید گردد زندانی های سیاسی امروز ایران را با همه سوابق و نظراتشان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بشناسند.. و بر دلیل دستگیری تک تکشان بیاندیشند.. و قتی لابه لای شعار&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;های مختلف&quot; مرگ بر آخوند&quot; می گویند با دو رهبر اصلی جنبش که از قضا روحانی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;هستند کمی آشنا شوند و تصاویر راه پیمایی های عظیم که پر از روحانیست را&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به دقت نگاه کنند&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;روشنفکر مذهبی یا دگر اندیش دینی را که امروز&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اولین دشمن صاحبان قدرت در ایران محسوب می شود را بشناسند. پای صحبت سبزها&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;در باب روزنامه های دوم خردادی بنشینند.. وقتی از حمایت از دانشجوی ایرانی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;می گویند..دانشجوی عضو انجمن اسلامی و عقایدش را بشنوند.. وقتی شعارهای ضد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مذهب می دهند و با اطمینانی برگشت نا پذیر راجع به تنفر عموم مردم ایران&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از مذهب می گویند به یاد بیاورند که حیات امروز جنبش سبز از الله و اکبر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;های روی پشت بام هاست.. راجع به مردمی که بیست یا سی سال از آنها دور بوده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اند با قاطعیت حرف نزنند ..به تفاوت ریشه ای انقلاب و اصلاحات که در&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سبزهای پویشگر نهادینه شده فکر کنند.. و به جای تکرار جمله بی معنی : &quot;شما&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;می ترسید مگرنه حرف های ما را می زدید&quot;.. یا&quot; آنها که در ایرانند می&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ترسند.&quot;. به انتخاب ما از بین همه گزینه های موجود (ولیعهد تا ولایت&lt;/B&gt;&lt;B&gt;) &lt;/B&gt;&lt;B&gt;احترام بگذارند.. انتخابی که ایران را تکان داد.. و مردم را به اجماعی غیر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ایدئولوژیک و انسانی رساند&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;جنبش سبز به دلیل ذات غیر ایدئو لوژیکش به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روی همگان باز است به دلیل روح صلح جویانه اش مذهبی و لائیک، ثروتمند و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;فقیر.. بی سواد و تحصیلکرده.. شمال و جنوب شهر را به لبخندی به هم رسانیده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;است.. و این رویای سبزهای پویشگر بود روزگاری.. که مردمی در صلح به هم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;لبخند بزنند و باور کنند می شود کنار هم زیست بی دغدغه ایدئولوژی و&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;اعتقادی مشترک&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;{ بخشی از &lt;A href=&quot;http://masoudbehnoud.com/2009/09/blog-post_14.html&quot; target=_blank&gt;مطلب&lt;/A&gt; منتشر شده در سایت مسعود بهنود ، به نام گلرخ  - &lt;A href=&quot;http://masoudbehnoud.com/2009/09/blog-post_14.html&quot; target=_blank&gt;متن کامل&lt;/A&gt; } &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;عکس نوشت :&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt; این طرح که حاصل یک فکر خلاق و ستودنی ست. با استفاده از امضای معروف ترین طراح و کاریکاتوریست فلسطینی &quot;&lt;A href=&quot;http://mmoeeni.blogspot.com/2009/09/blog-post_1863.html&quot; target=_blank&gt;ناجی العلی&lt;/A&gt;&quot; ساخته شده. این آدم پشت به همه قدرت ها و هیاهوگران و رو به مردمش ایستاده و نماد مقاومت و ایستادگی ست .&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 18:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paradoxi&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>paradoxi</dc:creator>
<guid>http://paradoxi.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روایت های ناتمام از قدر 88</title>
<link>http://paradoxi.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;گرفتاران ِ مرداب ِ ترس ،&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;ساده نیست که دل در جایی داشته باشی و بتوانی بگذری ، آنها که دیشب به سنت هر ساله شان مفاتیح برداشتند ، قران به دست ، عزم مجلس ِ هر ساله شان کردند و مجلس را نیافتند ، می دانند ازچه حرف میزنم &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;مردم خانواده به خانوداه ، ماشین به ماشین می امدند ، پارچه سیاهی را میخواندند که : &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;روزه داران گرامی ، سوگواران امیر المومنین مراسم احیای شب های قدر، امسال در این مکان برگزار نمیشود.&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;من خوشحالم و هر روز که میزان ترس شما را از حرکات و  تحرکات شما می سنجم ، خوشحال تر میشوم. ترسی که وجود شما را فراگرفته روز به روز بزرگتر میشود و این مسیر زوال تان را سرعت می بخشد. ترس ، شما را خواهد بلعید ..ترس از مردم ، ترس از جنبشی که به خواست خدا خاموشی نخواهد داشت تا روز سبز باور ِ ما. &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#006600 size=3&gt;گوری که هر روز گودتر میشود&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;می خواهم صادق باشم با شما ، از اینکه روز به روز هیزم به آتش خشم ما میریزید ممنونم. از اینکه به دست خودتان گور را گودتر میکنید ، از اینکه گرفتار ترس شدید و روز به روز اشتباهتان فاحش تر میشود ، از اینکه قلیل طرفداران تان را دسته دسته از اندک امیدشان ، نا امید میکنید . از اینکه دستگیری های تان تمام نمیشود ، از اینکه دختر نوزده ساله را یک روز تمام بازجویی میکنید و اعتراف به نکرده ها را از او گدایی میکنید ، از اینکه یک نفر را دوباره و سه باره دستگیر میکنید و ساده بگویم از اینکه پر کارترین روزهایتان را میگذرانید ، از شما ممنونم . ادامه دهید که این بار نسخه شما به دست خوب دکتری افتاده ، اویی که این بار هدایت تان  را بعهده دارد ، به طرز وحشتناکی ممنونش هستم و .... &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;FONT color=#006600&gt;تاریخ تکرار میشود ، با دور تند&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;ما داریم خاطره های پدران و مادرانمان را زندگی میکنیم .خاطره هایی را که شاید روزی آرزویش را داشتم . مراسم احیا کنسل میکنید . تاریخ را بخوانیم و این شبها همین بخش های تاریخ را در کوچه و خیابان ببینیم :&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;منبر و سخنرانی ِ عده زیادی را به کل تعطیل  کرده بودند و به خیال  خام ِ خانه نشینی مردم خوش بودند . بعضی مجالس را جهت کنترل و شناسایی ِ افراد با شرایط  ویژه اجازه ی برگزاری داده بودند . جلوی مسجد ها ، مامور یونیفرم پوش می ایستاد تا مبادا کسی به دیکتاتور  توهین کنید و یا علیه خاندانِ و سلسله  و حکومت حرفی پیش بکشد . ماموران امنیتی ِ آنقدر زیاد که مردم مطمئن بودند ، در مسجد  خیلی ها برای سخنرانی و دعا نیامدند بلکه به منظور ماموریت آنجا هستند و …  &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;FONT color=#006600&gt;مسجد امیرالمونین – بلوار مرزداران – خیابان ایثار&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;اینجا یکی از کانون های جنبش هست ،  از همان روز در ایام تبلیغات که خاتمی برای سخنرانی آمد و حتی از قبل ترها یعنی زمانی که اولین همایش موج سوم ( پویش) برای دعوت خاتمی به انتخابات در سالن اجتماعات مسجد برگزار شد . همان مجلسی که شعر نیما دهقانی در وصف خاتمی خوانده شد و بلوتوث ، همان مجلسی که به بهانه آن و به بهانه حرفهای لیلا حاتمی ، سینما جمهوری رابه آتش کشیدند .  آخرین خبر هم که همین اواخر مجلس افطار سران جنبش و خانوانده های زندانیان را لغو کردند. حالا اینجا مراسم شب نوزدهم رمضان 88. مثل روز ِ سخنرانی خاتمی نیست.  دیگر شال ها و دستبند های سبز نشانه  نیستند ، گمان بد نکنید.  نشانه ها از بین نرفته بلکه از حالتی به حالت دیگر تغییر یافتند . سبزی و امیدواری ، این بار نه به دور دستها و گردن ها ، که به عمق چشم ها و لبخند ها رفته ... فرهنگ ِ سکوت اشاعه یافته ، ما نشانه ها را درونی کردیم . آنقدر که به کج شدن لبی یا تنگ شدن چشمی پیام را می فهمیم و دستهایمان بی هوا ، بی هیچ تصمیمی و بر حسب عادت &quot;وی&quot; میشود . &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;FONT color=#006600&gt;اسلام به ذات خود ندارد ، عیبی ...هر عیب که هست از مسلمانی ِ ماست&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;میخواهم به میرحسین تبریک بگویم ، به میرحسین تبریک بگویم ، چون دیدم ولذت بردم که چطور اسلام را از انحصار ِ نااهلان درآورده  و مردمی را به اسلام ، به ریشه وجودی اسلام که بر خواسته از محبت هست  بازگردانده ، که مسجد ها و مراسمها نه خلوت تر و پیرتر که شلوغ تر و جوان تر هست. &quot;جوشن&quot;-خوانها نه فقط قشر همیشگی مسجد برو بلکه عموم مردم هستند ، گویی که همان مردم 30 سال پیش ، که همه با هم  در صلح و صفا هر کس خدای خودش را می پرستد ؛ و مسجد نه  فقط برای عده ای  که واقعن شده خانه ی خدا و برای همه ی مردم . مردمی که آمده اند خدا را به هزار اسمش صدا بزنند ، به هزار اسمش قسمش دهند .   &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;  &lt;FONT color=#006600&gt;دعا&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دعوت تان میکنم که امسال گوش به دعای مردم باشید . گوش به دعای مجالس باشید . ببینید که صدای آمین ِ مردم بعد از  هر دعا چقدر بلند یا کوتاه هست ؟ ببینید آیا یک دعای همیشگی از دعاها حذف نشده است ؟ اگر حذف نشده مردم آمین گوی این دعا هستند هنوز؟  بعد ببینید یک دعا چندباره تکرار نمیشود ؟ آیا هر سال ما برای نجات زندانیان بی گناه دعا میکردیم ؟ اصلن همین که نماز عید فطر در مصلی برگزار نمیشود یعنی خودتان خیلی چیزها را فهمیده اید .. ! ببینید مردم قران که به سر میگیرند ، چقدر مظلومیت علی ابر مرد ِ تاریخ ، چقدر آزادگی ِ حسین وارث آدم و چقدر تحمل و صبر امام کاظم را فریاد میزنند … اگر بهتان سخت گذشت برگردید به مجالس خودتان که  زیر برف تشکیل میدهید و بر این باورتان هیچ شک نکنید که صدای خودتان و آن جمع ،  بلندترین صداهای عالم هست!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;FONT color=#006600&gt;شب قدر ِ شعور، شب احیای مردم&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;شب قدر 88 را فراموش نمیکنم که از ماندگارترین روزهای تاریخ این کشور  خواهد بود . شبی که برای بر پا داشتن حکومت اسلامی ، مجالس احیا و شب زنده داری ِ مسلمانان لغو شد . شبی که بی شک مردم بیش از هر سالی اهمیت ِ &quot;قدر&quot; را دانستند. قدر ِ خودشان را و قدر ِ زندگی شان ، آزادی شان ، شبی که بسیاران فکر کردند که احیا یعنی حی ، یعنی زنده بودن ، ایستادن . ما شب و روز باورِ سبزمان را به احیا نشسته ایم. ریشه های ما به آب ، ساقه های ما به آفتاب میرسد. ما دوباره سبز میشویم.&lt;/FONT&gt;     &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 19:18:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paradoxi&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>paradoxi</dc:creator>
<guid>http://paradoxi.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مستی شبای خوشی، تهش خماری هست و روزای ناخوشی</title>
<link>http://paradoxi.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>               &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://bp2.blogger.com/_NdH37y7BHgI/SGVnjIsvIdI/AAAAAAAAACw/0UQQNkMEWZo/s400/Mister-Blackboard-118.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;در زندگی آدم روزهایی هست ، خوب، یعنی آنقدر خوب پیش میرود که شک میکنی بهش و نمیدانی چرا ؟ همه ش منتظر اتفاق چند لحظه بعد هستی که ببینی این بار چه دست پنهانی ، چه آدم سالها گم شده ای ، چه هیجان جدیدی...&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;هرصبح به امیدی بلند میشوی که شبش لزومن ، نه به ان امید که به امیدی دیگر سر بر بالش گذاشته بودی . زندگی را روز به روز ، ساعت به ساعت ، لحظه به لحظه سق میزنی و در این گردش ایام یک روزهایی اینطوری میشود. در همچه شرایطی آن روزت را سه شنبه خوب مینامی. انهم منی که عمری سه شنبه هایم دردناک بودند ، از آن سه شنبه کودکی که پارک و تاب کوفتم شد و سرم شکست تا آن سه شنبه ای که تمام نشدنی ست، هنوز . نمیدانم بخاطر آن حرف های دم ِ صبح بود شاید که خدا من را دید و برای یک روز هم که شده آن روی این سکه نکبت را نشانم داد.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;اینکه بنشینی با سرپرست ِ کارت به حرف زدن ( سلام داریوش خان) ، آنهم سرپرستی که همه میدانند قوانین خودش را دارد و به این سادگی با کسی جور نمیشود ، آنقدر حرف بزنید و نتیجه بگیرید جدی جدی که در آخر برسید به منبع سرشار ِ خاطرات دبیرستان ، به قهقهه حتی برسید به غروب جمعه ای که خوشایند بوده. کم اتفاقی نیست. مگر چند نفر آدم داریم که غروب جمعه هایشان خوشایند باشد، گیرم فقط سه سال.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;اینکه میان حرف ها ، دوست نزدیکت که اصلن برادرت زنگ بزند که : قبول شدم ( سلام حسام ) . آدمی که همه این چند وقت نگرانش بودی ، نگران بودی که چرا و چطور همه ی هوشش این بشر دارد صرف مرحله چندم فلان بازی کامپیوتر یا &lt;/B&gt;&lt;B&gt; ps3 &lt;/B&gt;&lt;B&gt;میشود ، پای دانلود آخرین کارِ فلان گروه ناشناخته ی متال ، پای فکرها و آدمهای عجیب ، . آدمی که فکرش را هم نمیکردی  یکهو زنگ بزند که : باورت می شود؟ مدیریت بازرگانی ، هه !&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;اینکه عصرش همین طور خوش خوشک بروی دوستی را ببینی ، بعد از آنجا که روز خوبی بوده تا همین جا و متوجه قضیه هستی ، بر خلاف همیشه تلفن ناشناسی را جواب بدهی و طرف از آن ور خط بگوید : ببخشید کمی دیر شد ، فردا ساعت &lt;/B&gt;&lt;B&gt;x&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ، تشریف بیاورید &lt;/B&gt;&lt;B&gt;y&lt;/B&gt;&lt;B&gt; برای مصاحبه ..&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;بعد اگر تا اینجای روز شک نکرده باشی ، مومن بوده باشی  و همه را پذیرفته باشی و هیچ نشانی از تعجب بروز نداده باشی ، به هر حال چشمت گرد شده که . با همان چشم گرد شده و دلی خوش ( واقعن خوش) داری بر میگردی خانه که رفیقی را می بینی بعد از دو سال حدودن. با کدورت های رسوب شده ، با شرمندگی فراوان ، با خیلی چیزها که نگفتنی ست ( سلام محمد ) آنقدر که تر جیح میدهی به جای کلمه فقط نگاهش کنی و بعد بندازی روی وَر ِ خجسته &lt;FONT color=#ff3300&gt;*&lt;/FONT&gt; شخصیت ِ  رفیقت و فقط امیدوار باشی که هنوز عوض نشده باشد بعد این دو سال ( که نشده بود خدا را شکر) و همین طور تخت گاز بی فرصت ، بی مهلت فلسفه ببافی که معذرت ِ من را بپذیر و الخ&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;بعد  میرسی خانه ، میگویی آخیش چه زندگی شده ها ... عطف به آنجا که هی چه کم از زندگی دانستم و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;فکر میکنید تمام شد ، نخیر . ایمیلت را باز کنی که بری سراغ گودر که میبینی وه ، رسولی جواب ِ ایمیلت را داده ، توپ. همینطور که قند توی دلت آب میشود دست به دعا برمیداری که خدایا برسان از این روزهای خوب زندگی ، این روزهای سر خوش بوده گی را ... آمین.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;*&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;خجسته یک صفت بسیار خواستنی ست  که برای کمتر چیزی قائل میشوم .در ادبیات ما آنچه آنقدر خوشایند باشد که تعریف ناپذیر میگویم خجسته که خودم را از زیر بار خوب بودنش رها کنم. البته کپی رایت اش از مریم نامی ست که یادش مانده.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پ.ن :&lt;/FONT&gt; این نوشته از آن نوشته هایی هست که سخت بر عکس پذیر است. ینی حالت &quot;و بر عکس &quot; دارد. یعنی هر کس بخواهد نوشته را توی گودر شر کند ، بالایش نوت میگذارد &quot;وبر عکس&quot; . چرا که روزهایی هم هست بارها و بارها بیش از این، که از در و دیوار نکبت می بارد. اوهوم.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 19:53:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paradoxi&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>paradoxi</dc:creator>
<guid>http://paradoxi.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمی شنوم</title>
<link>http://paradoxi.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;جلوم راه می ره ، تق تق تق میرسه به دیوار ، روی پاشنه می چرخه تق تق تق میرسه به من . &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دست ِ راستش رو گرفته به چونه ش ، دست چپش رو هم کرده تکیه گاه . &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;چشم هاش رو خیره کرده به روبرو . وقتی  رو به من هست به من ذل میزنه ، یکمی هم چشما رو تنگ میکنه . &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;می ایسته روبروم ، شروع میکنه به حرف که  صدا قطع میشه ، دیگه هیچی نمیشنوم .  &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;فقط میبینم  که دستهاش بالا و پائین میره. رنگش عوض میشه ، قدماش تند تر میشه ، دهنش بیشتر باز میشه اما کند ، بعدشم همه چیو از رو میز  جمع کرد  برداشت ، رفت بیرون.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;جلوم نشسته ، دوتا دستش رو گرفته دور فنجونش ، جوری که نوک انگشتاش به هم رسیده ، از داغی فنجون لذت نمیبره تو این گرما ، استیل ِ فنجون گرفتنش همینه ، آرنج دستاشو روی میز پایه کرده واسه فنجونی که همرتراز شده با دهنش، هی فنجونش رو آروم میبره سمت دهنش ، یه هورت میکشه دوباره فنجون رو جدا میکنه از لبش . &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دور و بر ونگا میکنه ، با کسی تیک نمیزنه ولی حواسش به دو تا میز پشت مون هس که چی داره میشه اونجا!  &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;بیشتر من و نگاه میکنه ، یه وقتایی هم سرشو کج میکنه و نگا میکنه . &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;فنجونش  رو میذاره رو میز ، شروع میکنه به حرف  که صدا قطع میشه ، دیگه هیچی نمیشنوم . &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;فقط  میبینم که دهنش تند تند باز و بسته میشه ، موبایلش رو یه بار ریجکت میکنه بعد که دوباره زنگ خورد خاموش میکنه میندازه تو کیفش ، چند تا عکس و چن تا نوشته رو هی بهم نشون میده ، چشماش خیس شده ، بلند شد ، فندک و سیگار و عینکش رو برداشت ، کیفش  رو انگار که سنگین باشه به سختی کشید رو کولش و رفت . یه قدم که رفت برگشت نگام کرد ، یه چیز هم گفت ، فک کنم  حرف مهمی بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;نشسته کنارم رو تخت ، یکی هم نشسته رو صندلی و تکیه داده عقب . دست راستش رو گذاشته رو پیشونیش ذل زده به کف اتاق که هیچی پهن نیست . اونی که نشسته رو صندلی دستاش رو جمع کرده تو سینه اش ، دست به سینه خیره شده به روبروش که پنجره هست. خیلی یواش و سنگین نفس میکشه ، بازدمش ، تای پیرهنش رو جلو عقب میکنه ،  اونی که رو صندلی هس پاهاش رو کشیده تا یه کم جلوتر از خودش و انداخته روی هم. دستش رو از روی پیشونیش بر میداره  ، سرشو میاره بالا به اون نگاه میکنه . خط نگاهش رو میگره و میرسه به پنجره .  اونم پاهاش رو جمع میکنه سمت صندلی ، سمت خودش، خم میشه به جلو ، دستاش رو همونطوری جمع شده میذاره رو زانوهاش.  چشمش رو از پنجره سریع میچرخونه سمت صندلی ، و اشااره میکنه به در ، اونی که رو صندلی هس بلند میشه میره بیرون . دستش رو میاندازه رو شونه ام ، بازوم رو فشار میده و پقی میزنه زیر گریه ، ... دیگه هیچی نمیشنوم .&lt;/FONT&gt;    &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 21:26:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paradoxi&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>paradoxi</dc:creator>
<guid>http://paradoxi.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حذف شد</title>
<link>http://paradoxi.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;لعنت به کلام...&lt;BR&gt;لعنت به واژه...&lt;BR&gt;لعنت به نوشتن...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;... اگر تمام کار و بارشان این باشد که فاصله را بیشتر و بیشتر و بیشتر کنند....&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 11:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paradoxi&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>paradoxi</dc:creator>
<guid>http://paradoxi.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیانو</title>
<link>http://paradoxi.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;ماكس با هزار مكافات ، 1900 را در كشتي پيدا كرده . از او مي خواهد تا پياده شود . چون مي خواهند آن را منفجر كنند . اما 1900 راضي به ترك كشتي نيست ! چرا كه در همان كشتي به دنيا آمده . و در همان كشتي بزرگ شده . و هيچگاه ، پا به خشكي نگذاشته . پس مي خواهد در آن همان كشتي بميرد .او براي ماكس ،&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;يك مونولوگ(تك گفتار بلند ) مي گويد ، به اين مضمون كه :&lt;BR&gt;شهر... مون لايت . نمي توني نهايتش رو ببيني . مي شه لطفا بهم بگي ، كجا تموم مي شه ؟ همه چيز خوب بود . منم خوشحال بودم . با پالتويي كه تنم بود ، خوش قيافه شده بودم . پياده شدم . همه چيز تضمين شده بود . مشكل اين نبود . ماكس ! چيزي كه من ديدم ، من رو متوقف نكرد . چيزي كه نديدم ، متوقفم كرد . متوجه مي شي ؟ چيزي كه نديدم !توي اون شهر ، هيچ پاياني وجود نداشت . يه پيانو رو در نظر بگير . كليدا شروع مي شن . كليدا تموم مي شن . مي دوني كه 88 تا كليده . كسي تعدادش رو بيشتر يا كمتر نمي گه . بي انتها نيستن . اين تويي كه بي انتهايي . و با اون كليدا ، آهنگي مي سازي ،كه بي انتهاس . من اين رو دوست دارم . و مي تونم باهاش زندگي كنم . اما تو من رو جايي مي بري و چيزي رو ، جلو چشام مي زاري كه ميليونها كليد داره ! ميليونها و بيليونها كليدي كه پاياني ندارن ! ماكس ! اين حقيقته ! كليدا پاياني ندارن ! اون يه پيانوي ، بي انتهاس . پس نمي توني ، باهاش ، آهنگي بسازي . چون رو ، يه صندلي اشتباه نشستي . اون پيانوي خداس . اون خيابونا رو ديدي ؟ اونجا هزاران خيابون وجود داره . چطور مي توني ، فقط يه خيابون رو انتخاب كني ؟ يه زن ... و يه خونه ... من توي اين كشتي به دنيا اومدم . اما دنيا من رو ناديده گرفت . ... خشكي يه كشتي بزرگه كه براي من ، خيلي بزرگه . مثل يه زن زيبا ... مثل يه پل طولاني ... مثل يه آهنگي كه نتونم بسازمش ... من نمي تونم از اين كشتي پياده شم ! من نمي تونم از اين زندگيم ، بيرون بيام ! به نظر بقيه من مرده م ! ماكس ! دوست من ! من رو ببخش ! من نمي تونم ، پياده بشم !&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;                                                                           { افسانه 1900 – جوزپه تورناتوره }&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 21:17:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=paradoxi&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>paradoxi</dc:creator>
<guid>http://paradoxi.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
